چامه، رویداد چامه، چامه، داستان موفقیت، کارآفرینی، صبح رویش

برای آینده کودکان کار

محمد حسن داودی: محمد حسن داودی، متولد 1367 و فارغ التحصیل مهندسی صنایع و ارشد مدیریت آموزشی دانشگاه تهران است و هم‌چنین مدیر مجموعه مدارس صبح رویش ویژه کودکان کار است. صبح رویش در حال حاضر 5 مرکز در دروازه غار و منطقه 15 تهران دارد. هدف این مجموعه، ارائه خدمات علمی، آموزشی و حمایت از بچه‌های کار است.

سخنرانی محمد حسن داودی در رویداد سوم چامه 

“مواجهه”

سال 93 بود که یکی از دوستانم نذری داشت و می‌خواست تعدادی غذا را بین همسایگان‌شان پخش کند، از او خواهش کردم که توزیع‌شان را به من بسپارد و با اجازه‌اش غذاها را برای پخش به جنوب تهران بردم. در یکی از پارک‌های آن‌جا بود که چند تا از بچه‌های کار را دیدم. صدایشان کردم. بچه‌ها که به سمت ماشین ‌آمدند در عرض چند دقیقه دور ماشین پر شد و هر چه غذا بود برداشتند. ساعت گوشی‌ را نگاه کردم و دیدم که محله دروازه غار با گران‌قیمت‌ترین جاهای تهران کم‌تر از نیم ساعت، چهل دقیقه فاصله دارد. برایم عجیب شد،  من سال‌های سال، تقریبا از حدود 10-12 سال قبل از آن با گروه‌های جهادی برای ساختن مدرسه به روستاها می‌رفتیم. همین باعث شده بود فکر کنم که محرومیت‌های کشور را تاحد زیادی می‌شناسم. ولی اتفاقاتی که در دروازه غار دیدم را تا به آن روز ندیده بودم.

 

“پارتی”

از آن‌جا که موضوع صحبتم درباره‌ی موفقیت یک نوآوری اجتماعی است ابتدا سوالی مطرح می‌کنم؛ شما فکر می‌کنید فقط تخصص و کمی سرمایه برای موفقیت لازم است؟ یا پارتی هم نیاز است؟

شاید باورتان نشود ولی من معتقدم که یک پارتی خیلی خیلی گنده نیاز است. معمولا پارتی‌های بزرگ را به صورت مخفف معرفی می‌کنند، مخفف اسم پارتی ما هم  “خ  ب ” بود.

 

“مدرسه‌ای که شبیه مدرسه‌ نیست”

گروهی که در ابتدا صبح رویش را راه انداختند، کم‌تر از انگشتان یک دست بودند، من فقط یکی از اعضا بودم، و باقی اعضا به صورت داوطلبانه، سال‌ها در مراکز و شیرخوارگاه‌ها فعالیت کرده بودند. همان پارتی بزرگ که “خ ب ” بود باعث شد تا ما هم‌دیگر را پیدا کنیم. یک اتفاق دیگر هم افتاد و آن این‌که  “خ ب ” باعث شد تا ما با ارائه‌ی طرح و برنامه، یک ساختمان مخروبه‌ در همان دروازه غار را برای راه‌اندازی مدرسه، تحویل بگیریم. ساختمان مخروبه، شروع کار ما بود.

ما توی این گروه کوچک 5 نفره می‌دانستیم که باید کارهای علمی و تخصصی کنیم، برای همین افراد متخصص را جمع کردیم و به کمک آن‌ها الگوی آموزشی ویژه‌ای‌ برای بچه‌های کار نوشتیم و چند کارگروه راه‌اندازی کردیم. اعتقاد ما این بود که فقط با آموزش است که می‌توان آینده این بچه‌ها را تغییر داد. ما، سیر کردن شکم این بچه‌ها یا دادن لباس و هدیه به آن‌ها را نیازمندپروری می‌دانستیم و موافق آن نبودیم، بلکه اعتقاد ما این بود که باید کاری کنیم تا بچه‌های کار ، علی‌رغم آن‌که در محیط‌های پرخطر و آسیب‌زا  بزرگ می‌شوند، آینده‌ای متفاوت را برای خودشان رقم بزنند.

بچه‌های کار از مدرسه فراری بودند و ذهنیتی که از مدرسه داشتند، آن‌ها را از آمدن به مدرسه باز می‌داشت و ما باید کاری می‌کردیم که محیط برای بچه‌ها جذاب باشد تا مدرسه را دوست داشته باشند و به میل خودشان به مدرسه بیایند. فرصت هم کم بود، تقریبا عید 94 را سپری کرده بودیم و تابستان سال 94 تمام کار ی که انجام
داده بودیم، جذب بچه‌ها بود.

کار اساسی ما این بود که فضا را از قالب مدرسه بیرون بیاوریم و با گذاشتن اردوها و جشن‌های مختلف، ذهنیت بچه‌ها را نسبت به مدرسه عوض کنیم. یکی از اردوهایی که خاطره‌اش توی ذهنم مانده، اولین اردوی ما یعنی اردوی برج میلاد بود. 

جایی که خیلی از این بچه‌ها همیشه پای آن دست‌فروشی می‌کردند، و حالا قراربود به عنوان مهمان‌های ویژه به برج بروند و از آن‌ها پذیرایی شود. در اولین اردو،خود ما هم ذهنیت درستی نسبت به بچه‌ها نداشتیم، تازه وارد بودیم و به غلط فکر می‌کردیمکه این بچه‌ها همه‌شان درگیر مافیا هستند و لابد همراه هرکدامشان هم چاقویی است
برای همین، آماده‌ هر اتفاقی حتی شکستن شیشه‌های اتوبوس بودیم و از قبل هم با راننده طی کرده بودیم. وقتی اردو تمام شد و از برج برگشتیم، فهمیدیم که کاملا اشتباه فکر می‌کردیم. حتی الان می‌توانم بگویم چیزی حدود 80 درصد بچه‌های کار اهل هیچ باند و مافیایی نیستند و برای معیشت خانواده‌هایشان تلاش می‌کنند.

 اردوها یکی یکی برگزار شد و کار به جایی رسید که مهرماه سال 94 توانستیم حدود 140-150 تا از بچه‌های کار را
که بیشترشان پسر بودند، وارد مدرسه کنیم و همان سال تحصیلی در اواسط سال تعداد بچه‌ها به 367 نفر رسید. این مسئله برای ما جالب بود که بچه‌ها خودشان چهره به چهره، در محل کار، مترو، چهارراه‌ها و … هم‌دیگر را دعوت به درس خواندن در یک مدرسه کاملا متفاوت می‌کردند. مدرسه‌ای که در آن نیاز بچه‌ها جدی گرفته می‌شود و به جای ریاضی و فارسی و علوم، عددکده و ادبکده و عجبکده و کلاس‌های دیگری مثل وطنکده، دهکده،
مطبخکده و … دارد. مدرسه‌ای که بچه‌ها را دعوا نمی‌کند، بچه‌ها از ناظمش نمی‌ترسند و حتی ناظم، نقش آن برادر یا خواهر بزرگی را دارد که بچه‌ها دست به گردنش می‌اندازند و مشکلاتشان را به او می‌گویند و با او درددل می‌کنند.

سال بعد، موفقیت ما بیش‌تر شد و با حمایت‌های مردمی، یک مرکز در منطقه 17 راه‌اندازی کردیم و هم‌چنین توانستیم برای پسرهایمان یک مدرسه راهنمایی راه‌اندازی کنیم. مدرسه‌ای که بچه‌ها در آن مهارت‌هایی مثل تولید قارچ، بلدرچین، نجاری و خیلی مهارت‌های دیگر را یاد می‌گرفتند تا برای آینده‌ای بهتر آماده شوند. در این فاصله، ما آن پارتی بزرگ را فراموش کرده بودیم؛ “خ ب”  .

 

“ورق برگشت”

کم‌کم مشکلات اقتصادی جامعه دامن NGO صبح رویش را هم گرفت و در سال دوم فعالیت، به جایی رسیدیم که دیگر نمی‌توانستیم قبض آب و برق و گازمان را بدهیم و با چالش‌های اقتصادی زیادی روبه‌رو شده بودیم. تصمیم گرفتیم با همان تیمی که دیگر تعدادشان از انگشتان دست فراتر رفته بود و حالا  به 50-60 نفر رسیده بود، دور هم جمع شویم و چیزهایی را درست کنیم و به نفع مدرسه بفروشیم تا باز بتوانیم چرخ مدرسه را بگردانیم.

 تقریبا حوالی آذر ماه بود که برای شب عید شروع کردیم به درست کردن ظرف‌های سفالی هفت سین و گلدان‌های تراریوم و … و امید داشتیم پول خوبی از درآمد آن‌ها برای ادامه‌ی فعالیت صبح رویش به‌دست آوریم. ولی هرچه جلوتر رفتیم با شکست مواجه شدیم و تنها توانستیم یک میلیون و هفتصد و بیست هزار تومان سود کنیم.

یعنی تقریبا کم‌تر از یک روز صبحانه بچه‌های مدرسه. عید را سپری کردیم و مشکلات اقتصادی روز به روز بیشتر می‌شد. آن‌ها به ما پناه آورده بودند و تعدادشان تا آن سال نزدیک پانصد نفر شده بود آن هم در شرایطی که ما دیگر نمی‌توانستیم ادامه بدهیم.

 کار به جایی رسید که مجبور شدیم پا روی چیزهایی که برایمان مهم بود، بگذاریم. با آدم‌های متخصص، که مدیر و معاون مدرسه بودند، تصمیم گرفتیم کاری را بکنیم که همیشه به بچه‌هایمان می‌گفتیم سراغش نروند؛ دست‌فروشی! در کارگاه چوب مدرسه یک گاری چوبی درست کردیم و عصر، بعد از تعطیلی مدرسه، دست‌فروشی می‌کردیم.
خیلی جاها می‌رفتیم و فقط فرفره‌هایی را که در کارگاه چوب خودمان درست کرده بودیم و بچه‌ها رنگش کرده بودند، می‌فروختیم. شده بودیم دست‌فروش و حتی خانواده‌هایمان هم نمی‌دانستند. یادم هست یکی از شب‌ها کنار خیابان یک نفر برای خرید یکی از آن فرفره‌هایی‌ که 15 هزار تومان می‌فروختیم و برای خودمان 12 هزار تومان تمام شده بود، شروع به چانه زدن کرد و گفت که آخرش 10 برمی‌دارم. به او گفتم که برای خودمان 12 تمام شده و در جواب  به من گفت که تو کاسب نیستی. نمی‌دانم چه شد، یک کمی عصبانی شدم و به او گفتم: “اره من کاسب
نیستم، من مدیر یک مدرسه هستم و این خانم هم معاون مدرسه و ما برای اینکه چراغ مدرسه‌مان روشن بماند داریم فرفره‌هایی را می‌فروشیم که واقعا برای خودمان 12 هزار تومان تمام شده”. و همان آقا که آن‌روز به من گفت کاسب نیستی، امروز یکی از خیرین ثابت مدرسه صبح رویش است. روزها می‌گذشت و روابط ما هم صمیمانه‌تر می‌شد اما حتی دست‌فروشی‌ هم مشکل ما را حل نکرد. تا جایی‌که مجبور شدیم دوباره برگردیم به آن پارتی گنده که البته فراموشش کرده بودیم.

 

“یادآوری”

 “خ ب” خیلی وقت بود که از ذهن ما رفته بود و یکی از بچه‌ها یادمان آورد. گفت چرا به “خ  ب” نمی‌گویید؟ و ما دوباره با “خ ب” ارتباط گرفتیم. همین باعث شد تا کمپینی راه‌اندازی کنیم و به کمک “خ ب” ، خیلی از آدم‌ها به این کمپین وصل شدند و صبح رویش جان تازه‌ گرفت و 150 بچه‌ای که مجبور شده بودیم با آنها خداحافظی کنیم و در مدارس دولتی ثبت‌نامشان کرده بودیم را برگرداندیم. به تعداد خیرین ما هم اضافه شد و تا امروز کار ما جلو رفت و هر جایی که کار ما گیر کرد توانستیم با همدلی‌ و  تخصصی که پیدا کردیم و هم‌چنین با روش‌های نوین، صبح رویش را جلو ببریم.

تا امروز مسیر خیلی از بچه‌های صبح رویش عوض شده. بچه‌هایی که شاید افق دیدشان نهایتا کاسبی به معنای فروش مواد مخدر بود، الان مشغول کار در کارگاه‌های مختلف هستند که می‌توانند از طریق آن درآمد خوبی کسب کنند و سالم زندگی کنند و این نشان دهنده‌ی این است که آن تیم 5 نفره و البته امروز کادر بالغ بر 300 نفر صبح رویش، مسیر درستی را طی کرده‌اند.

صبح رویش، وابستگی‌ای به هیچ نهاد و بودجه‌ای ندارد، تک‌تک این 1050 دانش‌آموز، پر از استعداد هستند و اطمینان دارم که در آینده می‌توانند اتفاقات بسیار خوبی را در کشور رقم بزنند. اگر صبح رویش نبود خیلی از این بچه‌ها شاید آن کسی می‌شدند که با چاقو می‌آید جلوی من و شما را می‌گیرد تا گوشی یا کیف پولمان را از ما بگیرد، اما حالا هدف و مسیر متفاوتی دارند.

خیلی از کارهایی که یاران صبح رویش کردند، بدون پارتی بزرگ یعنی “خ ب” ممکن نبود و من دلم نمی‌آید “خ
ب” را به شما معرفی نکنم. 
یک روز نزدیک روز پدر بود، ابوالفضل که یکی از دانش‌آموزان مدرسه بود، کادویی برایم گرفته بود و آمده بود این روز را به من تبریک بگوید.

 درست همان ایامی بود که مدرسه دچار بحران شده بود. شروع به بازی با او کردم که میان بازی ابوالفضل به من گفت:” آقا داودی چرا این‌قدر ناراحتی؟” گفتم:” ابوالفضل خیلی دعا کن، یک گره‌ای تو کار مدرسه افتاده که فقط با دعا حل می‌شه”.

ابوالفضل به من گفت:” آقا داوودی، غمت نباشه، خدای بچه‌ها بزرگ‌تر از این حرفاست، حتما درستش می‌کنه”.

“خ  ب”؛ خدای بچه‌هاست که همیشه مشکلات را حل می‌کند.

خدای بچه‌ها پشت و پناه شما

چامه، رویداد چامه

کرونا با ما چگونه رفتار کرد

سخنرانی دکتر اردا کیانی در رویداد دوم چامه

کرونا با ما چگونه رفتار کرد؟

دیروز یکی از دوستان من از کرونا فوت کرد، یک پزشک خیلی زحمتکش و این چهاردهمین پزشکی بود که از استانی که من در آن زندگی می‌کردم فوت کرد. کرونا خیلی کارهای عجیبی کرد، اوایل اسفندماه که به تازگی کرونا شروع شده بود وضعیت کشور خیلی در شرایط بدی بود بسیاری از افراد درون خانه‌هایشان مانده بودند ، کسب و کارها بهم ریخته بود و شرایط زندگی بسیار سخت شده بود ساده‌ترین چیزها از ما گرفته شد، ما آدم‌هایی بودیم که وقتی به هم می‌رسیدیم همدیگر را بغل می‌کردیم، دست می‌دادیم، با هم تماس داشتیم ولی الان دور شدیم. می‌خواهیم ببینیم که کرونا با ما چه کرد، اگر که کرونا ادامه پیدا کند چه می‌شود و اگر جامعه پزشکی و سیستم درمان دچار فروپاشی شود چه اتفاقی می‌افتد.

قسمتی از زندگی دکتر اردا کیانی 

من اردا کیانی ، پزشک و متخصص ریه هستم. در شهری از مازندران به دنیا آمدم و تا کلاس هفتم اصلا درسخوان نبودم، با برادرم که نابغه ریاضی بود مقایسه می‌شدم و برادرم نسبت به من خیلی بهتر بود و می‌گفتند که این هیچی نمی‌شود ولی یک روزی یک چیزی خواندم که اگر قرار باشد ماهی را براساس بالا رفتن از درخت توانمندی‌اش را بسنجیم همیشه یک موجود با توانمندی کم به حساب می‌آید و آن روز راه خودم را پیدا کردم.

 همیشه اطراف من پزشکان زیادی بودند اما من یک الگو داشتم، داشتن رول‌مدل در زندگی خیلی مهم است، یک رول‌مدلی داشتم که از پزشک‌های موفق بود، بسیار پزشک موفقی بود، این آدم کسی بود که دیالیز را وارد این مملکت کرد، نزدیک 45-50 سال پیش. خیلی جالب بود که وقتی به خانه‌اش در تهران می‌آمدم می‌دیدم همیشه یک آدم زرد و ضعیف آنجا هست، این آدم‌ها فرق می‌کردند و من می‌گفتم که این کیست؟ می‌گفت مثلا این از فلان جا آمده و جایی ندارد بخوابد و من او را به خانه خودم می‌آورم و حقیقتا در 50 سال پیش ارزش‌ها یک مقدار فرق می‌کرد، مثل ارزش‌های امروز نبود که ما دنبال ماشین باشیم، دنبال پول باشیم.

 خلاصه من شروع به درس خواندن کردم و پزشک شدم و ما را به طرح روستا فرستادند. یک طرحی بود که به جایی که ما به سربازی برویم دو سال می‌رفتیم در روستا کار می‌کردیم. ، یک خانم پیری بود که هر هفته چند تا تخم مرغ برمی‌داشت برای من می‌آورد ، یک روزی مریض شد و من به خانه‌اش رفتم، خانه که چه عرض کنم؛ کلبه‌اش. اتاق بود و یک مرغ و این مرغ روزی یک دانه تخم می‌گذاشت و او برمی‌داشت برای من می‌آورد. من بعد از آن خیلی جاها رفتم، خیلی کشورها رفتم، خیلی برای من مراسم گرفتند که بهترین غذاها را دادند ولی هیچ وقت هیچ غذایی به خوشمزگی آن تخم‌مرغی که آن خانم برای من می‌آورد نشد.

 ما کارمان در روستا تمام شد و به شهر رفتیم ، کاسب نبودیم و مطبمان نگرفت ؛ مجبور شدیم درس بخوانیم، متخصص شدیم و باز هم کاسب نبودیم و مطبمان نگرفت و مجبور شدیم درس بخوانیم و نهایتا شدیم فوق تخصص و در بیمارستان مسیح دانشوری ماندم.

تولد یک ویروس ناشناخته و مسیر مبهم ما

اواسط بهمن امسال  یک بیمار به ما مراجعه کرد، این بیمار ریه‌اش سفید شده بود و ما فکر می‌کردیم که آنفولانزا است، او را درمان کردیم ولی خوب نشد، مریض را برای درمان به بیمارستان دیگری منتقل کردند اما فوت کرد ، برادرش هم فوت کرد و ما نمی‌دانستیم که چه هست تا اول اسفند گفتند که یک بیماری به اسم کرونا آمده است.

ما گیج گیج بودیم و نمی‌دانستیم که این بیماری چه هست، ویروسش را می‌شناختیم ولی اینکه با فرد چه کاری می‌کند نمی‌دانستیم. یکدفعه دیدیم بیمارستان ما که 250 تا تخت داشت، 50 تا تخت اضافی هم زدند و همه داریم دور خودمان می‌چرخیم و جالب بود و ناراحت‌کننده بود که می‌دیدیم که مریض روز دارد با ما صحبت می‌کند و شب فوت می‌کند. بدترش چه بود؟ بدترش این بود که مریض فوت می‌کرد و دو روز بعدش پرستار ما مبتلا می‌شد، دو روز بعدش پزشک ما مبتلا می‌شد و ما همینطور داشتیم می‌گشتیم که چکار کنیم که بتوانیم بر این قضیه غلبه کنیم.

 دولت آمد مدارس را بست، دانشگاه‌ها را بست و حتی کارمندها را مازاد کرد.مردم هم برای سفربه شهرهای مختلف رفتند و ویروس را در تمام شهرهای ایران پخش کردند، اولش اگر یادتان باشد فقط قم بود وتهران و ایلام. یکدفعه آمار بیمارها رفت بالا، آمار مرگ و میر رفت بالا البته همه اینها مربوط به آن قضیه نبود. در هر صورت اپیدمی پیش می‌رود ولیکن این قضیه آن را تشدید کرده بود. یک سوم از پرسنل ما درگیر بودند ، یک روز شد یک مریضی از آشناهایم بود و سی‌تی کردم و دیدم که کرونا دارد، آمد یک سرفه در صورت من کرد وانگار ویروس را دیدم که در بدن من نشست.

 دو روز بعد بو رو را حس نمی‌کردم، 4 روز بعدش یکدفعه تب و لرز کردم؛ بیمارستان ما 250 تخت داشت با توجه به زیاد شدن تعداد بیماران من دو بیمارستان دیگر را باز کردم که به آن دو هم مریض ببریم ، حتی بخش ICU بیمارستان طالقانی را هم برای بیماران باز کردیم . من اصلا دیگر نمی‌توانستم و یک لحظه افتادم. یکدفعه از من سوال کردند که آن لحظه چه فکری کردی؟ آن لحظه فکری که می‌کردم این بود که این تعداد تخت را چه کسی باید رسیدگی کند چون کماکان پزشکانمان یا مریض بودند یا دیگر بعد از یک ماه شبانه روز کار کرد توانی برایشان باقی نمانده بود. نشنیده بگیرید ولی من 4 روز مجبور شدم مداوم سر کار بروم البته در آن 4 روز اتفاقی که افتاد این بود که فهمیدم مریض‌ها چه می‌کشند.

شروع بهترِ درمان بیماران


شما وقتی به عنوان یک پزشک یا یک مهندس دارید کار می‌کنید جای آن وسیله‌ای که دارید با آن کار می‌کنید یا جای آن بیماری که با او کار می‌کنید نیستید، یک روزی ما یک آقای دکتری را بستری کرده بودیم که یک فیلم داد بیرون و گفت اقا مریض‌ها هم آب می‌خواهند، مریض‌ها هم بدنشان احتیاج به غذا دارد، وقتی نمی‌تواند بخورد باید به او غذا بدهید. شما وقتی در یک کلاسی گیر می‌کنید، وقتی در یک حالتی در زمین گیر می‌کنید که اصلا نمی‌دانید چه خبر است و دارید دور خودتان میچرخید ساده‌ترین اصول را یادتان می‌آید.

 من وقتی خودم بیمار شدم فهمیدم که بابا بیماران هم انسان هستند؛ یعنی احتیاج به غذا دارند، وقتی نمی‌توانند غذا بخورند و اشتها ندارد باید به او سرم بزنیم و یکسری حرکت که از آن به بعد من درمان‌ها را خیلی دقیق‌تر، بهتر و انسانی‌تر دنبال کردم و خوشبختانه بعد از یک ماه تستم منفی شد ، با انرژی بیشتری شروع به کار کردم. دو سه ماهی به خیال اینکه ایمن هستیم نه ماسکی زدیم و نه کار کردیم و رفتیم وسط مردم، بعد از چهار ماه دوباره تب و لرز کردم و تستم مثبت شد.

 ما بیماری را گرفتیم و دوستانمان هم گرفتند و الان در چه شرایطی هستیم؛ دو خرداد کمترین میزان مرگ و میر ناشی از کرونا را داشتیم، از دو خرداد به بعد مردم خسته شدند، بعضی‌ها دو و نیم ماه، سه ماه بود که از خانه‌شان بیرون نیامده بودند و 10-15 خرداد به مسافرت رفتند. اول تیر ماه ما تعداد مریض‌هایمان بسیار بالا رفت و بالای دو هزار شد و تعداد مرگ و میرمان به بالای 200 تا رسید. اتفاق دیگری که افتاد این بود که سیستم درمان که کاملا خسته شده و دارد می‌شکند، خوشبختانه با زدن ماسک و یک مقدار رعایت کردن الان دوباره رسیدیم به 140-150 تا مرگ و میر ولی 140-150 تا مرگ و میر هم بسیار بالاست. شروع کردیم به کار کردن و این قضیه را جمعش کردیم. بچه‌ها شروع کردن به درمان کردن و درمان‌های خیلی خوب رو آوردند .

راه جدیدی که کرونا به ما نشان داد

این بیماری یکسری چیزها را به ما نشان داد، یکی این بود که چقدر ضعیف هستیم، زمانی می‌گفتند نمرود با یک حشره مرد و می‌گفتیم که این مسخره بازی‌ها چیست که مثلا با یک حشره ولی با یک ویروس، آن هم ویروسی که بعد از 100 سال آنفولانزا آمده و ما میکروسکوپ الکترونی داریم ، انواع آزمایش‌ها داریم، همه چیز داریم ولی کل اقتصاد جهان را خواباند. چیزی که الان دارند می‌گویند این است که شاید حتی ذوب شدن یخ‌های قطبی باشد که باعث می‌شود ویروس‌های جدید و بیماری‌های جدید به وجود بیاید.

 کاری که ویروس با ما کرد این بود که خیلی چیزها را به ما نشان دارد. یکی از چیزهایی که به ما نشان داد این بود که احتیاج نیست حتما همه چیز به روشی که ما الان 200 سال یاد گرفتیم ادامه پیدا کند، مدارس و دانشگاه‌ها به صورت آنلاین درآمد، ما برای اولین بار در دانشگاهمان چیزی مثل همین فرمت یک عده با رعایت فاصله اجتماعی نشستیم و بعد از طریق اینترنت بچه‌ها از جاهای دیگر آمدند، این چیزهایی بود که اتفاق افتاد.


موفقیت تو همینجا هم شدنیه

 یکی از دوستان من آمد گفت ببین تو امکانش را داری که بروی، چرا در اینجا مانده‌ای؟ اینجایی که همه چیزش بهم ریخته است حتی روزی من با فریدون مشیری نشسته بودم، به علت بیماری‌اش من افتخار داشتم که با ایشان صحبت کنم و او را ببینم، روزی همین داستان را برای من تعریف کرد و یک قطعه شعر خواند ، نوشت و به من داد ، من آن را در مطبم زدم . 

 یکی از دوستان فریدون مشیری به او گفته بود که چرا نمی‌روی؟ در دوران قبل از انقلاب بود و ظاهرا در یک دوره‌ای خیلی تحت فشار بوده، مشیری در جواب این شعر را گفت که “من اینجا ریشه در خاکم، من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم، من اینجا تا نفس باقیست می‌مانم، من از اینجا چه می‌خواهم نمی‌دانم، امید روشنایی گرچه در این تیرگی‌ها نیست، من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می‌مانم، من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گلبرگ می‌افشانم، من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می‌خوانم و می‌دانم که روزی باز خواهی گشت”، به امید شمایی که اینجا هستید، جوان‌هایی که هستید، هم می‌توانید به کرونا غلبه کنید، هم می‌توانید چیزهایی بسازید که یک زمان باورمان نمی‌شد توانایی‌اش را داشته باشیم که انجامش بدهیم.



قسمتی از سخنرانی دکتر اردا کیانی در رویداد چامه را می‌توانید در ویدیو زیر مشاهده نمایید:

چامه رویدادی مستقل است که تلاش دارد با روایتی داستانی و دست اول تجربیات گروهی از کارآفرینان، سرمایه­ گذاران، دانشمندان و سیاست گذاران را به نسل آتی کارآفرینان و نخبگان منتقل نماید و در این میان الگوهای نمونه را به زیست بوم نوآوری کشور معرفی نماید.

کلیه حقوق این سایت متعلق به چامه می‌باشد.