اشکان رهگذر در رویداد چهارم چامه

آخرین داستان بر بام انیمیشن جهان

آخرین داستان بر بام انیمیشن جهان

زمانی که فیلم‌ها و انیمیشن‌های فانتزی هالیوودی را تماشا‌ می‌کنیم فارغ از لذت تماشا، ناراحت می‌شویم که چرا از داستان‌های غنی ‌ایرانی فیلمی ساخته نمی‌شود. اشکان رهگذر این مهم را به انجام رسانده. او توانست یکی از داستان‌های شاهنامه را در قالب انیمیشن به‌نمایش درآورد. رهگذر، آخرین داستان را با اقتباس از قصه ضحاک در شاهنامه فردوسی ساخت. آخرین داستان، انیمیشنی در سبک اکشن‌، درام، فانتزی و تاریخی است. انیمیشن آخرین داستان اولین انیمیشن ایرانی است که توانسته در مهم‌ترین جشنواره انیمیشن جهان یعنی جشنواره انسی به نمایش درآمده. آخرین داستان، برنده جوایزی در جشنواره‌های بین‌المللی شده است. در چهارمین رویداد چامه، اشکان رهگذر، مدیر استودیو هورخش از چالش‌های انیمیشن آخرین داستان گفت.

آخرین داستان در جشنواره انسی
من، اشکان رهگذر، قرار است تجربه ساخت اولین انیمیشن سینمایی خودم را در اختیار شما قرار دهم. همینطور اگر ایده‌ای در مورد انیمیشن کوتاه و سینمایی دارید، توضیح می‌دهم که چطور در جشنواره‌ها شرکت کنید.
سال ۲۰۱۲ هیچ ایده‌ای برای تامین سرمایه‌ و حمایت فیلم خودمان نداشتیم. به هر موسسه، ارگان و هر مجموعه‌ای که متولی سینما و انیمیشن بود رفته بودیم. تمام منابع ما برای ساخت آخرین داستان تمام شده بود و نمی‌دانستیم که چه باید بکنیم. با کریستوف رضایی، آهنگ‌ساز فیلم آخرین داستان، جلسه‌ای داشتیم. در آن جلسه گفت که چرا انیمیشن را به جشنواره انسی(Festival Annecy‎) ارسال نمی‌کنید. در بخشی از این جشنواره آثاری که در حال تولید هستند؛ دیده می‌شوند. در این جشنواره 6 انیمیشن در حال تولید انتخاب شده و تهیه‌کننده‌ها فیلم خود را به بازار انیمیشن در سطح جهانی معرفی می‌کنند. به کریستوف رضایی گفتم، چه کسی ما را انتخاب می‌کند! انیمیشن‌های سطح بالاتری از ژاپن، آمریکا،‌فرانسه و… ارسال می‌شود؛ آخرین داستان دیده نمی‌شود. آقای رضایی گفتند، تو چاره دیگری نداری پس همین کار را انجام بده!
عزم خود را جزم کردم. قسمت‌هایی از انیمیشن را به صورت تریلر درآورده و به جشنواره ارسال کردم. پرونده‌ای حدودا ۵۰ صفحه‌ای به زبان انگلیسی و فرانسوی نیز آماده و ارسال کرده بودیم. ارسال همین پرونده برای ما تجربه‌ای جدید و متفاوت بود. تمام ابعاد پروژه را روشن کردیم. چرا این انیمیشن را می‌سازیم؟ چه هدفی را دنبال می‌کنیم؟ چرا فکر می‌کنیم این فیلم جذاب است؟ چرا فکر می‌کنیم انیمیشن برای بازار خارجی جذاب است؟ اساسا چه حرفی را می‌زنیم؟ مخاطب ما چه کسی است؟ جواب دادن به تمامی این سوالات برای ما ۳ ماه زمان برد.
خیلی برای ما جالب بود. زمانی که می‌خواستیم روی این تریلر صداگذاری کنیم؛ خانم مینو غزنوی، دوبلور توانمند کشور را برای صداگذاری این انیمیشن دعوت کردم. ما پول بسیار محدودی داشتیم و اصلا نمی‌دانستیم که چه مبلغی را به خانم غزنوی پرداخت کنیم. بعد از کار با استرس گفتم که چه مبلغی را باید پرداخت کنم. خانم غزنوی گفتند: “من برای این کار مبلغی نمی‌گیرم چون احساس می‌کنم که این کار باید انجام شده و به موفقیت برسد”. توسط یکی از دوستان فرانسوی‌ام نیز انیمیشن رایگان به زبان فرانسوی دوبله شد. تمام این موراد شانس‌هایی بود که به ما کمک کرد تا مدارک بسیار خوبی را برای جشنواره انسی ارسال کنیم.
جشنواره همانجا تمام نشد!
فیلم را برای جشنواره انسی فرستادیم. در اوج ناباوری بین شش پروژه دیگر از کشورهای مختلف، پذیرفته شدیم. فرصت ۲۰ دقیقه‌ای به ما داده شد که راجع به فیلم، پتانسیل‌هایش، بودجه و امکانات لازم برای قرار گرفتن در بهترین‌های دنیا صحبت کنیم. جذابیت موفقیت در این رویداد، این بود که همانجا تمام نشد. ما در جشنواره انسی سال ۲۰۱۳ شرکت کرده بودیم. بعد از این رویداد مرتبا پیگیری می‌شدیم و شرایط ما را پایش می‌کردند. یکی از نکات جذاب این بود که مربی به ما معرفی کردند. او تهیه کننده چند فیلم بود که کاندید اسکار شده بودند. ایشان به ما یاد می‌داد که چطور صحبت کنیم، چه چیزی بگوییم، چگونه محتوای ارائه را آماده کنیم. ارتباطی که داشتیم بعد از جشنواره نیز ادامه پیدا کرد و ما هنوز دوستان خوبی برای هم هستیم.
سال ۲۰۱۶ به جشنواره کن (Cannes Film Festival) دعوت شدیم. در این جشنواره بین ۴ پروژه برتر جهان از کشورهای لهستان، آلمان و فرانسه کارمان را ارائه دادیم. بعد از رویداد، جشنواره مهمانی ترتیب داد و از حرفه‌ای‌ها، تهیه‌کنندگان و خریداران دعوت کرد. در کنار هر کدام از تیم‌هایی که در این مهمانی حاضر بودیم، دو همراه از جشنواره انسی بودند. این دو همراه به ما برای مذاکره کمک می‌کردند. بعد از این رویدادها بود که انیمیشن سینمایی آخرین داستان در جهان بیشتر شناخته شد. همچنین درخواست‌های خوبی از تهیه‌کننده های مختلفی داشتیم. آخرین داستان اولین انیمیشنی بود که در جشنواره انسی پخش و منتخب جشنواره شد.
تجربه جشنواره انسی از این جهت حائز اهمیت است که با نگاهی به این جشنواره می‌فهمیم که تمام درها بسته نیست. اگر شما بخواهید انیمیشن کوتاه، سریال یا سینمایی بسازید با یک پرونده خوب می‌توانید در این جشنواره شرکت کنید. هر سال اواخر ماه فوریه، فرصت برای ارسال پرونده وجود دارد. در آن زمان ما پرونده را به صورت فیزیکی ارسال کردیم اما الان همه چیز آنلاین شده است.
چند نکته‌ای که باید در ارسال پرونده رعایت شود: تا حد امکان پرونده‌ از لحاظ طراحی خلاصه و شکیل باشد. ترجمه ساده باشد. از مترجمی که زبان انیمیشن را می‌شناسد کمک بگیرید. توضیحاتی از تمام ابعاد پروژه اعم از موسیقی، صدا و … داشته باشد. سوالاتی مثل اینکه چه آینده‌ای برای پروژه دیده می‌شود. چرا فکر می‌کنید این انیمیشن جذاب است. بخشی از کار نشان داده شود. این مورد اصلا اجباری نیست اما تاثیر خوبی روی نظر هیئت انتخابی دارد. مورد جدیدی به این رویداد اضافه شده به نام Mifa pichtes که دو بخش دارد. بخش اول مربوط به کشورهایی است که به تازگی انیمیشن در آن‌ها شکل گرفته است. انیمیشن در کشور ما فعالیت زیادی داشته اما ما در این لیست قرار داریم. بخش دوم نیز برای کشورهایی است که انیمیشن را به صورت صنعتی کار می‌کنند. رویکرد مسئولان جشنواره به انیمیشن‌های بخش اول این است که سازندگان انیمیشن علاوه بر اینکه نگاه جهانی دارند، نگاه ملی نیز داشته باشند. انیمیشن نباید صرفا قصد دیده شدن در خارج از کشور خودش را داشته باشد. مثلا انیمیشن ایرانی، علاوه بر جذابیت‌هایی برای مخاطبان جهانی باید نگاه ایرانی نیز داشته باشد.
اشکان رهگذر در رویداد چهارم چامه از چالش های مسیر خود گفت
چرا تاکید به جشنواره انسی دارم؟
چون این جشنواره بزرگترین و مهمترین انیمیشن دنیا است. بازارهای دیگری مانند کَن نیز وجود دارد. اما انسی از این جهت مهم است که تمامی سطوح، از دانشجویی تا حرفه‌ای در این جشنواره هستند. تمامی این افراد در شهر کوچکی جمع می‌شوند و دسترسی و تعامل با این آدم‌ها بسیار راحت است.
قبل از رفتن به بازار حتما قرارهایی را در نظر داشته باشید. اگر بدون قرار به بازار بروید،‌ دیده نخواهید شد.
پیگیری، نکته‌ی مهم پس از جشنواره است. در جشنواره با افراد زیادی تعامل پیدا می‌کنید. ممکن است افراد شما را از خاطر برده باشند. کارت پستالی درست کنید که طراحی مناسبی از کار باشد. اطلاعات خود و کارتان را روی این کارت پستال بنویسید. این کارت را با فردی که در آینده قرار مذاکره دارید، به اشتراک بگذارید. بین ۷-۱۰ روز بعد از جشنواره ایمیل پیگیری را ارسال کنید.
امیدوارم که به این خودباوری برسید؛ که می‌توانید در جشنواره‌های بین‌المللی بدرخشید.

همینجا بحث دیزنی را کنار میگذارم. انیمیشن و شخصیت پردازی مثل چاه نفت است. یعنی اگر ما شخصیت محبوبی را خلق کنیم 100 سال بعد نیز می‌تواند درآمد داشته باشد. انیمیشن این قابلیت را دارد که تبدیل به جریان پردرآمد شود. نه صرفا با ساخت انیمیشن و سریال، بلکه با هزاران هزار محصولات جانبی که به وجود می‌آید. 

چامه؛ محلی‌ برای شنیدن داستان‌ موفقیت استارتاپ‌های ایرانی
بابک نکویی مدیر استودیو گنبد کبود در چهارمین رویداد چامه

راه موفقیت انیمشین ایران

شخصیت پردازی، راه بقا و موفقیت انیمیشن در ایران

ادعای بزرگی نیست اگر بگوییم که کودکی ما را انیمیشن‌ها ساخته اند. شخصیت‌هایی که تبدیل به قهرمان کودکی ما شده بودند و گاها دوست خیالی ما. انیمیشن‌هایی مثل فوتبالیست‌ها داستان مشترک تمامی پسران است. یا دختران با انیمیشن‌های والت دیزنی بزرگ شده‌اند. شاید بتوان گفت که آرزوی دختران رفتن به دیزنی لند است. دخترانی که از کودکی با شخصیت‌های این انیمیشن‌ها خو گرفته‌اند.

شاید یکی از آرزوهای کودکی ما این بود که انیمیشنی را به سلیقه خودمان بسازیم یا اینکه شخصیت مورد علاقه خودمان به واقعیت بیاید. کمتر کسی از ما صنعت پشت پرده این جریان زیبا را شناخته است.

چهارمین رویداد چامه میزبان بابک نکویی مدیر استودیو گنبد کبود و طراح، انیماتور و کارگردان بود. بابک نکویی از سرگذشت و تاریخچه انیمیشن در دنیا گفت. صنعتی که سرگرمی بیشتر مردم را فراهم کرده است. بابک نکویی برنده جوایز بسیاری از جشنواره‌های داخلی و خارجی شده است.

تاریخچه انیمیشن

بابک نکویی هستم و امروز در مورد خدمات انیمیشن در صنعت صحبت می‌کنم. همینطور در مورد محصولاتی که در ارتباط با انیمیشن ساخته می‌شود. 

قبل از پرداختن به این موضوع کمی از تاریخچه‌ی انیمیشن می‌گویم. تاریخچه‌ای که باعث شروع خدمات انیمیشنی می‌شود. والت دیزنی در سال 1920 استودیو خودش را با امکاناتی حداقلی و معمولی راه‌اندازی کرد. آن موقع صنعت انیمیشن هنوز بال و پر نگرفته بود و خیلی وسیع نشده بود. برای همین بیشتر فعالیت دیزنی، محدود به ساخت سریال انیمیشنی می‌شد. آن زمان هنوز تلوزیون اختراع نشده بود، به همین خاطر انیمیشن‌ها در ابتدای فیلم‌های سینمایی پخش می‌شدند. سیستم به این صورت بود که بین پرده‌های فیلم یا بین دو فیلم انیمیشن پخش می‌شد. 

فلیکس گربه توسط فلیشر ساخته شده و جزو انیمیشن‌های محبوب آن زمان بود. دیزنی خیلی دوست داشت انیمیشن‌هایی بسازد که بین فیلم‌های سینما پخش شود و فردی را پیدا کرد که انیمیشن‌های والت دیزنی را بین فیلم‌های سینمایی پخش کند. انیمیشن اسوالد خرگوش را ساخت که خیلی شبیه بود به میکی موسی که الان می‌شناسیم. مدتی نگذشت که با پخش‌کننده انیمیشن بر سر حق امتیاز اسوالد خرگوش به مشکل خورد. اینجا بود که ماجرای خلق شخصیت میکی موس به وجود آمد. 

بابک نکویی مدیر استودیو گنبد کبود در چهارمین رویداد چامه تاریخچه انیمیشن را گفت و مثالی از اسوالد خرگوش زد
میکی موس؛ آغاز کمپانی

والت دیزنی زمانی که مذاکره‌ای برای افزایش حق پخش اسوالد داشت با مخالفت پخش‌کننده مواجه شد. پخش کننده درخواست کاهش قیمت همراه با بالا بردن سرعت را داشت. از طرف دیگر والت دیزنی به شدت کیفیت‌گرا بود. در نهایت با مشاجره و دعوا این ماجرا خاتمه یافت. در راه برگشت به استودیو، داستان موشی که در اتاقش بود را به یاد آورد. (والت دیزنی زمانی که به تنهایی زندگی می‌کرد در اتاقش موشی بود که تنهایی دیزنی را از بین برده بود) در نهایت دیزنی شخصیت مورتیمر موس را به وجود آورد. همسر والت دیزنی گفت که اسم مورتیمر برای این شخصیت خوب نیست و نام میچی را روی این شخصیت گذاشت. در نهایت میکی موس سال 1328 خلق شد. 

والت دیزنی با خلاقیت بالایش به این نتیجه رسید که شخصیتش می‌تواند حرف بزند. مزیت رقابتی میکی موس نسبت به تمامی شخصیت‌های دیگر همین حرف زدنش بوده است. پدیده دیگر این انیمیشن حرکت کردن شخصیت روی موزیک بود، پدیده ای که اکنون نیز استفاده می‌شود و نامش میکسینگ است. قبل از اینکه آن خاطره تلخ رو دوباره دیزنی تکرار کند، به این نتیجه رسید که داشتن مجوز و تمام حقوق مولف شخصیت؛ مهمترین دستاورد خالق اثر است. 

سال 1937 دیزنی جزو پیشتازهایی بود که سینما را رنگی کرد. باز هم یک جهش تکنیکی جدید ایجاد کرد اما مورد مهم برای والت دیزنی لایسنس موش بود. تا زمانی که والت زنده بود یعنی تا حدود سال 1966 خود به جای موش صحبت کرد. با ویلی در قایق بخار در سال 1928 یک پدیده در سینماها نمایش داده شد. نام این پدیده میکی موس بود که مورد استقبال بسیار خوبی نیز قرار گرفت. این پدیده از همان ابتدا یعنی سال 1928 والت دیزنی را به سمت سرمایه‌گذاری بر محصولات جانبی این موش سوق داد. افراد علاقه‌مند به این شخصیت، دوست دارند عکس این موش بر روی لباس، کیف و … قرار بگیرد.

تا زمان حیات والت دیزنی؛ محور تمامی فعالیت‌های این کمپانی، میکی موس بود. فرم میکی‌موس نیز فرم ساده‌ای بود که تبدیل به نشان تجاری استودیو والت دیزنی شد. 

خلق دیزنی لند

حالا دلیل توضیح دادن من از این تاریخچه چیست؟ می‌خواستم منبع درآمد اصلی کمپانی والت دیزنی را بگویم که از فروش محصولات جانبی بود. ایده‌های ابتدایی و پیش پا افتاده نیز به ذهن افراد کمپانی والت دیزنی می‌رسید. به طور مثال این افراد به قطار عروسکی علاقه داشتند. وارت کیمبال که یکی از انیماتورهای معروف والت دیزنی بود زمانی قطارهای ماکت درست می‌کرد. قطار بزرگی درست کردند که دور استودیود حرکت می‌کرد و افراد می‌توانستند روی واگن‌های این قطار نشسته و بچرخند. والت دیزنی تصمیم گرفت که این قطار را به پارک روبروی استودیو منتقل کند که مردم نیز استفاده کنند. 

زمان پیاده‌سازی این طرح، ایده دیگری به ذهنشان رسید که غرفه‌هایی برای خرید ایجاد کنند. وقت پیاده‌سازی این ایده گفتند که چرا در پارک کوچک فعالیت داشته باشیم. زمینی بزرگی را بخریم که در آنجا دنیا والت دیزنی را بسازیم و غرفه‌ها تبدیل به شهرک شوند. شروع به ایده‌پردازی کردند و در نهایت دیزنی لند خلق شد با المان‌هایی که در انیمیشن‌های دیزنی بود. دیزنی لند تبدیل به پردرآمدترین بخش‌ کمپانی شد. روزی که والت دیزنی در سال 1966 فوت کرد، مشغول walt disney world (جهان والت دیزنی) بود. زمین‌های زیادی را  برای به وجود آوردن این جهان خریده بود. از زمان خلق میکی موس 92 سال گذشته است. حتی در حال حاضر نیز شخصیت میکی موس در سطح مد پرفروش بود. چه محصولی را باید طراحی کنیم که بعد از گذشت یک قرن نو باشد و به روی محصولات جانبی ما نقش بندد. 

همینجا بحث دیزنی را کنار میگذارم. انیمیشن و شخصیت پردازی مثل چاه نفت است. یعنی اگر ما شخصیت محبوبی را خلق کنیم 100 سال بعد نیز می‌تواند درآمد داشته باشد. انیمیشن این قابلیت را دارد که تبدیل به جریان پردرآمد شود. نه صرفا با ساخت انیمیشن و سریال، بلکه با هزاران هزار محصولات جانبی که به وجود می‌آید. 

بابک نکویی مدیر استودیو گنبد کبود در چهارمین رویداد چامه تنها راه موفقیت انیمیشن در ایران را گفت
انیمیشن در ایران

من می‌خواهم نقدی به وضعیت تولید انیمیشن در ایران داشته باشم. 

چرا انیمیشن در ایران پیشرفت نمی‌کند؟ 

اصلا بحث پیشرفت کردن در انیمیشن ایران چیست؟ و در کجا شکل می‌گیرد؟ 

چه اتفاقاتی می افتد که ما بگوییم انیمیشن صنعتی، پیشرفت کرده است یا خیر؟

صنعت انیمیشن در ایران ساختار دولتی دارد و سفارش‌دهنده دولت است. به همین دلیل هیچوقت پیشرفت قابل توجهی نخواهد داشت برای اینکه تبدیل به کسب وکاری شبیه به والت دیزنی با این گستردگی شود. 

یک تولیدکننده دولتی از تهیه‌کننده‌ درخواست انیمیشنی با کمترین هزینه ممکن می‌کند. اصلا اگر این مورد را نخواهد، یک تهیه کننده سود اصلی خود را از کجا به دست خواهد آورد. تهیه کننده سود اصلی را از ساخت انیمیشن به دست می‌آورد و هیچ کاری با محصولات جانبی نخواهد داشت. اگر تهیه کننده سریع‌تر انیمیشن را بسازد زودتر به پول خواهد رسید. در ضمن اگر تهیه کننده پول کمتری را خرج کند باز هم سود بیشتری به دست خواهد آورد. این به صورت قانون درآمده که تهیه کننده سریع‌تر و ارزان انیمیشنی را بسازد. سریع و ارزان ساختن باعث انیمیشن بی کیفیتی  خواهد شد.

نکته دوم، چه رقیبی وجود دارد که باعث بالا بردن کیفیت شود؟ تهیه کننده با ساخت یک انیمیشن سریالی با کدام سریال یا بازار رقابت میکند؟ 

تمام فعالیت‌های یک تهیه‌کننده، رضایت سفارش دهنده است. سفارش دهنده نیز معمولا انیمیشنی را سفارش می‌دهد که صرفا به مدیری نشان دهد که برای فلان موضوع کاری انجام شده است. پس بحث بازار و رقابت وجود ندارد. وقتی محصول بی کیفیت است پس بازاری نیز وجود ندارد که انیمیشن در آن بازار محک بخورد. نتیجه کار تولید شخصیت‌هایی می‌شود که ماندگار نیستند.

چند سال است که انیمیشن داریم؟ 70 سال. کدام شخصیت انیمیشنی ایران برای شما ماندگار شده است؟ خیلی کم. 70سال است که انیمیشن داریم اما دو تا شخصیت نداریم که نام ببریم. نام نمی‌بریم اما بعضی از شخصیت‌های ما نیز به بی کیفیتی معروف هستند. بعضا می‌گویند که شخصیت داریم؛ کلاه قرمزی. خب کلاه قرمزی که شخصیت انیمیشنی نیست، شخصیت عروسکی هستند.

راهکار انیمیشن ایران

به هر حال هیچ راهی نیست در این ماجرا. اگر می‌خواهیم که وارد انیمیشن صنعتی شویم و کیفیت انیمیشن صنعتی را بالا ببریم باید راه درستی را طی کنیم. باید وارد بازار انیمیشن جهانی شویم. یعنی هر چیزی که می‌سازیم باید به فکر این باشیم که این محصول را بیرون از ایران نیز به فروش برسانیم. بچه های دنیا انیمیشن های ایران را ببینند. 

اگر این کار را نکنیم انیمیشن ایران همیشه در این کیفیت می‌ماند. چرا از والت دیزنی مثال میزنم؟ چون والت دیزنی این راه را رفته دیگر نیازی نیست که ما به دنبال پیدا کردن راه باشیم.

بنابراین راه بقا و راه موفقیت در انیمیشن ایران رسیدن به شخصیت پردازی خوب و با کیفیت است و پخش در سطح جهانی. 

چامه؛ محلی‌ برای شنیدن داستان‌ موفقیت استارتاپ‌های ایرانی
مصطفی کلامی هریس مدیر مجموعه فرادرس در سومین رویداد چامه

داستان شكل گيري فرادرس

داستان شكل گيري فرادرس؛ بزرگترین پلتفرم آموزشی کشور

امروزه یادگیری هر فن و حرفه‌ای خیلی راحت است. با سرچ ساده‌ای در گوگل صفحات زیادی نشان داده می‌شود که هر کدام اطلاعات زیادی را در اختیار ما قرار می‌دهند. تا چند سال پیش اگر دانشجوی مهندسی احساس نیاز به آموزش بیشتر و جدی‌تر می‌کرد منبعی وجود نداشت. کمی بیشتر از یک دهه پیش مصطفی کلامی هریس که دانشجوی مهندسی بود تصمیم گرفت دروسی که بیشتر دانشجوها دنبالش بودند را به صورت مجازی تهیه کند. مصطفی کلامی کار خود را با امکانات محدودی شروع کرد اما به مرور مجموعه را گسترش داد. حالا مصطفی کلامی مدیر مجموعه آموزشی فرادرس است که به آموزش‌های دانشگاه محدود نمانده و برای دانش‌آموزان نیز تولید محتوا می‌کند.

مصطفی کلامی هریس مدیر مجموعه فرادرس در سومین رویداد چامه داستان شکل گیری فرادرس را گفت.

داستان شکل گیری فرادرس به روایت مصطفی کلامی هریس مدیر مجموعه فرادرس در سومین رویداد چامه
شروع ماجرا

داستان فرادرس به 12 سال پیش برمی‌گردد. سال 1387 در صحبتی با دوست عزیزم؛ دکتر اسماعیل آتش‌پز تصمیم به راه‌اندازی یک مجموعه آموزشی گرفتیم. در ابتدا اسم خاصی را برای مجموعه انتخاب کردیم چون هدف ما بسیار خاص و مشخص بود. با نام «مطلب‌ سایت» شروع کردیم اسمی که برای ادامه کار مناسب نبود اما شاید برای شروع، اسم خوب و ایده‌آلی بود. سال 87 و 88 تمرکز ما روی محتوای متنی بود و با چیزی که امروزه به عنوان فرادرس شناخته شده تفاوت زیادی داشت. تمامی آموزش‌ها در قالب PDF ارائه می‌شدند که بخشی از آن‌ها به‌صورت رایگان در اختیار افراد قرار می‌گرفت. 

تقریبا یک سال و چندماه را به این شکل پیش بردیم تا این‌که در سال 89 اولین مجموعه از آموزش‌های ویدئویی را آماده و منتشر کردیم. آموزش‌هایی که ما ارائه می‌کردیم محصولات جنبی یکسری آموزش‌های حضوری بودند. زیرا سرمایه‌ی کافی نداشتیم و حتی با مفهوم استارت‌آپ هم آشنا نبودیم. حتی نمی‌دانستیم که با داشتن یک ایده می‌توان سرمایه جذب کرد. به همین دلیل کلاس‌هایی را برگزار می‌کردیم و محتوای این کلاس‌ها ضبط می‌شد و نهایتا به شکل ویدئوی آموزشی منتشر می‌شد. این محتواها به‌دلیل پایین بودن امکانات آموزشی خصوصا در برخی مناطق، با استقبال خوبی رو‌به‌رو ‌شدند.

سال 90 تصمیم گرفتیم در قالب آموزش‌مان تغییراتی ایجاد کنیم. به‌ویژه این‌که نوعا محتوایی که ارائه می‌شد محتوای لبه علم بود و بیشتر مخاطبان ما دانش‌جویان تحصیلات تکمیلی بودند و در برخی رشته‌ها مانند هوش مصنوعی، شبکه‎‌های عصبی، محاسبات تکاملی و … . طبیعتا ما نمی‌توانستیم به روش عادی و صرفا با فیلم‌برداری از صفحه، همه مفهوم را منتقل کنیم. یکی دیگر از مشکلات محتوای متنی این بود که نمی‌توانستیم تدریج در آموزش داشته باشیم. یکسری از مفاهیم نیز اصلا قابل انتقال نبودند. به همین دلیل چند ماهی طول کشید تا به جمع‌بندی مناسبی برسیم و قالبی طراحی کنیم. قالب طراحی شده آنقدر خوب بود که امروز هم دست‌کم در 80 درصد آموزش‌های فرادرس استفاده می‌شود.

مصطفی کلامی هریس مدیر مجموعه فرادرس در سومین رویداد چامه از کسب و کارهای اصولی گفت
مسیر پیش رو

در آن دوران در حقیقت یک کسب‌و‌کار غیررسمی بودیم. آقای آتش‌پز سال 88 مهاجرت کردند و دورادور و البته شبانه‌روز هم‌پای من بودند. یکی از اعضا خانواده و یک دوست دیگر که به صورت پاره وقت به ما کمک می‌کرد. سال 91 شرکت را ثبت کردیم و اولین همکار به ما اضافه شد.

در سال 92، اولین مجموعه از مدرسین خارج از مجموعه را دعوت کردیم و با کمک آن‌ها توانستیم وارد بازار فیزیکی شویم.

سال 93، دفتر دوم‌مان را اجاره کردیم و استودیویی را تجهیز کردیم. استودیوی طراحی شده در طبقه منفی دو ساختمانی بود که الان در آن حضور داریم. اگرچه دیگر استفاده‌ای از آن استودیو نمی‌کنیم. نکته من این است که ما یک انبار را به عنوان استودیو تجهیز کردیم و به دنبال استودیوی ایده‌آل نبودیم.

سال 94، با تغییر برنامه و با بهبود برنامه‌های مالی پیشنهادی به مدرسین توانستیم مشارکت تعداد زیادی از مدرسین را جلب کنیم و وارد آموزش‌های رسمی دانشگاهی شویم. آموزشی که در ابتدا فکر می‌کردیم کشش چندانی ندارد اما با استقبال خوبی رو‌به‌رو شد.

سال 95 و 96، با هدف توسعه فنی، یک هسته اولیه‌ تیم فنی تشکیل دادیم. بر توسعه‌ی فرایندهایی که آمار تولید محتوا را بالا می‌برد، متمرکز شدیم. برای اولین‌بار در سال 95، در یک ماه بالای 100 ساعت محتوای آموزشی تولید کنیم که برای آن زمان عدد قابل توجهی بود. در سال 96 اتفاق مهم دیگری جذب سرمایه پس از 9 سال بود. تا قبل از آن و در تمام این 9 سال بودجه فرادرس از خود آن تامین می‌شد و تمامی درآمدها را صرف مجموعه می‌کردیم. اما نیاز بود که سرمایه‌ای جذب شود تا فرادرس مسیر سریع‌تری را طی کند.

سال 97 به دلیل جذب سرمایه و رفع شدن یکسری نیازها شروع خوبی برای فرادرس بود. ما به این نتیجه رسیده بودیم که شبکه تبلیغاتی مناسب فرادرس نیست به همین دلیل به سمت استفاده از هوش مصنوعی در نمایش تبلیغات رفتیم. این پیشرفت‌ها در سال 98 هم با توسعه فنی پیش رفت. سال 98 پیش زمینه ورود به حوزه آموزش تعاملی را داشتیم. این تغییرات در سال 99 رقم خورد همچنین در این سال نسخه جدید وبسایت فرادرس در اختیار عموم قرار گرفت. هم‌چنین سیستم آنلاین استریمینگ‌(تکنیکی است که به وسیله آن می توان یک فایل چندرسانه‌ای مانند صدا یا تصویر ویدئویی را بدون احتیاج به دانلود همه فایل، بر روی اینترنت به صورت لحظه ای از نقطه زمان مورد درخواست مشاهده کرد) کامل شد. آموزش‌های قبل از دانشگاه را تجربه کردیم و مدرسه فرادرس افتتاح شد و موارد دیگری که همه سبب موفقیت فرادرس در سال 99 شد.

مصطفی کلامی هریس مدیر مجموعه فرادرس در سومین رویداد چامه بهترین روش برای از بین بردن فقر را گفت
چالش‌های فرادرس

در همه این سال‌ها ما تجارب تلخ و شیرینی به‌دست آوردیم حتی در میانه راه ناامید شدیم. یکی از مزایای کوفاندر(هم‌بنیان‌گذار) داشتن این است که هرجای مسیر یکی از ما کم آورد با حضور و همراهی نفر دیگر به مسیر قبلی برمی‌گردد. یکی از این تجارب تلخ برای ما در سال 94 اتفاق افتاد. سال 94 در شهریور ماه، ما حقوق همکارانمان را واریز کردیم و در حساب شرکت چیزی حدود 100 هزار تومان مانده بود. برای ما خیلی سخت بود که بعد از آن همه سال کار کردن و زحمت کشیدن به آن‌جا برسیم. اما اگر به آن نقطه برگردیم، بازهم از نو می‌سازیم. 

یکی از مسائلی که در سال‌های 92 تا 94 مواجه شدیم این بود که ما در کنار تولید محتوای آنلاین، شروع به توزیع فیزیکی محتواها بر روی DVD کرده بودیم. در حالیکه سلیقه بازار به سمت بسته‌بندی‌های خاص و برجسته می‌رفت. چیزی که آن زمان از توان ما خارج بود و به جهت هزینه امکان تحققش را نداشتیم. وسوسه شدیم که بسته‌بندی خاص را نیز تولید کنیم، اما با کمی بررسی بیشتر فهمیدیم که این کار اصلا بازی ما نیست. با همان بسته‌بندی‌ها ادامه دادیم و در سال 98 توزیع فیزیکی آموزش‌های فرادرس را کنار گذاشتیم زیرا به این نتیجه رسیده بودیم که توزیع فیزیکی جزء اهداف فرادرس نیست.

مسئله دیگراینکه، ما هرگز کار را به‌خاطر نداشتن سرمایه متوقف نکردیم. یعنی برای مثال هیچ‌زمانی کار به‌خاطر نداشتن فلان کیفیت آموزشی متوقف نشد. البته کیفیت به جهت فنی را عرض می‌کنم. زیرا کیفیت به جهت محتوایی، همیشه خط قرمز ما بوده و هست. اما سخت‌گیری‌هایی مثل داشتن یک دفتر کار خیلی خوب و یا فلان تزیینات خاص و … آن هم در ابتدای کار برای ما مطرح نبود. البته این بد نیست اما شرط لازم نیست.

ما عمیقا به کاری که شروع کردیم و انجام می‌دهیم، معتقد بودیم. ما آموزش را ابزار مهمی برای پیشرفت و رشد جامعه می‌دانستیم. دردی که آحاد جامعه از عدم دسترسی به محتوای آموزشی داشتند را درک می‌کردیم. سعی کردیم در کم‌ترین زمان و با حداقلی‌ترین امکانات در دسترس‌مان، به این نیاز پاسخ دهیم.

ما در این چند سال تلاش کردیم تا فرادرس را مدلي اداره کنیم که قائم به فرد و متکی به حضور یک نفر نباشد. بودن یا نبودن کلامی هریس در آینده فرادرس بی‌تاثیر نیست. اما نباید چنان تاثیری داشته باشد که نبودن من به منزله پایان فرادرس باشد. این نکته را بگویم که اگر نیاز باشد روزی از مسیر فرادرس کنار بروم تا بتواند راهش را به خوبی ادامه بدهد، این‌کار را خواهم کرد.

پیشنهاد

توصیه و موضوع مهم این‌که؛ اگر قرار است آموزش، حمل‌و‌نقل و صنعت را متحول کنید، قبل از همه، شما باید متحول شوید. من نیز این فضا را تجربه کرده‌ام و قطعا با آن‌چه 12 سال پیش بودم، فرق کرده‌ام. باید مسیر تحول را طی می‌کردم که موثر باشم. 

این‌ها تجاربی‌ است که به افراد کمک می‌کند تا به سرمایه‌ای که درون خودشان است، بیش از هرچیز متکی باشند. سرمایه بیرونی خیلی وقت‌ها لازم هم نیست چه رسد به اینکه لازم و کافی باشد. البته سرمایه بیرونی خوب و کمک‌کننده است اما نباید برای سرمایه بیرونی متوقف ماند. خیلی از ایده‌آل‌گرایی‌ها را باید کنار گذاشت مثلا چرا فلان آموزش تعاملی نیست یا این محصول شیک نیست. باید شهامت داشته باشید که گاهی محصولی را روی میز بگذارید که فارغ از بسته‌بندی شکیل و ویژگی‌های جانبی دیگر، تا حدی نیاز مشتری را حل کند. خود این موضوع، تا اندازه‌ای به ازخودگذشتگی و قربانی کردن آرمان‌ها نیاز دارد. 

امیدوارم که این تجربیات بتواند به دوستان و کارآفرینان جوان و علاقه‌مندان به کارآفرینی کمک کند.

چامه؛ محلی‌ برای شنیدن داستان‌ موفقیت استارتاپ‌های ایرانی
حامد جعفری مدیر گروه هنر پویا در چهارمین رویداد چامه

موفقیتی به وسعت فیلشاه

موفقیتی به وسعت فیلشاه

هنر پویا، فعالیت خود را در سال 92 و با محوریت تولید انیمیشن آغاز کرد. اولین انیمیشن این گروه، شاهزاده روم بود که موفقیت‌های خوبی را در اکران عمومی و همینطور جشنواره فجر کسب کرد. انیمیشن دومی که توسط این گروه تولید شد، فیلشاه بود که این انیمیشن نیز با استقبال بسیار خوبی مواجه شد. هنر پویا تاکنون بیش از ۱۵۰۰ دقیقه انیمیشن ۲ بعدی و ۳ بعدی از جمله فیلم سینمایی، سریال و فیلم کوتاه تولید کرده‌ است.

این یادداشت، ماجرای الگوی موفقیت مجموعه هنر پویا از زبان حامد جعفری است. الگویی که توانست مجموعه‌های مختلفی را به سمت ورود به این حوزه تشویق کند.

دعوایی که به تشکیل مجموعه منجر شد

تشکیل مجموعه هنر پویا، از یک دعوا شروع شد. سال ۸۸، ۸۹ بود که ما به همراه یک موسسه تولید انیمیشن، مشغول ساخت یک سریال انیمه برای تلویزیون بودیم.

در ساخت سریال با یکدیگر توافقاتی داشتیم و سر این توافقات در فرایند تولید به چالش خوردیم. پس از آن تصمیم گرفتیم بار دیگر تلاش کنیم تا بتوانیم مجددا با یکدیگر کار کرده و نحوه همکاری‌مان را تغییر دهیم. البته همیشه این اتفاقات هم در موسسات فرهنگی و هم اقتصادی در کشور وجود دارد که سبب می‌شود دو شرکت از یک شرکت به وجود بیایند. ما قصد داشتیم این الگو را تغییر دهیم. در واقع می‌خواستیم اولین جوینت ونچر (سرمایه‌گذاری مشترک) را در حوزه فرهنگ تجربه کنیم. به همین دلیل بعد از ساخت سریال دره زنجفیل، دوباره تلاش کردیم تا این الگوی موفقیت را تکرار کنیم. 

اتفاقی که در مجموعه افتاد این بود که بعد از مدت‌ها بحث با افراد مختلف به چهارچوبی رسیدیم و بنا شد مدل کسب‌وکارمان را هم تغییر دهیم. تا پیش از آن معمولا کارهایی که تولید می‌کردیم برای سفارش دهنده‌ها بود. یعنی ایده و طرحی را آماده می‌کردیم و دست به تولید آن می‌زدیم. هزینه‌‌ی آن نیز توسط سفارش دهنده پرداخت می‌شد که این سفارش‌دهنده، تلویزیون یا سایر موسسات بودند.

همان زمان تصمیم گرفتیم سراغ ساخت کار سینمایی برویم. تجربه‌ای در فاصله ساخت دره زنجفیل تا این توافق داشتیم و کاری را برای یک نهاد فرهنگی که می‌خواست انیمیشنی سینمایی بسازد تجربه کردیم. پیش از ما، گروه‌های مختلفی قصد ساخت این پروژه را داشتند اما کار هربار به دلایل مختلفی متوقف شده بود. سال ۹۰، ما حاضر شدیم با مبلغی حدود ۲۰۰ الی ۳۰۰ میلیون این کار سینمایی را بسازیم. 

تقریبا می‌توان گفت ما تمام مبلغ و حتی بیش از آن‌ را بابت ساخت کار هزینه کردیم تا با تولید آن بتوانیم به این فضا ورود کنیم.

اولین ایده‌ای که در مجموعه‌ تحت عنوان خوشه خوشه ستاره که البته هیچ‌وقت ساخته نشد. کارگاهی را تشکیل دادیم تا افراد تیم بر روی این ایده کار کند. 

برخلاف رسانه‌های دیگر مثل سینما و تلویزیون که معمولا فرد محور هستند و تهیه‌کننده و کارگردان در آن‌ها نقش مهمی را ایفا می‌کنند، کارهای حوزه انیمیشن، کمپانی محور هستند. همه ما یک انیمیشن را با کمپانی آن به یاد می‌آوریم. کمپانی‌های بزرگی شبیه پیکس‌آرت، دیزنی و… .

حماد جعفری مدیر گروه هنر پویا در چهارمین رویداد چامه از عوامل موفقیت انیمیشن های این مجموعه گفت
قطعا نخواهید فروخت

مدتی که گذشت و بر روی ایده کار شد، خروجی ایده را در یک جلسه بررسی کردیم. وضعیت، نسبت به آن چه در ابتدا بود نیز بدتر شده است. یک ایده زمانی که می‌خواهد تبدیل به فیلم شود، ابتدا خلاصه‌ای از آن درمی‌آید. بعد مراحل دیگر‌را طی می‌کند و سپس فیلم‌نامه نهایی نوشته می‌شود. این ایده، در مرحله خلاصه و اصلاح وضعیتش بدتر شد. این موضوع را با بچه‌های کارگاه مطرح کردیم و سبب مکدر شدن خاطر بچه‌ها شد. به این نتیجه رسیدیم که از افراد متخصص در این حوزه مشورت بگیریم. 

با افراد مختلف مشورت کردیم اما نتیجه مثبتی از این اتفاق نداشتیم. هیچ‌کس رویکرد مثبتی نسبت به ماجرا نداشت. حتی یک نفر به ما گفت که من تضمین می‌کنم که این کار شما قطعا نخواهد فروخت

خلاصه این ایده را کنار گذاشتیم‌. همان ایام تجربه‌ای داشتیم از‌ کاری که برای مجموعه‌ای خارجی تولید کرده بودیم. از آن الگو استفاده کردیم و بر ایده‌ای که بیرون از مجموعه به ما پیشنهاد شده بود کار کردیم. خروجی آن، طرح اولیه انیمیشن شاهزاده روم بود.

بر پیش تولید این کار متمرکز شده بودیم. پیش از آن هم تجربه کار سینمایی داشتیم. این اولین باری بود که می‌خواستیم با هزینه خودمان کاری را تولید کنیم. هزینه کارهای سینمایی قبلی که پیش از این ساخته شده بود نیز توسط سرمایه‌گذار تامین شده بود. به همین دلیل تلاش کردیم اتمسفر کار سینمایی را بهتر بشناسیم. برای مثال، زمانی که ما شاهزاده روم را کار می‌کردیم، به حوزه موسیقی و صداگذاری توجه نداشتیم. در حالی که این دو از مسائل مهم در ساخت انیمیشن بودند.

این بار با نگاه دقیق‌تری وارد ارزیابی تولید شدیم. جالب آن بود که ما پروژه را با برآوردی حدود ۵۰۰ میلیون تومان شروع کردیم. وقتی کار تمام شد، بیش از یک ‌میلیارد برای فیلم هزینه کرده بودیم.

ورود به جشنواره فجر

شاهزاده روم، با همه سختی‌ها در مدتی که برای آن برنامه‌ریزی کرده بودیم ساخته شد. ما تلاش بسیاری برای ورود این انیمیشن به جشنواره فجر کردیم. حتی با هیئت انتخاب صحبت کرده بودیم تا حاضر به تماشای فیلم شوند. البته این در شرایطی بود که هنوز بخش‌هایی از فیلم ما سیاه و سفید بود و جزئیات آن تکمیل نشده بود. به عنوان اولین اتفاقی که برای ما افتاد این بود که کار توسط هیئت انتخاب دیده و پسندیده شد. من و کارگردان هم دیپلم افتخار از جشنواره دریافت کردیم.

جشنواره که تمام شد شروع به برنامه‌ریزی برای اکران کردیم. ما این کار را به کمک یک سرمایه‌گذار خصوصی تولید کرده بودیم و حالا به بازگشت سرمایه فکر می‌کردیم. وارد فضای اکران شدیم. با دو مشکل جدی مواجه بودیم. اول اینکه حمایتی در راستای کار تولید شده وجود نداشت تا بخواهیم آن را اکران کنیم. از طرف دیگر هم به دلیل توانی که صرف کار شده بود، باید هزینه‌های موجود را تامین می‌کردیم.

سراغ مراکز مختلفی رفتیم اما به نتیجه نرسیدیم و تصمیم گرفتیم تا نهایتا بخشی از سهام فیلم را بفروشیم. سهام فروختن فیلم هم اتفاقی پیش آمد. بعضی مسئولین سازمان سینمایی به کشور دیگری رفته بودند و شاهزاده روم در آن جا نمایش‌های محدودی پیدا کرده بود. فیلم با استقبال خوبی از سمت آنان مواجه شده بود و قصد داشتند تا سهام آن را خریداری کنند. بعد که متوجه ایرانی بودن کار شده بودند، ما را به بنیاد فارابی ارجاع دادند.

به آن جا رفتیم و مدیر آن مجموعه هم کمک بسیاری به ما کرد و با ما قراردادی بستند که بخشی از سهام کار را خریداری کنند. البته این توافق به پرداخت پول نرسید زیرا تقریبا با ایام اکران مصادف شد. یکی از مشکلات دیگری که برای ما وجود داشت این بود که کسی حاضر به اکران آن نمی‌شد. منتقدین جشنواره هم دو دسته موافق و مخالف بودند و نظر میانی وجود نداشت. در نهایت یک شرکت پخش حاضر شد فیلم را بدون سرگروه اکران کند. کسانی که با حوزه فیلم آشنا باشند می‌دانند که اکران بدون سرگروه به معنای محدودیت در فضای اکران است. 

توانستیم در هفته‌های اولیه، اتفاقات خوبی را رقم بزنیم. این اتفاقات از کجا افتاد؟ در دوره کودکی ما، فیلم‌های کودک خوب و پرفروشی در سینما بود اما در ۱۰/ ۱۵ سال اخیر هیچ فیلم کودک موفقی در سینما نداشتیم.

به دنبال گرفتن کمک‌های ارگانی بودیم تا بتوانیم پول خوبی را به مجموعه تزریق کنیم و از آن در فضای اکران و اتفاقات مشابه آن استفاده کنیم. وارد این فضا که شدیم، متوجه شدیم که تفاهمی بین سازمان سینمایی و آموزش پرورش در مورد سینما تحت عنوان سینما، زنگ مدرسه وجود دارد. سراغ آموزش و پرورش رفتیم و به شرط گرفتن ده درصد از فروش، حاضر به حمایت از ما می‌شدند.

با فرض کنار گذاشتن و صرف کردن این هزینه شروع به طراحی تیم فروش کردیم که این کار تا پیش از این در سینمای ایران سابقه نداشت. به تعداد سینماها و شهرهای مهمی که در کشور بود برای فیلم نماینده معلوم کردیم. این نماینده‌ها کارهای مختلفی انجام می‌دادند و هماهنگی‌ آن‌ها تنها پیگیری از آموزش و پرورش جهت نمایش فیلم برای مدارس نبود. اتفاقات مختلفی را رقم می‌زدند و از ظرفیت‌های تبلیغی شهر و اتفاقاتی که در آن جا وجود داشت در جهت نمایش اثر استفاده می‌کردند. این کار باعث شد تا فیلم ما در فضای منطقه‌ای به خوبی شناخته شود.

حامد جعفری مدیر گروه هنر پویا در چهارمین رویداد چامه
شاهزاده روم؛ سرآغاز موفقیت‌های بعدی

شاهزاده روم در سال ۹۴ جزو 10 فیلم پرفروش سال بود. تقریبا نزدیک به ۵ میلیارد فروش داشت و ‌این اتفاق بزرگی بود. در زمان اکران آن نیز فیلم محمد رسول الله آقای مجیدی فیلم اول، ایران برگر دوم و شاهزاده روم که هیچ‌کس امیدی به موفقیت آن در اکران نداشت در رتبه سوم قرار داشت.

حتی شرایط جوری بود که مدیر پخش ما زمانی که اکران فیلم را پذیرفت به ما گفت که من اینجا می‌نویسم که این فیلم ۱۰۰ میلیون تومان هم نخواهد فروخت و امیدی به موفقیت آن نیست. اما بحمدالله با تلاش‌هایی که اتفاق افتاد، شاهزاده روم توانست جای خود را در سینما باز کند. حتی الگوی موفقی برای فیلم‌های بعد از خود در سینمای کودک باشد. فیلم‌هایی که برخی از آن‌ها به موفقیت‌های خوبی هم دست یافتند.

ما از این ‌تجربه درس گرفتیم و قرار شد حالا که بازاری وجود دارد تلاش کنیم و طی ده سال خودمان را به نقطه‌ای برسانیم که بتوانیم سالی یک فیلم برای اکران عمومی داشته باشیم. در جریان برنامه‌ریزی برای این اتفاق، ناموفقیت‌های زیادی هم شکل گرفت. برخی از آن‌ها نیز توسط همکاران ما اتفاق می‌افتاد. برخی هم معتقد بودند که این فروش و استقبال خوبی که برای شاهزاده روم افتاده نیز یک اتفاق بوده و قرار نیست مجددا تکرار شود. در این مرحله دست ما بازتر شده بود و آن دوران سخت مالی را کنار گذاشته بودیم. برخلاف تمام حرف‌ها، ما برنامه‌ریزی را ادامه دادیم و در اولین گام فیلم فیلشاه را ساختیم. این بار شرایط بهتر شده بود و بعضی از افراد حاضر می‌شدند تا با ما همکاری کنند.

 ما توانستیم فیلشاه را در نوروز 97 اکران کنیم. اکران این فیلم در آن سال موفقیت بزرگی بود. چرا که باید سازمان سینمایی، شورای صنفی و خانه سینما را با خود همراه می‌کردیم.

خوشبختانه به دلیل رویکرد مثبتی که نسبت به سابقه ما وجود داشت توانستیم فیلشاه را هم اکران کنیم و مجدداً موفقیت‌مان را تکرار کنیم.

تشکیل تیم فروش و ایجاد ظرفیت در شهرستان‌ها باعث شد تا موفقیت شاهزاده روم را تکرار کنیم و فروش هشت و نیم میلیارد تومان را در سال 97 تجربه کنیم. علاوه بر این، فیلشاه رتبه‌های دیگری را هم کسب کرد. از آن جمله می‌توان به گرفتن عنوان پرفروش ترین فیلم انیمیشنی تاریخ سینمای ایران اشاره کرد. فیلشاه همچنین جزو 30 فیلم پرطرفدار سینمای ایران از ابتدای پیدایش آن تا کنون قرار گرفت. این اتفاق خوب و بزرگی برای جامعه انیمیشن ایران بود. 

نکته جالب دیگر این بود که فروش این فیلم در شهرستان‌ها، 2 برابر فروش آن در تهران بود، اتفاقی که در سینمای ایران کمتر رخ می‌دهد. این مسئله نشان از اهمیت و کارکرد تیم فروش در شهرستان‌ها دارد. 

زمانی که شاهزاده روم را ساختیم همه اتفاقات پیش آمده به سمت ناامید کردن ما پیش می‌رفت. خیلی‌ها فکر می‌کردند که ما نمی‌توانیم موفق شویم و به صورت مستقل انیمیشنی این چنینی بسازیم. امروز، با تلاشی که همکاران جوان ما داشته‌اند و همچنین با ایجاد شبکه فروش در شهرستان‌ها، هنرپویا تبدیل به الگویی در این زمینه شده است. حتی امروزه افرادی برای مشاوره گرفتن به ما مراجعه می‌کنند و ما سعی می‌کنیم حمایت‌هایی که حتی آن زمان از خود ما نشده بود را در رابطه با تیم‌هایی که در ابتدای راه هستند، انجام دهیم.

مسئله مهمی که سبب موفقیت ما در این راه شد این بود که ما توکل‌مان را به خدا از دست ندادیم و تلاشمان را متوقف نکردیم. شاید گفتن این اتفاقات کلیشه‌ای باشد اما تمام این مسائل در مجموعه برای ما رخ داده و معنا پیدا کرده است.

حامد جعفری مدیر گروه هنر پویا در چهارمین رویداد چامه
مخاطبت را بشناس!

نکاتی در فضای اکران وجود دارد که اگر هر کسی به آن‌ها توجه کند می‌تواند به موفقیت در این عرصه دست پیدا کند. یکی از آن نکات این است که تعارفی بین مخاطب و مخاطب انتخاب شده برای عرضه فیلم وجود نداشته باشد. یکی از اتفاقاتی که رخ می‌دهد این است که منتقدین و ارزیابان فضای سینما به دلیل عدم شناختی که از فضای کودک دارند ممکن است ارزیابی دقیقی نسبت به فیلم‌ها نداشته باشند. این مسئله در بسیاری از اوقات سبب عدم توجه به فیلم‌های حوزه کودک می‌شود.

نکاتی در فضای اکران وجود دارد که اگر هر کسی به آن‌ها توجه کند می‌تواند به موفقیت در این عرصه دست پیدا کند. یکی از آن نکات این است که تعارفی بین مخاطب و مخاطب انتخاب شده برای عرضه فیلم وجود نداشته باشد. یکی از اتفاقاتی که رخ می‌دهد این است که منتقدین و ارزیابان فضای سینما به دلیل عدم شناختی که از فضای کودک دارند ممکن است ارزیابی دقیقی نسبت به فیلم‌ها نداشته باشند. این مسئله در بسیاری از اوقات سبب عدم توجه به فیلم‌های حوزه کودک می‌شود.

اما اگر ما مخاطب خودمان یعنی کودک را درست بشناسیم و همین طور از گام‌های شناخته شده‌ای که در دنیا وجود دارد استفاده کنیم می‌توانیم به موفقیت دست پیدا کنیم. نکته دیگر مسئله کسب تجربه از اتفاق‌های گذشته است. برای مثال اتفاقی که در اکران فیلم شاهزاده روم افتاد این بود که ما تیمی را برای ارزیابی مخاطبان به سینماها ارسال کردیم حتی بعضا خودمان در سینما حاضر شدیم تا ببینیم واکنش و ارزیابی مخاطب کودک و بزرگسال به نسبت فیلم، تبلیغات انجام شده و پیام آن چه بوده است و این روند را در سایر فیلم‌ها نیز پیاده کنیم.

شاید اگر ما طبق الگوهای مرسوم پیش می‌رفتیم، موفقیت چندانی به دست نمی‌آوردیم اما نکته‌ای که باعث موفقیت ما شد، خلاقیت بود. خلاقیت در مسیرهای فروش، در تبلیغ و… توانست به ما در موفقیت کار، کمک شایانی کند. شعاری که ما انتخاب کرده بودیم نیز در همین راستا بود. در ابتدا این شعار به افراد زیادی برخورده چرا که گفته بودیم فرزندان خود را با خیال آسوده به سینما بیاورید. اما همین شعار نظر بسیاری را هم به خودش جلب کرده بود و باعث ترغیب آنان به سینما شده بود. 

نکته آخری که گفتن آن خالی از لطف نیست آن است که ما در جریان تولید هر جا که به مشکل یا چالشی بر می‌خوردیم برای حل آن به تجارب موجود مراجعه می‌کردیم. این‌‌ها مواردی بود که می‌توان موفقیت شاهزاده روم، فیلشاه و سایر کارهایی که در آینده ساخته می‌شود را مرهون این نکات دانست.

چامه؛ محلی‌ برای شنیدن داستان‌ موفقیت استارتاپ‌های ایرانی
محمدحسن داودی مدیر مدارس صبح رویش در سومین رویداد چامه

مدرسه‌‌ای متفاوت برای بچه‌‌های کار

مدرسه‌ای متفاوت برای بچه‌های کار

وقتی اسم کودک کار می‌آید، افسوس خورده می‌شود که جای این کودکان با این سن کم خیابان و بازار نبوده و در مدرسه است. کنار همه سختی‌ها و مشکلاتی که کودکان کار دارند بازماندن از تحصیل از همه سخت‌تر است. بازماندن از تحصیل، این کودکان را از بقیه افراد عقب نگه‌ می‌دارد. شاید خیلی از بچه‌های کار علاقه به تحصیل داشته باشند اما به دلیل عدم تامین معیشت اولیه، مجبور به کار هستند. با نرفتن به مدرسه، این بچه‌‌ها لذت‌های دیگری را نیز تجربه نمی‌کنند. لذت بودن در جمع سالم و همسالان، یادگیری مهارت‌های ارتباطی و زندگی و در مجموع امکان رشد شخصیتی و تربیتی از این بچه‌ها گرفته شده است.

صبح رویش اولین مدرسه بچه‌های کار است. مدرسه‌ای که سال 94 شروع به کار کرده است. بچه‌ها در مدرسه صبح رویش فقط علوم، ریاضی و جغرافیا یاد نمی‌گیرند. بچه‌ها در مدارس یاد می‌گیرند که چطور بهتر و قشنگ‌تر زندگی کنند و خودشان و دیگران را دوست داشته باشند. در حال حاضر صبح رویش 7 مرکز در تهران دارد.

محمدحسن داودی در سومین رویداد چامه از کودکان کار و مدارس صبح رویش گفت. چالش‌هایی که در این مسیر شکل گرفته و حل شده‌اند.

داستان چالش‌های مدارس صبح رویش از زبان محمدحسن داودی در سومین رویداد چامه
مواجهه

سال 93 یکی از دوستانم نذری داشت و می‌خواست تعدادی غذا را بین همسایگان پخش کند. من خواهش کردم که غذا را به من دهد که بین بچه‌های کار جنوب تهران پخش کنم. غذاها را در صندلی عقب ماشین گذاشتم و راهی مناطق پایین شهر تهران شدم. در یکی از پارک‌های آن‌جا چند نفری از بچه‌های کار را دیدم. بچه‌ها را صدا کردم که برای گرفتن غذا بیایند. بچه‌ها که به سمت ماشین ‌آمدند در عرض چند دقیقه دور ماشین پر شد و هر چه غذا بود برداشتند. در نظر من این اتفاق عجیبی بود و حتی من ترسیدم. 

ساعت گوشی‌ را نگاه کردم و دیدم که محله دروازه غار با گران‌قیمت‌ترین جاهای تهران کم‌تر از نیم ساعت، چهل دقیقه فاصله دارد. برایم عجیب شد، من سال‌های سال، تقریبا از حدود 10-12 سال قبل از آن با گروه‌های جهادی برای ساختن مدرسه به مناطق محروم می‌رفتیم. فکر می‌کردم که محرومیت‌های کشور را تا حد زیادی می‌شناسم. ولی اتفاقاتی که در دروازه غار دیدم را تا به آن روز ندیده بودم.

پارتی

از آن‌جا که موضوع صحبتم درباره‌ی موفقیت یک نوآوری اجتماعی است ابتدا سوالی مطرح می‌کنم؛ شما فکر می‌کنید فقط تخصص، کمی سرمایه و دانش برای موفقیت لازم است؟ یا پارتی هم نیاز است؟ شاید باورتان نشود ولی من معتقدم که یک پارتی خیلی خیلی گنده نیاز است. من مطمئنم که پارتی خیلی بزرگی پشت صبح رویش بوده که ما موفق شدیم. معمولا پارتی‌های بزرگ را به صورت مخفف معرفی می‌کنند، مخفف اسم پارتی ما هم “خ ب ” بود.

مدرسه‌ای که شبیه مدرسه نیست!

گروهی که در ابتدا صبح رویش را راه انداختند، کم‌تر از انگشتان یک دست بودند. من فقط یکی از اعضا بودم و باقی اعضا به صورت داوطلبانه، سال‌ها در مراکز و شیرخوارگاه‌ها برای اینکه بچه‌های محروم روزگار بهتری را داشته باشند، فعالیت کرده بودند. همان پارتی بزرگ که “خ ب ” بود باعث شد تا ما همدیگر را پیدا کرده و ما را به هم وصل کرد. اتفاق دیگر، معرفی یک ساختمان مخروبه در منطقه دروازه غار بود. برنامه‌هایی را در این ساختمان مخروبه ارائه دادیم و یک مدرسه برای کودکان کار تحویل بگیریم. ساختمان مخروبه، شروع کار ما بود.

ما توی این گروه کوچک 5 نفره می‌دانستیم که باید کارهای علمی و تخصصی انجام دهیم. برای همین افراد متخصص را جمع کردیم و به کمک آن‌ها الگوی آموزشی ویژه‌ای‌ برای بچه‌های کار نوشتیم و چند کارگروه راه‌اندازی کردیم. اعتقاد ما این بود که فقط با آموزش است که می‌توان آینده این بچه‌ها را تغییر داد. ما سیر کردن شکم این بچه‌ها یا دادن لباس و هدیه به آن‌ها را نیازمندپروری می‌دانستیم و موافق آن نبودیم، بلکه اعتقاد ما این بود که باید کاری کنیم تا بچه‌های کار، علی‌رغم آن‌که در محیط‌های پرخطر که پر از اعتیاد و مواد مخرب و… بزرگ می‌شوندچه آینده‌ای دارند. آینده بیشتر این بچه‌ها بزه‌کاری و جرم است. ما دوست داشتیم که این چرخه را اصلاح کرده و آینده‌ای متفاوت را برای کودکان کار رقم بزنیم. برای رقم زدن آینده‌ی متفاوت برای بچه‌ها تصمیم گرفتیم که مدرسه‌ای راه‌اندازی کنیم. 

محمدحسن داودی مدیر مدارس صبح رویش در سومین رویداد چامه
اولین اردو

بچه‌های کار از مدرسه فراری بودند و ذهنیت بچه‌ها از مدرسه؛ مدرسه‌ای به شکل تبعیدگاه بود. بچه‌های کار به شدت از مدرسه بدشان می‌آمد و ما باید کاری می‌کردیم که مدرسه را جایی جذاب و دوست داشتنی برای بچه‌ها کنیم که خود بچه‌ها با عشق به مدرسه بیایند. فرصت کمی داشتیم، عید 94 را رد کرده بودیم و کل تابستان کار ما؛ جذب بچه‌ها بود. کار اصلی ما؛ بیرون آمدن از حالت عادی مدرسه و برگزاری اردوها، برنامه و جشن‌های مختلف که در نهایت ذهنیت بچه‌ها از مدرسه عوض شود. 

یکی از اردوهایی که برگزار کردیم از یادم نمی‌رود، به برج میلاد رفتیم. جایی که خیلی از این بچه‌ها همیشه پای آن دست‌فروشی می‌کردند و حالا قرار بود به عنوان مهمان‌های vip برج، به بالای برج رفته و از بچه‌ها پذیرایی شود. در این اردو که اولین اردوی برگزار شده ما بود که خود ما هم ذهنیت درستی از بچه‌های کار نداشتیم. تازه کار بودیم و به غلط فکر می‌کردیم که تمامی بچه‌ها درگیر مافیا هستند و در جیبشان چاقو است و درگیر خیلی از بیماری‌ها هستند. در همین اردو ما آماده بودیم که بچه‌ها جیب ما را بزنند و خیلی از خشونت‌ها اتفاق بیفتد. حتی به راننده اتوبوس گفته بودیم که اگر بچه‌ها شیشه را شکستند، برخوردی با بچه‌ها نداشته باشد. 

وقتی وارد اردو شدیم و به برج رفته و برگشتیم، کاملا متوجه شدیم که اشتباه فکر می‌کردیم. این نکته را بگویم که بیش از 80 درصد از بچه‌های کار با ذهنیتی که ما از باند و مافیا داریم فاصله دارند. مشکلات معیشتی داشته و در زیرمین‌ها کار می‌کنند و شرایط سختی دارند که حاضر نیستند به خاطر پول بیشتر به سمت گدایی رفته و به قول خودشان پول حرام کسب کنند. 

تبلیغ کردن بچه‌ها

اردوهای ما یکی یکی برگزار شد. کار به جایی رسید که مهرماه سال 94 حدود 140-150 نفر از بچه‌های کار را جذب کنیم. بیشتر بچه‌هایی که جذب کردیم پسر بودند و تعداد کمی دختر بود. پایان همین سال تحصیلی تعداد بچه‌ها به 367 نفر رسید. برای ما خیلی جالب بود که خود بچه‌ها چهره به چهره در مکان‌های مختلف همدیگر را دعوت به تحصیل در مدرسه‌ای کاملا متفاوت می‌کردند.
مدرسه‌ای که در آن نیاز بچه‌ها جدی گرفته می‌شود. مدرسه‌ای که به جای ریاضی و فارسی و علوم، عدد کده و ادبکده و عجبکده و کلاس‌های دیگری مثل وطنکده، دهکده، مطبخکده و … دارد. مدرسه‌ای که بچه‌ها را دعوا نمی‌کند، بچه‌ها از ناظمش نمی‌ترسند. حتی ناظم، نقش آن برادر یا خواهر بزرگی را دارد که بچه‌ها دست به گردنش می‌اندازند و مشکلاتشان را به او می‌گویند و با او درددل می‌کنند.

سال تحصیلی گذشت و سال بعد، موفقیت ما بیش‌تر شد. با حمایت‌های مردمی، یک مرکز در منطقه 17 راه‌اندازی کردیم و همچنین توانستیم برای پسرهایمان یک مدرسه راهنمایی راه‌اندازی کنیم. مدرسه‌ای که بچه‌ها در آن مهارت‌هایی مثل تولید قارچ، بلدرچین، نجاری و خیلی مهارت‌های دیگر را یاد می‌گرفتند تا برای آینده‌ای بهتر آماده شوند. در این فاصله، ما آن پارتی بزرگ را فراموش کرده بودیم؛ “خ ب” .

ورق برگشت

کم‌کم مشکلات اقتصادی جامعه دامن NGO صبح رویش را هم گرفت. در سال دوم فعالیت، به جایی رسیدیم که دیگر نمی‌توانستیم قبض آب و برق و گازمان را بدهیم و با چالش‌های اقتصادی زیادی روبه‌رو شدیم. تیم صبح رویش که دیگر تعدادشان از انگشتان دست فراتر رفته بود و حالا به 50-60 نفر رسیده بود. تصمیم گرفتیم که دور هم جمع شده و چیزهایی را درست کنیم. محصولات را  به نفع مدرسه بفروشیم تا چرخ مدرسه دوباره بچرخد. 

تقریبا حوالی آذر ماه بود که برای شب عید شروع کردیم به درست کردن ظرف‌های سفالی هفت سین و گلدان‌های تراریوم و … . امید داشتیم پول خوبی از فروش این محصولات درآورده و چراغ صبح رویش را روشن نگه‌داریم. ولی هرچه جلوتر رفتیم با شکست مواجه شدیم. شب عید در تمامی بازارچه‌هایی که حضور داشتیم، متوجه شدیم که قیمت فروشی ما با قیمت تولیدی نمی‌خواند. در نهایت ما یک میلیون و هفتصد و بیست هزار تومان سود کنیم. یعنی تقریبا کم‌تر از یک روز صبحانه بچه‌های مدرسه. عید را سپری کردیم و مشکلات اقتصادی روز به روز بیشتر می‌شد. دقیقا همان مشکلاتی که مردم را اذیت می‌کرد باعث اذیت ما هم شده بود. ما از مشکلات چیزی به بچه‌ها نمی‌گفتیم آن‌ها به ما پناه آورده بودند. تعدادشان تا آن سال نزدیک 500 نفر شده بود آن هم در شرایطی که ما دیگر نمی‌توانستیم ادامه دهیم.

محمدحسن داودی مدیر مدارس صبح رویش در سومین رویداد چامه، راه حلی برای تغییر آینده کودکان کار مطرح کرد.
انجام کاری که همیشه نهی می‌کنی!

 کار به جایی رسید که مجبور شدیم پا روی چیزهایی که برایمان مهم بود، بگذاریم. با آدم‌های متخصص که تحصیلات عالی داشتند و مدیر و معاون مدرسه بودند، تصمیم گرفتیم کاری را بکنیم که همیشه به بچه‌هایمان می‌گفتیم سراغش نروند؛ دست‌فروشی! در کارگاه چوب مدرسه یک گاری چوبی درست کردیم و عصر، بعد از تعطیلی مدرسه، حوالی ساعت 6-7 کنار خیابانی رفته دست‌فروشی می‌کردیم. کنار گذر 30تیر، پاساژ سام سنتر در فرشته و باشگاه اتقلاب رفتیم. هر جایی که می‌رفتیم فقط فرفره‌هایی را که در کارگاه چوب خودمان درست کرده بودیم و بچه‌ها رنگش کرده بودند، می‌فروختیم. شده بودیم دست‌فروش و حتی خانواده‌هایمان هم نمی‌دانستند. 

یادم هست یکی از شب‌ها کنار خیابان یک نفر برای خرید یکی از آن فرفره‌هایی‌ که 15 هزار تومان می‌فروختیم و برای خودمان 12 هزار تومان تمام شده بود، شروع به چانه زدن کرد و گفت که آخرش 10 برمی‌دارم. به او گفتم که برای خودمان 12 تمام شده و در جواب به من گفت که تو کاسب نیستی. نمی‌دانم چه شد، یک کمی عصبانی شدم و به او گفتم: “اره من کاسب نیستم، من مدیر یک مدرسه هستم و این خانم هم معاون مدرسه. ما برای اینکه چراغ مدرسه‌مان روشن بماند فرفره‌هایی را می‌فروشیم که واقعا برای خودمان 12 هزار تومان تمام شده”. همان آقا که آن‌روز به من گفت کاسب نیستی، امروز یکی از خیرین ثابت مدرسه صبح رویش است. 

روزها می‌گذشت و با این دست‌فروشی‌ها نیز مشکلات مالی ما حل نشد. روابط ما که تلاش می‌کردیم زندگی‌ بچه‌های بهتر شود صمیمانه‌تر ‌شد. فرفره فروشی نیز مشکل را حل نکرد تا جایی‌که مجبور شدیم دوباره برگردیم به آن پارتی گنده که البته فراموشش کرده بودیم.

یادآوری

“خ ب” خیلی وقت بود که از ذهن ما رفته بود و یکی از بچه‌ها یادمان آورد. گفت چرا به “خ ب” نمی‌گویید؟ و ما دوباره با “خ ب” ارتباط گرفتیم. همین باعث شد تا کمپینی راه‌اندازی کنیم و به کمک “خ ب”، خیلی از آدم‌ها به این کمپین وصل شدند و صبح رویش جان تازه‌ گرفت. 150 نفر از بچه‌هایی که اجبارا با آنها خداحافظی کرده بودیم و در مدارس دولتی ثبت‌نامشان کرده بودیم را برگردانیم. به تعداد خیرین ما هم اضافه شد و تا امروز کار ما جلو رفت و هر جایی که کار ما گیر کرد توانستیم با همدلی‌ و تخصصی که پیدا کردیم و هم‌چنین با روش‌های نوین، صبح رویش را جلو ببریم.

وقتی یک روز به خاطر آلودگی هوا یا کرونا مدارس تعطیل می‌شوند. خیلی از بچه‌ها در مدارس دیگر خوشحال می‌شوند که آخ جان از مدرسه و درس و تکلیف راحت شدیم. بچه‌های صبح رویش ناراحت می‌شوند، بچه‌ها حتی در روزهای تعطیل هم دوست دارند که به مدرسه بیایند. ما هیچوقت در مدرسه را نمی‌بندیم و اجازه می‌دهیم که بچه‌ها مدرسه را پناهگاه خود در نظر بگیرند. 

تیم صبح رویش

آن تیم 5 نفره سال 93 تصمیم گرفتند که یک تغییر بزرگ ایجاد کنند. نگفتند که نمی‌توانیم، واقع بینانه بگویم که از آن پارتی بزرگ “خ ب” نیز کمک‌های زیادی گرفتیم. تا الان که اینجا هستم مسیر خیلی از بچه‌ها صبح رویش عوض شده است. بچه‌هایی که شاید افق دیدشان نهایتا کاسبی به معنای فروش مواد مخدر بود. اما الان مشغول کار در کارگاه‌های مختلف هستند که درآمد خوبی کسب کرده و زندگی سالمی دارند. تمام موراد نشان می‌دهد که آن تیم 5 نفره و البته امروز کادر بالغ بر 300 نفر صبح رویش، مسیر درستی را طی کرده‌اند.

صبح رویش، وابستگی‌ به هیچ نهاد و بودجه‌ای ندارد. همه‌ی منابع ما را مردم با ماهی 50 هزار تومان تامین می‌کنند. تک‌تک این 1050 دانش‌آموز، پر از استعداد بوده و مطمئنم که در آینده اتفاقات بسیار خوبی را در کشور رقم می‌زنند. اگر صبح رویش نبود خیلی از این بچه‌ها شاید آن کسی می‌شدند که با چاقو جلوی من و شما را می‌گیرد. افرادی که گوشی یا کیف پولمان را از ما بگیرند، اما حالا هدف و مسیر متفاوتی دارند.

خ ب

خیلی از کارهایی که یاران صبح رویش کردند، بدون پارتی بزرگ یعنی “خ ب” ممکن نبود. من دلم نمی‌آید “خ ب” را به شما معرفی نکنم. یک روز نزدیک روز پدر بود، ابوالفضل که یکی از دانش‌آموزان مدرسه بود، کادویی برایم گرفته بود و آمده بود این روز را به من تبریک بگوید. درست همان ایامی بود که مدرسه دچار بحران شده بود. شروع به بازی با او کردم که میان بازی ابوالفضل به من گفت:” آقا داودی چرا این‌قدر ناراحتی؟” گفتم:” ابوالفضل خیلی دعا کن، یک گره‌ای تو کار مدرسه افتاده که فقط با دعا حل می‌شه”. ابوالفضل به من گفت:” آقا داوودی، غمت نباشه، خدای بچه‌ها بزرگ‌تر از این حرفاست، حتما درستش می‌کنه”.

“خ ب”؛ خدای بچه‌هاست که همیشه مشکلات را حل می‌کند. ما هر موقع به مشکلی می‌خوریم از این پارتی بزرگی که داریم کمک می‌گیرم. از پارتی کمک گرفته و با تخصص و مهارتی که داریم، مشکلات را پشت سر می‌گذاریم.

خدای بچه‌ها پشت و پناه شما

چامه؛ محلی‌ برای شنیدن داستان‌ موفقیت استارتاپ‌های ایرانی
حسین ناصری هم بنیان گذار زبان شناس در سومین رویداد چامه

داستان موفقیت زبان شناس

از رویای آمریکا تا اپلیکیشن زبان‌شناس

یکی از چالش‌های اساسی ما در زندگی یادگیری زبان است. اگر نگوییم مهم‌ترین مهارت انسانی امروزی تسلط به زبان انگلیسی است، می‌توان به جرات گفت که مزیت بزرگی می‌باشد. دنیای امروز، دنیای ارتباط است و مهمترین راه ارتباطی ما با دیگر کشورها زبان مشترک است که نیازمند به تسلط مطلوب می‌باشد. با یادگیری و تسلط به زبان انگلیسی دست‌کم می‌توان با چند میلیارد نفر ارتباط داشت.

راه‌های زیادی برای یادگیری زبان وجود دارد. متاسفانه بسیاری از آموزش‌ها و موسسات همچنان پایبند هستند به روش‌های سنتی که بازدهی خوبی ندارند. سال 94 حسین ناصری که خود دغدغه فراوانی برای یادگیری زبان داشت با روشی نوین توانست با نمره خوبی موفق به دریافت مدرک تافل شود. حسین ناصری که از ابتدا هم دغدغه یادگیری زبان را داشت تصمیم گرفت این شیوه نوین را در اختیار عموم قرار دهد تا این چالش و خلا را برای زبان‌آموزان کشورمان حل کند.

سومین رویداد چامه مهمان حسین ناصری کوفاندر زبان‌شناس بود. حسین ناصری از چالش‌ها و مشکلات مسیر زبان‌شناس گفت از روزهایی که زبان‌شناس با بازخورد بسیار منفی قرار گرفت تا الان که پلتفرمی شناخته شده برای زبان‌آموزان است.

داستان موفقیت زبان شناس به روایت حسین ناصری هم بنیان گذار زبان شناس در سومین رویداد چامه
انتخاب رشته غلط تا درخشیدن در برنامه نویسی

قصه زبان‌شناس از سال 93 شروع می‌شود اما ابتدا پیش‌زمینه‌ای را مطرح می‌کنم.سال 86 زمانی که تازه کنکور داده بودیم و در آستانه ورود به دانشگاه بودیم. مدرسه برای شناخت بیشتر ما از رشته‌ها و انتخاب رشته بهتر ما، دانشجوهایی آورده بود. رشته‌های برق، کامپیوتر، مکانیک، عمران و صنایع را برای ما معرفی کردند. من بر اساس توضیحات برای خودم بالا و پایین می‌کردم و استدلال‌های جالبی داشتم. به طور مثال چون درس ریاضی ضعیف بودم برق را از بین گزینه‌ها حذف کردم. رشته‌ی کامپیوتر نیز از دید من نهایتا منجر به داشتن یک کافی‌نت می‌شد. درنهایت بین رشته‌ها، من مکانیک را انتخاب کرده و وارد دانشگاه شدم و اصلا نمی‌دانستم چه آینده‌ای پیش روی من است.

ترم سوم درس برنامه‌نویسی داشتیم و من دیده بودم که ترم‌های قبل وقتی دانشجوها این درس را انتخاب می‌کردند پرتلاش ظاهر می‌شدند. استاد این درس هم جدیت خاصی داشت و اصرار داشت که دانشجوها برنامه‌نویسی را یاد بگیرند. به‌ همین خاطر تصمیم گرفتم تابستان آن سال پیش‌خوانی داشته باشم. پیش‌خوانی باعث شد که در طول ترم چندباری بدرخشم و استاد آینده‌ی خوبی را برای من به عنوان یک برنامه‌نویس متصور شود. اتمام ترم، استاد به من پیشنهاد همکاری در پروژه‌ای را به من بدهد. پروژه در زمینه شبیه‌سازهای رانندگی بود که من در قسمت برنامه‌نویسی مشغول شدم.

نقطه ضعف من!

چشم‌انداز من بعد از فارغ‌التحصیلی، ادامه‌ی تحصیل در خارج از ایران بود. همین عامل باعث شد که در اواخر کارشناسی شروع به همکاری با همین استاد و استاد دیگری کنم که منجر به تعدادی مقاله‌ی بین‌المللی شد. علاقه من به رفتن از ایران تا حدی بود که در دوره‌ی کارشناسی توانستم 11 مقاله بین المللی بدهم و کاملا برای رفتن آماده بودم. تنها مانعی که برای رفتن داشتم، تسلط به زبان انگلیسی بود که از کودکی چالش همیشگی من بود. من از بچگی با این زبان مشکل داشتم. علی‌رغم آن‌که در کودکی کلاس رفته و فیلم آموزشی دیده بودم، این موضوع نقطه ضعف من تلقی می‌شد. بعد از تحقیقات زیاد در اینترنت، با استادی آشنا شدم که تمرکز اصلی‌اش روان‌شناسی یادگیری زبان بود تا لغت و گرامر. دوره‌های ایشان را گرفته و تقریبا 6 ماه با این دوره‌ها پیش رفتم و در نهایت با نمره‌ی خوبی، مدرک تافل را گرفتم.

احساس خلا

پس از آن مدارکم را برای اپلای فرستاده و منتظر نتیجه ماندم، در این فرصت، کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. از طرف دیگر خلا یادگیری زبان انگلیسی در ایران بسیار احساس می‌شد. خصوصا سال‌های 93،92 نرم‌افزارهای زیادی برای یادگیری زبان وجود نداشت و یادگیری، مبتنی بر کلاس و روش‌های سنتی بود. ایده توسعه نرم‌افزاری در داخل کشور به ذهنم رسید که مشکل زبان‌آموزان انگلیسی را حل کنیم. این پیشنهاد را با یکی از هم‌دانشگاهی‌هایم به اسم آقای گل‌میرزایی مطرح کردم که در این زمان انتظار نتیجه‌ی اپلای، روی این ایده کار کنیم. ایده من منجر به علاقه ایشان شد که با هم شروع به برنامه نویسی کرده و اپلیکیشن زبان‌شناس را راه‌اندازی کردیم. البته در ابتدا، اسم اپلیکیشن، انگلیسی شیوا بود و ما با این اسم شروع کردیم. در ادامه متوجه شدیم این اسم برای یک کسب‌و‌کار بزرگ مناسب نیست.

حسین ناصری هم بنیان گذار زبان شناس در سومین رویداد چامه توصیه ای به کسب‌و‌کارهای نوپا کرد.
نسخه اولیه زبان‌شناس

تقسیم وظایف به این صورت بود که من موارد مرتبط با وب‌سایت و هم‌کارم فعالیت‌های مربوط به راه‌اندازی اپلیکیشن را پیش ببرد. در حالی که من حتی از بنیادی‌ترین مفاهیم ساخت وب‌سایت هم اطلاع نداشتم و همه چیز را با سرچ و گشتن توی اینترنت پیدا کرده و از این طریق سایت ساده‌ای را راه انداختم. یادداشت‌ها و مقالاتی را در سایت منتشر می‌کردم که در آن از روش‌های نوین آموزش زبان توضیح داده بودم. بعضا در مقالات؛ روش‌های سنتی را غلط دانسته و زیر سوال می‌بردیم. این مقالات ادامه پیدا کرد تا این‌که تقریبا 4 ماه بعد نسخه اولیه اپلیکیشن زبان‌شناس راه‌اندازی شد.

بازخوردها نسبت به نسخه اولیه زبان شناس منفی بود و تقریبا همه معتقد بودند که این چه‌کاری است که انجام داده‌اید. شرایطی بود که با خودم فکر کردم قید همه چیز را بزنم اما هنوز به کارم ایمان داشتم و نتیجه اپلای نیامده بود. مجموع این عوامل باعث شد که از دوستم خواستم ادامه داده و نسخه دیگری را منتشر کنیم. چند ماه روی اپلیکیشن کار کرده و نسخه دوم زبان شناس را منتشر کردیم. این‌بار خیلی از مسائل حل شده بود و محتواهای جذاب‌تری هم به آن اضافه کرده بودیم. بازخوردهای منفی کمتر شد و همین مسئله ما را امیدوار کرد تا باز هم کار را جلو ببریم.

در همین مدت که روی اپلیکیشن کار می‌کردیم بورسیه من پذیرفته شده و باید برای ویزا درخواست می‌دادم. تا آمدن ویزا زمان زیادی طول کشید و در همین زمان ما روی اپلیکیشن کار کردیم. درآمد و سرمایه آن‌چنانی هم برای ما نداشت که صرف تبلیغ یا استخدام نیروی جدید کنیم. دو نفری کار را جلو می‌بردیم و سرمایه فقط فکر و انرژی ما بود.

ایده جدید!

فرایند توسعه اپلیکیشن دونفره ادامه پیدا کرد تا این‌که ایده‌ای به ذهنم رسید. ایده من، ایجاد یک تالار گفتگو و یک پشتیبانی بود که شاید این مسئله مهم‌ترین نقطه عطف زبان‌شناس شد. فضایی که کاربرها به صورت خصوصی با ما در ارتباط باشند و سوالاتی که دارند را پرسیده و ما هم از این طریق مشکلات اپلیکیشن را حل کنیم. البته آن زمان من فکر نمی‌کردم این موضوع بتواند خیلی در پیشرفت زبان‌شناس موثر باشد، اما موثر واقع شد. ما از طریق تالار زبان‌شناس توانستیم یک‌سری کاربر وفادار پیدا کرده و با آنها در تعامل باشیم.

امکانی در اپلیکیشن اضافه کرده بودیم که تعداد روزهایی که فردی پشت سر هم استفاده کرده را تحت عنوان زنجیره مشخص می‌کند. با کاربری مواجه شدیم که 300 روز از این اپلیکیشن استفاده کرده که برای ما خیلی عجیب بود. یعنی 300 روز پشت سر هم روزی 20 دقیقه از این اپلیکیشن استفاده می‌کرد. ما در مخیله‌مان هم نمی‌گنجید که یک نفری واقعا تا این اندازه نسبت به اپلیکیشن اهتمام داشته باشد. ما توانستیم این افراد را در تالار زبان‌شناس پیدا کرده و در تعامل باشیم و از آن‌ها فیدبک گرفته و مشکلات اپلیکیشن حل کنیم. وقتی که مشکلی را به ما می‌گفتند ما سعی می‌کردیم که در سریع‌ترین زمان ممکن مشکل را حل کرده و کاربرها را راضی نگه‌داریم.

تا نیمه‌شب کد می‌زدیم!

یادم هست آن موقع یک کاربر خیلی ناراضی، مشکلی داشت که حل نمی‌شد. ما مجبور شدیم تا ساعت یک پشت کامپیوتر نشسته و کد بزنیم و یک نسخه آزمایشی برای ایشان ایجاد کنیم. خوشبختانه با نسخه آزمایشی مشکل حل شد. این فرد برای ما کامنت جالبی گذاشته بود. ایشان گفت که من سال 96 خودرویی گرفته بودم که زمان تحویل ماشین خراب بود و من هرچه با نمایندگی تماس می‌گرفتم کسی جواب من را نمی‌داد. اما آقای ناصری و آقای گل‌میرزایی ساعت یک شب برای من یک نسخه آزمایشی ساخته و مشکل من را حل کردند. خیلی تشکر کرده بود و گفته بود من به شما جوانان میهنم افتخار می‌کنم. از این نوع حرف‌ها که همین موضوع خیلی برای ما هم احساس رضایت خاطر داشت و باعث شد ما به این روندمان که نسبت به مخاطب حساسیت داشتیم، اهتمام بورزیم.

حسین ناصری هم بنیان گذار زبان شناس در سومین رویداد چامه از ساخت فرصت ها گفت.
شروع اتفاقات خوب

یکی از افرادی که در تالار فعالیت زیادی داشت آقای کامبیز کشاورز بود. من ایشان را مدنظر داشتم که به عنوان نفر سوم تیم، جذب زبان‌شناس کنم. ایشان حدود شش ماه تا یک‌سال در تالار زبان‌شناس فعالیت داشت و من دورادور عملکرد او را بررسی می‌کردم. بعد از مدتی دیدم فعالیت او بسیار کم شده و حتی بعضا اصلا داخل تالار نمی‌شود. پیغامی به او دادم که گفت که در یک شرکتی به عنوان کارآموز حسابداری استخدام شده‌ام. به آقای کشاورز گفتم که ما در تیم زبان ‌شناس به یک همکار نیاز داریم و هر زمان علاقه‌مند بودی ما دوست داریم که با شما همکاری کنیم. بعد از یکی دو ماه به من پیغام داد و گفت که با شرکت قبلی قطع همکاری کرده‌است. از این موضوع خوشحال شدم چون توانمندی‌های زیادی را در این آدم می‌دیدم.

همکاری با آقای کشاورز را شروع کرده و یک‌سری فعالیت‌های تالار را به‌صورت مدون انجام می‌دادیم. ایشان مقالات متعددی در تالار می‌نوشت و مشاوره‌های خیلی خوبی هم به افرادی که از اپلیکیشن استفاده می‌کردند، ارائه می‌داد. البته کارهایی را نیز به‌صورت خودجوش پیش می‌برد. جلوتر که رفتیم ایشان علاقه‌مند شد که یک‌سری محتوای ویدئویی تولید کند. بعد از مدتی با حقوقی که به ایشان داده بودیم دوربینی خرید و توانست کیفیت ویدیوها را نیز ارتقا دهد. در ابتدا ویدئوهایی تولید می‌کرد که تا 20 دقیقه نیز می‌رسید که البته مخاطبی را جذب نمی‌کرد. روی این ویدئوها برنامه ریختیم، کمی چاشنی طنز اضافه کردیم که در نهایت منجر شد به دیده شدن کلیپ‌ها. سال 97 محتواها را در اینستاگرام هم منتشر کرده و یک‌سری مخاطب جذب کردیم.

رشد با جذب سرمایه

اتفاق مهم دیگر در سال 97 علاقه‌مند شدن دو سرمایه‌گذار، برای همکاری با ما و سرمایه گذاری بر زبان‌شناس بود. تا آن زمان، زبان‌شناس کاملا به صورت بوت استرپ (هزینه شخصی) پیش می‌رفت. تیم ما شامل 3-4 نفر به صورت تمام وقت و چند نفر به صورت دورکار بود. جذب سرمایه فرصتی شده بود تا ما بتوانیم فعالیت‌های‌مان را گسترش دهیم. عقد قرارداد ما برای جذب سرمایه مرداد ماه سال 98 بود که پس از آن توانستیم تیم فنی‌مان را در حد یکی دو نفر گسترش بدهیم. ما تا آن زمان فقط روی نسخه اندروید کار می‌کردیم و تصمیم گرفتیم نسخه IOS را، راه‌اندازی کنیم. راه‌اندازی نسخه IOS نیز توسط فردی که به زبان‌شناس علاقه‌مند بود صورت گرفت.

کرونا فرصتی مناسب!

تقریبا دی ماه 98 بود که بحث کرونا پیش آمد. می‌توانم بگویم کرونا، نه تنها برای بیزینس ما که برای تمامی بیزینس‌های آنلاین مخصوصا در زمینه آموزشی، فرصت مغتنمی بود. کرونا باعث شد تا ما افراد و اساتیدی را که به‌خاطر ویروس کرونا به سمت آموزش‌های مجازی آمده بودند، شناسایی کرده و جذب خودمان کنیم. از اواخر سال 98 تا الان تیم تولید محتوا ما از 3 به 17 نفر رسیده‌است. 17 نفری که شامل تولیدکننده محتوا و ویراستار و سردبیر می‌شوند.

ما در ابتدا، از این محتواها فقط برای پروموت کردن اپلیکیشن استفاده می‌کردیم. بعدا به این نتیجه رسیدیم که از همین محتوا داخل اپلیکیشن استفاده کرده و کاربرها را مستقیما از اینستاگرام به اپلیکیشن‌ سوق بدهیم.  این مسئله باعث شده که حالا کاربرهای خیلی بیشتری از اینستاگرام‌ به سمت اپلیکیشن مراجعه کنند.

حسین ناصری هم بنیان گذار زبان شناس در سومین رویداد چامه
برنامه‌های پیش‌روی زبان‌شناس

اوایل سال 98، کاربران فعال زبان‌ شناس 20هزار نفر بوده که اوایل سال 99 به 100 هزار نفر رسید. افراد جدید درخواست ویژگی‌های زیادی از ما داشتند و ما به این نتیجه رسیدیم که زمان مناسبی برای گسترش تیم فنی است. اردیبهشت تیم فنی زبان‌شناس را که ابتدا چهار نفر بودند به بیش از هشت نفر رساندیم. در حال حاضر تیم فنی روی وب و نسخه IOS اپلیکیشن زبان‌شناس کار می‌کنند. تصمیم‌هایی برای راه‌اندازی دیکشنری زبان‌شناس داریم که هم شامل مثال‌های صوتی و هم تصویری و ویدئویی باشد. چراکه خلا چنین دیکشنری‌هایی در ایران احساس می‌شود.

با وجود این‌که بسیاری از اساتید زبان در حال حاضر خودشان متوجه شده‌اند که باید به سمت پلتفرم‌های آنلاین بیایند. اساتید باید محتواهای تولیدی را از طریق این پلتفرم‌ها ارائه بدهند. ایده بعدی پلتفرمی آموزشی مختص زبان، اما نه فقط زبان انگلیسی بلکه زبان‌های دیگر از جمله اسپانیایی، فرانسوی، آلمانی، ترکی، روسی و … که اقبالشان در ایران زیاد هست ایجاد کنیم. اساتید این زبان‌ها بتوانند از طریق این پلتفرم آموزش‌های خود را ارائه دهند.

پیشنهاد به استارت‌آپ‌های نوپا

 تا این‌جا، من قصه زبان‌شناس را گفتم اما در ادامه توصیه‌هایی دارم برای افرادی که به تازگی استارت‌آپی را راه‌اندازی کرده‌اند. زیرا ما هنوز یک استارت‌آپ نوپا هستیم، شاید این تجارب برای افرادی که تازه شروع به فعالیت کرده‌اند، مفید باشد.

1-اول این‌که سعی کنید به ایده‌ خود پایبند بمانید حتی اگر آن ایده مدت زیادی جواب ندهد. مثلا در شرایط خودمان، اگر ما می‌خواستیم فقط به نتیجه‌ اپلیکیشن نگاه کنیم. این‌که هیچ درآمدی برای‌مان ندارد، خیلی راحت باید آن‌را کنار می‌گذاشتیم و می‌رفتیم سراغ کار دیگر. البته یکی دیگر از دلایل ما که اول صحبتم هم به آن اشاره کردم این بود که ما منتظر جواب اپلای‌مان بودیم که خوشبختانه، 17-18 ماه طول کشید. همین عامل باعث شد که به‌راحتی از ایده خود دل نکنیم. بنابراین توصیه من در ابتدای کار؛ خیلی نتیجه‌گرا نباشید و به درآمدزایی فکر نکنید.

2- تعامل خوب با مخاطب است. صحبت‌های مخاطب را شنیده و بعضا شب‌ها وقت بگذارید و مشکلات را حل کنید. زیرا این مسئله در بلند مدت باعث می‌شود کاربرهای وفادارتان افزایش پیدا کند. در نهایت کاربرهای وفادار هستند که باعث رشد کسب‌وکار خواهند شد. حتی از این ارتباطات دو سویه شما می‌توانید همکاران آینده خود را هم پیدا کنید. به طور مثال ما به صورت اتفاقی با یکی از افرادی که در تالار گفتگو زبان شناس بود آشنا شده و ایشان نسخه IOS زبان‌شناس را راه‌اندازی کرد.

3- منتظر فراهم شدن فرصت‌های عجیب نباشید. اگر خلایی را می‌بینید که شما می‌توانید توانتان را روی آن نقطه بگذارید حتما این کار را بکنید و بخشی از آن خلا را پر کنید. در ابتدا به دنبال اضافه کردن افراد و بزرگ کردن تیم هم نباشید. چرا که این‌کار هزینه زیادی دارد و حتی اگر ماه‌های اول از پس آن بر بیایید، در ادامه، موفق به پرداخت حقوق ماهانه آن‌ها نخواهید بود. با تعداد کمی که به محصول و بیزینس وفادار هستند شروع کنید. وقتی که به نقطه‌ای رسیدید که می‌توانید رشد کنید، به جذب سرمایه و گسترش تیم فکر کنید.

این فرصت‌ها، اتفاقی پیش نمی‌آید و این شما هستید که باید این فرصت‌ها را بسازید.

زبان شناس بستری مناسب برای زبان‌آموزانی است که بارها خواسته‌اند زبان انگلیسی را به صورت اصولی و پایه بیاموزند اما موفق به این کار نشده‌اند. زبان‌شناس با تکیه بر روانشناسی یادگیری روشی جدید برای تسلط به زبان انگلیسی به جود آورده است.

چامه؛ محلی‌ برای شنیدن داستان‌ موفقیت استارتاپ‌های ایرانی
مسعود سلیمانی پژوهشگر حوزه سلول‌های بنیادی و همچنین دانشیار دانشگاه تربیت مدرس در دومین رویداد چامه

روایت مسعود سلیمانی پژوهشگر حوزه سلول های بنیادی

سفر مطالعاتی دانشمند ایرانی که به دستگیری در آمریکا منتهی شد!

مسعود سلیمانی، فارغ‌التحصیل مقطع دکتری در رشته هماتولوژی (خون‌شناسی) است. دکتر سلیمانی، پژوهشگر حوزه سلول‌های بنیادی و همچنین دانشیار دانشگاه تربیت مدرس است. ایشان به جهت استنادات علمی در مقاله‌های معتبر، جزء یک درصد دانشمندان برتر جهان به شمار می‌رود. دکتر سلیمانی؛ محقق و پژوهشگر ایرانی، با تجربه 22 ساله خود اقدامات زیادی را انجام داده است.

همزمان با شیوع کرونا در جهان، درمان این بیماری با استفاده از سلول‌های بنیادی به عنوان یکی از گزینه‌های درمان، آغاز شد. ایران نیز شروع به فعالیت در این زمینه کرده و تا کنون نیز نتایج مثبتی حاصل شده است.

چامه، در این نشست میزبان دکتر سلیمانی بود. در ادامه صحبت‌های ایشان در خصوص دستگیری و سپس فعالیت در حوزه سلول‌های بنیادی را می‌خوانیم.

روایت مسعود سلیمانی از دستگیری خود پژوهشگر حوزه سلول های بنیادی در دومین رویداد چامه
کرونا، موهبت الهی

کرونا در ابتدای شیوع خود، برای همه ما یک جور عذاب الهی بود. کمی که گذشت، متوجه شدیم آن اندازه که فکر می‌کردیم هم بد نبوده و باعث ایجاد تغییرات بسیاری شد. بسیاری از اوقات، انسان در ابتدا متوجه حکمت اتفاقات نمی‌شود. خصوصا در مواقع خاصی که بیماری، به صورت یک اپیدمی کل دنیا را فرا می‌گیرد.

البته ناگفته نماند که خدا هم در قرآن وعده داده که :” فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً / إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً ” و دوبار هم تاکید کرده است.

سختی‌هایی که از قبل بیماری کرونا متحمل شدیم، امروز به جایی رسیده که چیزهای بسیاری به ما یاد داده است. حتی سبک زندگی و نوع تفریحات ما را نیز به گونه‌ای دیگر تغییر داده است. دنیا نیز بیش از پیش مجازی شده و نقش تکنولوژی را در زندگی همه ما پررنگ‌تر کرده است.

اگر چه شروع این اتفاق، به دست بشر رقم خورد اما ادامه این مسیر با حکمت خدا پیش می‌رود.

سفر مطالعاتی و شروع دستگیری!

پیش از شروع کرونا بود که برای یک کار مطالعاتی مشترک، به آمریکا سفر کردیم. قصد داشتیم تا برای بیماری‌ها، روش جدیدی پیدا کنیم.

8 سال پیش، دو دانشجوی ایرانی، تعدادی دارو را با خود به ایران می‌آوردند که در فرودگاه دستگیر شدند. داروهایی که کمیاب هم نبود و در هر داروخانه‌ای یافت می‌شدند.

البته این یک قانون بی منطق است که هیچ قرصی حتی قرص آسپرین را نیز نمی‌توان از آن کشور خارج کرد. در صورت انجام این کار، فرد به چند سال زندان محکوم خواهد شد. این، ادعای کشوری است که خیال می‌کنیم قانون‌مندی عجیبی دارد و همه چیز در آنجا براساس واقعیت پیش می‌رود.

من هم تمام سال‌های قبل که به آمریکا سفر کرده بودم همین تصور را داشتم. فکر می‌کردم هر چیزی درست در سر جای خود قرار دارد. اتفاقاتی که برای من رخ داد، به من ثابت کرد که این عدالت، چیزی جز عدالت هالیوودی نیست که آن را تنها در فیلم‌هایشان نمایش می‌دهند. 

طی 14 ماهی که در بازداشتگاه زندانی بودم، می‌دیدم که برای افراد جامعه خودشان نیز چه اتفاقاتی رخ می‌دهد. این عدالت تنها به همان هالیوود خلاصه می‌شود که هدف آن هم جذب افراد از سراسر دنیا است. ماجرای دستگیری من نیز، مربوط به ورود دارو توسط آن دو دانشجو بود.

بعد از مدتی که در واقع تفهیم اتهام شدم تنها چیزی که دادستان گفته بود، این بود: “این‌ها گروهی بودند که تحریم‌ها را دور می‌زدند.”

مسعود سلمانی پژوهشگر حوزه سلول های بنیادی در دومین رویداد چامه نگاهی جدید به کرونا را بیان کرد.
شاه کوتاه آمده، وزیر کوتاه نمی‌آید!

پس از آن که وکیل من به جهت علمی ماجرا را برای آن‌ها توضیح داد، به جای رفع مشکل و ایجاد ذهنیت مثبت، بدبین‌تر از پیش شدند و دیدگاه منفی‌تری نسبت به موضوع پیدا کردند. 

البته این مسئله نشان دهنده بد ذات بودن آن‌ها است چرا که طبق حکم قاضی، من می‌توانستم با قید وثیقه تا انجام شدن کارهای قانونی، آزاد باشم. اما FBI گفته بود ایشان نمی‌تواند از وثیقه استفاده کند. این در حالی است که آمریکا ادعا می‌کند که قاضی او اختیاردار است در حالی که خودشان، حکم قاضی‌شان را نقض می‌کنند. 

بعد از رسانه‌ای شدن این موضوع در مقاله‌های معتبری چون نیچر، نیویورک تایمز و واشنگتن پست، دادگاهی برگزار شد. در این مقالات به زندانی شدن من به عنوان یک شخصیت علمی اعتراض شده بود. زندانی شدن من در حالی بود که دو دانشجوی سابقم در آمریکا اقامت داشتند و شهروند آنجا به حساب می‌آمدند، آزاد شدند. من که در آن ماجرا حضور نداشتم، باید در بازداشتگاه می‌ماندم. البته چندان هم جای تعجب نیست چرا که این‌ها، در بحث‌های مربوط به کرونا نیز چنین عمل می‌کنند و برای درمان هم در میان خودشان تبعیض نژادی وجود دارد.

اگر عینک دیگری بر چشم بزنیم و کرونا را فقط یک بلا ندانیم، می‌توانیم این اتفاق را به چشم یک تجربه ببینیم که قرار است حتی مسیر کلی زندگی ما را تغییر دهد. خدا هم فرموده که وقتی آدمی را امتحان می‌کنیم یا او را به چیز سختی آزمایش می‌کنیم، خیال می‌کند که او را فراموش کرده‌ایم. در حالی که چنین نیست و حکمت خدا بالغ بر تمام چیزهایی است که نمی‌دانیم. 

کرونا نیز یکی از امتحانات سختی است که بشر باید آن را پاس کند. کرونا داشته‌ها و نداشته‌های ما را یادآوری خواهد کرد. بعد از گذشت ده ماه که قاضی دید رسانه‌ها فعال شده‌اند، گفت من برای سلیمانی رای صادر نمی‌کند. او گفت: هیئت ژوری می‌تواند در این باره نظر دهد. 

فعال بودن رسانه نیز سبب می‌شد تا نتوانند هر رای و نظری را صادر کنند. پیش از این نیز، در مقاله‌ای که نیچر چاپ کرده بود اشاره شده بود که این کار جرم نبوده است. نهایتا باید جریمه‌ای 500، 600 دلاری برای آن در نظر گرفته می‌شد.

داور به نفع گرفت!

بعد از تفهیم اتهام، وکیلم به من گفت که دو راه بیشتر نداری. اینکه فرمی را امضا کن که طی آن سیتیزن آمریکا شوی و بعد از آن حق بازگشت به ایران و ارتباط با آن‌ها را نخواهی داشت.

راه دوم هم اینکه بایستی و با دولت بجنگی چرا که بین 15 تا 20 سال زندان برای تو در نظر گرفته‌ شده. قاضی هم که دیده بود بعد از ده ماه، به نتیجه نمی‌رسد خود را کنار کشید. با این کار احتمال تبرئه شدن من از صفر به 50 درصد رسید. هیئت ژوری نیز گفته بود 50 درصد احتمال بالایی است و اگر بتوانی خوب از خودت دفاع کنی و دلایلت را بیان کنی، احتمال تبرئه شدن وجود دارد. بعد از این ماجرا هم بحث‌های محافظتی از سمت آنان بیشتر شد. در نهایت با زحماتی که وزارت امور خارجه، قوه قضاییه و وزارت اطلاعات کشیدند، کار به خوبی انجام شد و به ایران بازگشتم.

مسعود سلیمانی پژوهشگر فعال در حوزه سلول های بنیادی در رویداد دوم چامه
هرکسی هر کاری می‌تواند، بکند

تقریبا یک ماه از بازگشت من به ایران، کرونا شروع شد. من احساس می‌کردم هرکسی باید در حوزه تخصص خود، کاری انجام دهد. بنابراین شروع به انجام فعالیت‌هایی در حوزه سلول درمانی کردیم.

من، سال‌ها در این زمینه فعالیت کرده بودم و آشنایی نسبتا خوبی با این حوزه داشتم. در این اساس ما فعالیت خود را آغاز کردیم. 27 یا 28 اسفند بود که سلول ما آماده شد. آن را به یک بیمار فوق حاد در بیمارستان مسیح دانشوری تزریق کردیم. بعد از تزریق اول، بهبودی خاصی در بیمار حاصل نشد اما بعد از دوز دوم و سوم حال بیمار بهتر شده بود. ما نیز از نتیجه کار راضی بودیم.

من، سعی می‌کردم بالای سر بیماران حاضر شوم. با وجود اینکه عده‌ای این کار را خطرناک می‌دانستند، من خودم را از پزشک و پرستار مستثنی نمی‌دیدم و بعضی روزها در بیمارستان حاضر می‌شدم.

پس از بهبود بیمار اول، انگیزه گرفتیم و به فعالیت خود ادامه دادیم. روز چهارمی که برای تزریق بیمار دیگری رفتیم، یکی از بیماران بدحالی را دیدم که از آی سیو خارج می‌شد و به بخش منتقل شده بود. به لطف خدا ما نتیجه سلول درمانی را می‌دیدیم. می‌دانستیم که این‌ها تماما لطف خداست و نباید فراموش کنیم که: وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمى

بعد از مدتی، پیک اول کاهش یافت. با کم شدن تعداد بیماران، ما نیز تا یک ماه هیچ پیوند سلولی نداشتیم. پیک جدید که شروع شد ما با کمبود هزینه مواجه شدیم چرا که هزینه فعالیت‌های مرتبط با سلول، بسیار بالا بود و با افزایش روزانه قیمت نیز ادامه آن ممکن نبود.

فعالیتمان را به شکلی دیگر ادامه دادیم و به جای کار بر خود سلول، بر فراورده‌های سلول متمرکز شدیم. فراورده‌های سلول نیز قابلیتی همچون خود سلول دارند و ما بعد از مدتی از این فعالیت نیز نتایجی شبیه به آنچه در خود سلول می‌دیدیم دریافت کردیم. نکته مهم و اساسی، همان ضرب المثل قدیمی است که خواستن توانستن است. کرونا، با همه بدی‌هایش موهبت بزرگی برای ما داشت و آن هم خودباوری بود.

خودت را باور کن

 کرونا این باور را در ما ایجاد کرد تا بدانیم چیزی از سایر کشورها کم نداریم. اگر چه ممکن است به جهت زیرساختی از آن‌ها عقب‌تر باشیم اما باید بدانیم ابتدا مغزافزار است که حرف اول را می‌زند و بعد از آن سخت‌افزار اهمیت پیدا می‌کند.

یعنی اگر خودمان را باور کنیم و کمی هم سرعت به این مغزافزار اضافه کنیم، اتفاقات خوبی را رقم خواهیم زد. کرونا به جهات زیادی برای ما تهدید نیز محسوب می‌شود و بدی‌های بسیاری را نیز به همراه داشته است. باید بدانیم کرونا در زمینه‌های علمی، فرصت مناسبی برای خودباوری پیش آورده است.

فقط باید خودمان را دست کم نگیریم و بدانیم این دست کم گرفتن، عامل ترمز ما خواهد شد. همینطور در زمینه‌های مختلف علمی و غیر علمی از جمله مسائل اجتماعی و اقتصادی نیز به دنبال حل مشکلات کشور باشیم.

و در نهایت به زعم بنده، خودباوری برای ما و کشور، رمز موفقیت است. اگر به این موضوع توجه داشته باشیم، نه زیر بار ظلم و ستم می‌رویم و نه کم می‌آوریم.

چامه؛ محلی‌ برای شنیدن داستان‌ موفقیت استارتاپ‌های ایرانی
پیمان بخشنده‌نژاد در رویداد دوم چامه از سختی های مسیر گفت

بولدوزر‌ ‌و‌ ‌کارآفرین‌

بولدوزر و کارآفرین

پیمان بخشنده‌ نژاد، فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد بیومکانیک دانشگاه صنعتی شریف است. بخشنده نژاد، در دوره کارشناسی در مسائل نظامی تخصص داشته اما کمی بعد فعالیت خود را تغییر داده و وارد حوزه سلامت می‌شود.

پیمان بخشنده نژاد از سال 93 و به همت دیگر دوستان خود در دانشگاه شریف، تحقیقاتی را آغاز می‌کنند که در نهایت منجر به تاسیس شرکت زیست تجهیز دانش پویا می‌شود. هدف این شرکت، طراحی و تولید تجهیزات پزشکی با استفاده از تکنولوژی‌های روز دنیاست.

داستان موفقیت شرکت زیست تجهیز پویا از زبان پیمان بخشنده نژاد در دومین رویداد چامه
رسیدن به رویاها مهم نیست!
معمولا، کارآفرینانی که برای صحبت در جایی حاضر می‌شوند، قصد دارند به این موضوع بپردازند که رسیدن به رویاها کار دشواری نیست. رسیدن به رویاها، کار سختی نیست ولی مسئله اینجاست که این رویاها تا چه اندازه و تا کجا ارزش دارند؟ وقتی به این رویاها می‌رسیم، چقدر احساس رضایت و خوشحالی می‌کنیم؟
ما، شرکت ثبت می‌کنیم. گردش مالی ایجاد می‌کنیم. به رویاهای مادی خود می‌رسیم اما در واقع سوال اینجاست که این رویاها چطور به دست آمده؟
من در دوره لیسانس در بحث نظامی و خصوصا بحث‌های زیرسطحی حرفه‌ای شده بودم و رزومه‌ای قوی داشتم. به همین دلیل وقتی به دوره ارشد رسیدم، دوست داشتم مهاجرت کنم.
یک بار در خلوت، به این نتیجه رسیدم که به جای فعالیت در بحث نظامی، در حوزه سلامت فعالیت کنم.
همان زمان پذیرش خوبی از دانشگاه سنگاپور گرفته بودم که آن‌جا در حوزه نظامی، ادامه تحصیل بدهم. آن را کنار گذاشتم و در تصمیمی سخت به سربازی رفتم. در خدمت با دوستانی آشنا شدم که در حوزه سلامت فعالیت داشتند و پزشک یا پرستار بودند. کمک بزرگی به من کردند تا بتوانم ایده‌ای را که در ذهن داشتم شاخ و برگ بدهم و به یک ساختار برسم.
تصمیم گرفتم به دانشگاه شریف برگردم و در رشته مهندسی پزشکی و بیومکانیک به تحصیل ادامه بدهم و رزومه خودم را قوی‌تر کنم.
دوباره به ایده‌هایت فکر کن
سال 92 یا 93، یک روز در کنار خیابان جمهوری، از کنار یک مغازه تجهیزات پزشکی رد می‌شدم. چشمم به نوشته پشت شیشه افتاد: “دستگاه اکسیژن‌ساز خانگی موجود است”. داخل مغازه رفتم و با توضیحات فروشنده متوجه شدم که این دستگاه، با متصل شدن به برق می‌تواند به مریض اکسیژن بدهد. برایم جذاب شد و دوباره روی ایده اولیه‌ای که داشتم فکر کردم.
به دانشگاه برگشتم و یک پروپوزال به مرکز رشد دادم. در دانشگاه تیمی تشکیل دادیم و مجهزمان کردند و ما نیز شروع به کار روی دستگاه اکسیژن ساز خانگی کردیم. شش ماه پیش رفتیم اما به نتیجه‌ای نرسیدیم. تیم اولیه ما از هم پاشید و برخی از افراد تیم اپلای کرده و از ایران رفتند. دوباره، تیم جدیدی تشکیل دادم و چند ماهی کار کردیم و نشد که نشد!
بچه‌های دانشگاه شریف، به آن می‌گویند فرودگاه؛ یعنی جایی که آمده‌اید تا بروید، نیامده‌اید که بمانید. در این شرایط، همه به من می‌گفتند تو هم باید جمع کنی و بروی. تا کجا قرار است پیش بروی؟ در حقیقت من آخرین بازمانده ورودی 92 ارشد دانشگاه بودم!
در دانشگاه، به من می‌گفتند بولدوزر؛ یعنی کسی که مانده تا ناهمواری‌ها را صاف کند. من برای جنگیدن مانده بودم. البته من اصلا آدم رفتن هم نبودم. من بچه پایین شهر بودم و ما با همه فامیل در یک خیابان زندگی می‌کردیم. تنها زندگی کردن در غربت برای من بسیار سخت بود. همین مسئله باعث شد تا برگردم و سخت کار کنم. این بار تنها شروع کردم و توانستم به تکنولوژی ساخت دستگاه اکسیژن ساز خانگی برسم. تازه مسیر داشت برایم شیرین می‌شد، یک محصول ساخته بودم و کیف می‌کردم اما مشکلات جدیدی مانند نداشتن سرمایه و… پیش آمد. برای راه‌انداختن کارخانه و کارآفرینی به سرمایه نیاز بود اما ما در دوره‌ای بودیم که به استارتاپ IT می‌گفتند و نمی‌پذیرفتند که سخت‌افزاری‌ها هم می‌توانند استارتاپ باشند.
جذب سرمایه، غول مرحله اول
با هر زحمتی که بود سعی کردیم جذب سرمایه کنیم اما نشد که نشد. ناامید شده بودم و به جایی رسیده بودم که احساس می‌کردم باید بروم. یک درخواست برای دانشگاه میشیگان فرستادم و تایید شد. ویزا هم آمده بود و 2/3 ماه آخر بود که باید کارها را برای رفتن انجام می‌دادم. سال 95 بود، یک روز در حالی که داخل اتاق نشسته بودم با خودم فکر کردم قبل رفتن یک تماس با بنیاد برکت بگیرم. اصلا نمی‌دانستم این بنیاد کجاست و اسم آن را فقط از دوستانم شنیده بودم. با روابط عمومی آن جا صحبت کردم که مرا به بخش دیگری ارجاع دادند و با کارشناسی که اتفاقا خودشان از دانشجویان دانشگاه شریف بودند، صحبت کردم. استقبال خوبی شد و قرار جلسه‌ای گذاشتیم.
در تاریخ معین شده با شریکم سر قرار حاضر شدیم که دیدیم کارشناس نیست و برای ماموریت به سفر رفته است. این اتفاق، آب سردی بود که بر سر من ریخته شد. یک وقت‌هایی هرچه می‌خواهید گل بزنید، نمی‌شود! همانطور شده بودم و انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که من از این مملکت بروم. بخاطر آخرین امیدی که در من مانده بود گفتم لطفا به ایشان تلفن بزنید و بگویید که با من جلسه داشتند. با ایشان تماس گرفتند و عذرخواهی کردند و گفتند برای من ماموریتی پیش آمده و سوال کردند که میزان مورد نیاز شما برای سرمایه چقدر است؟ بازه نیاز ما 300 الی 400 میلیون تومان بود. ایشان هم گفتند که این جا برای سرمایه‌گذاری‌هایی در مقیاس میلیاردی است و معمولا برای سرمایه‌گذاری در این مقیاس‌ها ورود نمی‌کنند. گفتند به تازگی موسسه‌ای تشکیل شده که بر روی کارهای دانش بنیان، سرمایه‌گذاری می‌کند.
مرداد 95 بود، چند کوچه‌ای پایین‌تر رفتیم و به موسسه دانش بنیان برکت رسیدیم. موسسه‌ای کاملا نوپا که آن زمان در حال تجهیزش بودند و هنوز آمادگی پذیرش تیم را نداشتند. بیزینس پلن (طرح کسب‌وکار) را تحویلشان دادم و در آبان 95، قرارداد سرمایه‌گذاری منعقد شد. اتفاق شیرینی بود و من رویای اپلای کردن را کنار گذاشته بودم و دیگر می‌دانستم قرار است در ایران بمانم و کارآفرینی کنم.
پیمان بخشنده نژاد در رویداد دوم چامه در از سختی های مسیر خود گفت
روزهای پر نوسان کارآفرینی
اسفند 95، اولین مجوز تولید اکسیژن ساز خانگی را از وزارت بهداشت گرفتیم.
رسیدیم به سال 96 که برای ما یک سال رویایی بود و در آن سال حدود 2 تا 3 هزار دستگاه فروختیم. برای یک شرکت نوپا، گردش میلیاردی واقعا گردش جذابی بود.
می‌رسیم به سال کذایی 97 که مشکلات ارزی و تحریم‌ها پیش آمد. ما علیرغم علاقه خودمان، دوست داشتیم به سمت واردات نرویم و از این وابستگی جدا شویم اما واردات تا پیش از این آنقدر ساده بود که باعث می‌شد به این روند ادامه دهیم و به تولید فکر نکنیم. شش ماه اول سال 97 واقعا زجر کشیدیم. برای وارد کردن یک قطعه مجبور بودیم شبانه روز در گمرک یا وزارت صنعت و معدن باشیم تا بتوانیم ارز بگیریم که آخر هم نمی‌توانستیم. این موضوع باعث شد ضرر بسیاری کنیم.
جلسه هیئت مدیره تشکیل شد و ما عملا دو راه داشتیم؛ یا باید با این وضعیت به این مسیر ادامه می‌دادیم و یا برای یک سال، خط تولید را متوقف می‌کردیم تا به بومی سازی برسیم. انتخاب سختی بود اما راه دوم را انتخاب کردیم. قرار بود تا یک سال و حتی یک سال و نیم در بازار نباشیم و بعد از آن با دستگاه بومی برگردیم. اواخر سال 97 و اوایل سال 98، خط تولید ما خاموش بود و نمی‌توانستیم محصولی به بازار عرضه کنیم و درآمد کسب کنیم. با وجود شرایط سخت، به دلیل حمایت‌های خوبی که انجام شد توانستیم از این مرحله بگذریم. تقریبا آذر ماه 98 بود که خط تولید مجددا شروع به کار کرد.
داشتیم جای پایمان را محکم می‌کردیم که بهمن و اسفند 98، کرونا آمد. کرونا، آمار و تقاضایی که نسبت به دستگاه ما بود را چند برابر کرد. شرایطی پیش آمده بود که ما حتی نمی‌توانستیم خط تولیدمان را برای چند ثانیه خاموش کنیم. طی این 5 ماه هم خط تولید ما، تنها چند ساعتی آن هم برای نداشتن محصول اولیه متوقف شده است.
در این مدت، پیشنهادات زیادی هم برای صادرات داشتیم. ما، در گذشته هم تلاش می‌کردیم تا صادرات انجام دهیم اما به دلایل مختلفی، انجام نمی‌شد. الان کشورهای حاشیه خلیج فارس و کشورهای همسایه ایران، تقاضای صادرات دارند اما هدف ما در ابتدا، تامین بازار ایران است.
پیمان بخشنده نژاد در رویداد دوم چامه در از سختی های مسیر خود گفت
ما که بودیم؟
بپردازیم به اینکه ما دقیقا چه محصولی تولید می‌کنیم و اصلا ما که هستیم. در حقیقت ما دستگاه اکسیژن ساز خانگی تولید می‌کنیم. این دستگاه چیست؟ محصولی که از هوا، اکسیژن را جدا می‌کند و به بیمار می‌دهد. این دستگاه، جایگزین کپسول اکسیژن است با این تفاوت که کسپول یک کالای مصرفی است؛ یعنی به محض تمام شدن شما باید آن را شارژ کنید اما دستگاه اکسیژن‌ساز یک کالای سرمایه‌ای است. شما می‌توانید آن را بخرید و با وصل کردن آن به برق، اکسیژنی با خلوص بالا دریافت کنید.
برای رسیدن به تکنولوژی این محصول، از سال 93 با تیم‌های مختلفی که می‌آمدند و می‌رفتند، شروع به کار کردم.
در آن سال‌ها، من مجبور بودم بعد از تمام شدن ساعت کاری در مرکز رشد، با پراید مسافرکشی کنم تا هزینه زندگی و کار تحقیقاتی را بدهم.
محصول ساخته شد و خط تولید آن را تاسیس کردیم و پیش رفتیم تا اینکه تیم جمع شد. تیمی که این بار همه اعضای آن قصد ماندن داشتند و می‌خواستند برای ایران کاری انجام بدهند. این تیم، پا به پای من جلو می‌آیند و حاضر نیستم هیچ کدام از آن‌ها را با کسی عوض کنم.
بعد از تشکیل این تیم، شروع به R&D (تحقیق و توسعه) کردیم. تحقیق و توسعه سنگینی را شروع کردیم و به سمت تولید محصولات جدید رفتیم. یک محصول به اسم bipap داشتیم. یک بادکنک را در نظر بگیرید که قرار است هیچ وقت جداره آن بر هم نخورد و همیشه از مقدار کمی هوا تا مقدار بیشینه، از هوا پر شود. این دقیقا شبیه ریه بیمار است که جداره ریه آن هیچ وقت نباید برهم بخورد به این دلیل که از بین رفته است. ما همیشه باید مقداری هوا داخل ریه بیمار نگه داریم و اجازه بدهیم ریه باز شود و بعد دوباره بسته شود. این همان کاری است که دستگاه bipap انجام می‌دهد.
اسفند و فروردین، ما تعداد زیادی از این دستگاه را به بیمارستان‌ها فروختیم و فکر می‌کردیم این دستگاه، کمک‌کننده است.
یک اتفاق غیر منتظره!
7ام فروردین ماه بود که سازمان بهداشت جهانی بیانیه‌ای با این مضمون صادر کرد که bipap اصلا در شرایط کووید کمک‌کننده نیست. شما باید دستگاهی داشته باشید که حجم داخل ریه بیمار را کنترل کند. تا آن زمان حتی به ذهنم نیامده بود که قرار است چنین کالایی در سبد محصولاتمان قرار بگیرد. این، محصولی بود که تنها 2/3 شرکت بزرگ مانند فیلیپس و… به سمت آن رفته بودند.
۸ فروردین ماه با همین تیم فوق‌العاده R&D، جلسه‌ای گذاشتیم و تصمیم گرفتیم این محصول را تولید کنیم. 40 روز بعد، این محصول در اداره کل تجهیزات پزشکی برای استاندارد آماده بود. خودمان هم باور نمی‌کردیم که طی این مدت به الگوریتمی برسیم که به خوبی کار می‌کرد‌ و باعث بهبود حال بیمار می‌شد. محصول را به اداره کل تجهیزات پزشکی ارائه کردیم. زمانی که استاندارد آن آمد سرم را بالا گرفتم و احساس کردم که می‌توانم شانه به شانه تولیدکننده‌های بزرگ دنیا، قدم بردارم. این اتفاق بزرگ، برای تیم ما خودباوری بزرگی به همراه داشت. حالا به جای مهندسی معکوس، می‌توانیم روی پای خودمان بایستیم و بگوییم که این دستگاه برای ماست و به خوبی کار می‌کند.
در زمینه صادرات نیز ما به این نتیجه رسیده‌ایم که نباید محصول بفروشیم بلکه باید خط تولید بفروشیم. الان در حال تاسیس خط تولید در 2/3 کشور دیگر هستیم و این بسیار اتفاق خوشایندی است. من، پیمان بخشنده‌ نژاد به آرزوهایی که داشتم، از همان راهی که فکر می‌کردم که درست است رسیدم. وقتی در این موقعیت از آرزوهایم صحبت می‌کنم، راضی هستم.

جوانی که چند وقت از زندگی‌اش را با حمایت خانواده و کار در آژانس می‌گذراند و رویای رفتن از این مملکت را داشت الان صاحب یک ماشین و خانه میلیاردی است و زندگی خوبی دارد. 60- 70 نفر نیروی کار دارد و سعی می‌کند تا فرهنگ کارآفرینی را به همه آن‌ها آموزش دهد. ما مانده‌ایم که کمک کنیم. ایران را بسازیم و در هر شرایطی بولدوزر باشیم و از روی هر مانعی برای رسیدن به مقصد رد شویم.

چامه؛ محلی‌ برای شنیدن داستان‌ موفقیت استارتاپ‌های ایرانی
رضا یعقوب زاده مدیر موسسه تحقیقاتی پویندگان راه سعادت در رویداد دوم چامه

رویای بزرگ، تا حد صادرات

رویای بزرگ، تا حد صادرات!

مهندس رضا یعقوب زاده، متولد سال 1347 از تهران است. یعقوب زاده لیسانس الکترونیک خود را از دانشگاه علم و صنعت دریافت کرد. پس از آن موفق به گرفتن مدرک ارشد در رشته الکترونیک با گرایش سخت افزار از دانشگاه تهران شد.

ایشان پس از کار در شرکت‌های دولتی و خصوصی، در سال 1379 موسسه تحقیقاتی پویندگان راه سعادت را راه‌اندازی کرد. این مجموعه در حوزه تجهیزات پزشکی فعالیت می‌کند. او از همان ابتدا با نیروهای خود هم قسم شد تا دستگاه‌هایی را تولید کنند که قابلیت صادر کردن به سایر کشورها را داشته باشد. امروزه شرکت او یکی از معتبرترین مجموعه‌ها در زمینه خدمات پزشکی است. حتی تجهیزات خود را به آلمان که از مدعیان تولید در این عرصه است نیز صادر می‌کند.

داستان موفقیت شرکت پویندگان راه سعادت به روایت رضا یعقوب زاده در دومین رویداد چامه
از آموزش تعمیر تا تولید قطعه

فعالیت ما در ابتدا، واردات دستگاه‌هایی از ژاپن و آمریکا و نصب و سرویس آن‌ها بود. دستگاه‌هایی که بعدتر، به سمت تولید آن رفتیم. به دلیل موفقیت و انگیزه بالایی که داشتیم، برای گذراندن دوره‌های تکمیلی به ژاپن و آمریکا فرستاده شدیم.

در دوره‌های آموزشی به دلیل اینکه قصد تعمیر دستگاه‌ها در ایران را داشتیم، مورد تمسخر قرار گرفتیم. به مرور متوجه شدیم که برخی از قطعات را می‌توان ساخت و جایگزین قطعات اصلی کرد.

با توجه به قیمت بالای دستگاه و وضعیت ارزی در ایران، امکان خرید دستگاه ژاپنی را نداشتیم. طی مذاکره با وزارت بهداشت، متوجه شدیم به دلیل دولتی بودن سیستم وزارت بهداشت، بهتر است دستگاه توسط شرکتی خارج از وزارت خریداری شود. حمایت‌هایی را شاهد بودیم که اگر این موارد باز هم وجود داشته باشد،‌شاهد پیشرفت صنایع دیگر خواهیم بود. 

صادرات با تولید اولین محصول

اولین محصول ما، همین دستگاهی بود که وزارت بهداشت و چند شرکت دیگر از ما خریداری کردند. با توجه به سابقه فنی و برنده شدن پروپوزال ما، قیمت بسیار کمتر از نسخه خارجی آن تعیین شد. چیزی معادل 150 میلیون برای دستگاه ما در نظر گرفته شد. در نهایت 75 میلیون به ما پرداخت شد. محصولی که در سال 77 آن را طراحی کرده بودیم، سال 81 صادرات آن آغاز شد. در سال 88 نیز به اروپا صادر ‌شد که بعد از مدتی دیگر ساخته نشد و از مدار خارج شد.

رویکرد صادراتی

هر مهندسی دوست دارد چیز جدیدی بسازد و این، طبیعت یک مهندس‌ است. اگر بخواهید در محصولی موفق باشید، باید نگاه صادراتی داشته باشید. متاسفانه تفکر بسیاری از شرکت‌ها اینطور نیست. هدف ما از همان ابتدا، ساختن دستگاه و صادر کردن آن بود. از سال 81 صادرات منطقه را شروع کردیم. 2/3 سال بعد، اولین شرکتی بودیم که به دنبال صادرات به اروپا بود.

یکی از سخت‌ترین مراحلی که در این زمینه گذراندیم، کسب استاندارد اروپا بود. آن هم در شرایطی که مثل حالا، موسساتی برای راهنمایی وجود نداشت و باید همه چیز را خودمان پیش می‌بردیم. با رشد صادرات اروپا، امروز 50 درصد صادرات ما متعلق به آن‌ها است. در حال حاضر با 6 برند همکاری داریم. 50 تا 60 درصد آن‌ها به طور مستقیم و با برند خودمان کار می‌کنیم. با 40 تا 50 درصد آن‌ها نیز به واسطه‌ی برندهای دیگر همکاری می‌کنیم.

رضا یعقوب زاده مدیر موسسه تحقیقاتی پویندگان راه سعادت در دومین رویداد از عوامل اصلی پیشرفت تیم نوپا گفت.
تحریم به مثابه یک فرصت

در ایران هم مانند سایر کشورها برای ساخت و تولید محصول، مشکلاتی وجود دارد. یکی از این مشکلات، تحریم‌ است. 

در بهترین کشورهای دنیا هم برای ساخت یک محصول باید با غول‌های تکنولوژی رقابت کرد. دولت‌ نیز نهایتا به این افراد وام می‌دهد و یا مالیات کمتری از آنان می‌گیرد. در واقع هیچکس چیزی را برای ما طراحی نمی‌کند و اصل موضوع همین “ایده” است. 

در مورد تحریم‌ها هم که معمولا قضیه بانک و برند را نشانه می‌گیرند. اگر تمام این‌ها هم نبود با بررسی رجیستری (Registry) همه شرکت‌های دنیا، متوجه می‌شویم که وقتی رشد پیدا کرده و بزرگ می‌شوند، به دلیل مزایای مناطق مختلف در کشور خود نمی‌مانند.

پس اگر تحریم هم نبود ما همین کار را می‌کردیم. حالا تحریم‌ برای ما یک پل شد و با فشاری که ایجاد کرد باعث شد زودتر از لاک خود بیرون بیاییم و حساب‌ها را به خارج از کشور ببریم. اگر با یک حساب کار نکنیم، دیگر آن حساب مشکل تحریم ندارد و با وجود اینکه برای خود محصول پاسپورت خارجی و پروانه گرفته شود باز هم دچار مشکلاتی خواهد شد، به همین دلیل ناچاریم در کشورهای دیگر اقامت بگیریم. مثل یک کوه یخ می‌ماند که سرش خارج از ایران است اما کار اصلی در ایران انجام می‌شود.

مهمان ناخوانده

من معتقدم فارغ از هر دینی، خدا طبیعت را جوری خلق کرده که اگر خوبی یا بدی کنی، به سمتت برمی‌گردد. به طور کلی اگر حق را زیر پا نگذاریم مثل خیلی چیزهایی که بسیاری افراد، در بیزینس از آن رد می‌شوند، خدا در جایی کمکی می‌کند که تصورش را هم نمی‌کنیم.

کرونا مصداق بارز همین قضیه است. در جریان شرکت مالزی که خیلی اتفاقی شکل گرفت و یکی از ستون‌های شرکت شد، در ابتدا سال 77 با مانیتور کار خود را شروع کردیم. در حالی که دستگاه ونتیلاتور (دستگاه تنفس مصنوعی) الکترونیک، کنترل، مکانیک و رباتیک است. یعنی چهار علمی که با هم ترکیب شده‌اند. سال 90 مانند هر شرکتی که رشد می‌کند، تصمیم گرفتیم افراد جدیدی اضافه کنیم و محصول تازه‌ای تولید کنیم. همه این‌ها در شرایطی بود که کسی نمی‌توانست پیش بینی کند سال 98 چه اتفاقی قرار است ‌بیفتد. 

کرونا و ضرورت تنفس!

6/7 سالی بود که روی ونتیلاتور (دستگاه تنفس مصنوعی) سرمایه گذاری و تحقیقات را شروع کرده بودیم. پروژه‌های قبلی ما در خط تولید بود و ما از ترویج سود آن‌ها در این پروژه سرمایه گذاری کردیم. یک تیم 30 نفره 6 سال بر روی نرم افزار، الگوریتم، سخت افزار، پنوتیک و کنترلش تحقیق کردند. سال 96، زحمت‌ها نتیجه داد و همان سال استاندارد اروپا و سال 97 استاندارد ایران را گرفتیم. 

در شرکت ما اصل بر آن است تا ابتدا استاندارد اروپا و بعد استاندارد ایران گرفته شود تا حرف و حدیثی پیش نیاید. ونتیلاتور، ساختاری مانند هواپیما دارد و باید قبل از روشن شدن تست‌های زیادی روی آن انجام شود. با توجه به حساسیت آن و وابستگی تنفس بیمار و مرگ و زندگی‌اش به این دستگاه، باید استاندارد بوده و خوب عمل کند.

این دستگاه بعد از اخذ تاییدیه‌ها و قبل از تولید آن به مدت یک سال به طور آزمایشی در بیمارستان‌ها نصب شد. در حال حاضر بیمارستانی نیست که دستگاه ما در آن نباشد. حدود 50/60 عدد از دستگاه را قبل از کرونا تولید کردیم و قرار بود امسال هم 300 نسخه دیگر تولید کنیم. نیاز ایران به ونتیلاتور 3000 دستگاه است. ما قصد داشتیم به آهستگی جلو برویم که با برخورد به بحران کرونا، وزارت بهداشت درخواست 4000 ونتیلاتور کرد. 

تولید این کار واقعا سخت است چرا که بهترین ونتیلاتور پروداکشن دنیا نیز نهایتا ظرفیتش دو برابر شد. نکته مهم این بود که علاوه بر تعداد بالایی که از ما درخواست شده بود، باید دستگاهی می‌ساختیم که قابل استفاده برای تمام بیماران کرونایی باشد. البته ناگفته نماند که ونتیلاتور نمی‌تواند مریض را نجات دهد و تنها مانند دارو در روند بیماری همراه مریض است.

رضا یعقوب زاده مدیر موسسه تحقیقاتی پویندگان راه سعادت در دومین رویداد توصیه هایی به کسب و کارها کرد.
به فکر تجهیزات پزشکی باشید

کووید 19، ثابت کرد که تجهیزات پزشکی یک موضوع استراتژیک است و دولت‌ها باید به فکر ذخیره این تجهیزات در کنار موارد دیگر باشند. با شروع بحران کرونا اولویت کشورها، خودشان بودند و به همین دلیل صادرات برای تجهیزات پزشکی بسته شد. سن مردم دنیا به طور خودکار در حال افزایش است و به تبع آن امید به زندگی هم نرخ بالاتری پیدا کرده. هر چه افراد مسن‌تر می‌شوند، نیاز به صرف هزینه برای سلامتی‌شان هم بیشتر می‌شود. پس دورنمای این بازار رو به گسترش است. 

کرونا، شتاب تولید بعضی محصولات را بیشتر کرد و البته در برخی محصولات نیز تغییری ایجاد نشد. اگر بخواهم شفاف‌تر توضیح بدهم، اول اینکه تجهیزات پزشکی رو به گسترش است و دوم اینکه ایران پتانسیل این کار را دارد. در ایران پتانسیل تجهیزات پزشکی بسیار بالاست به این دلیل که جوانان مستعدی دارد. 

برای ساخت تجهیزات پزشکی هم اصل موضوع؛ مغز است نه گاز و نفت و پتروشیمی و تا به حال تحریمی به تجهیزات پزشکی و دارو وارد نشده است. البته درست است که بانک‌ها ما را دچار مشکل می‌کنند اما اصل صادرات تجهیزات پزشکی و قطعات آن از ایران و به ایران را نمی‌توانند ممنوع کنند. چرا که این کار جنایتی است که سازمان ملل به آن اجازه نخواهد داد، پس این حوزه، ارزش سرمایه گذاری را دارد.

مهندس رضا یعقوب زاده، با اعتقاد و پشتکاری که در تمام این سال‌ها داشت، توانست به کمک دوستان دوران دانشجویی خود یعنی محمدرضا مرآتی و حمید عزیز زاده، شرکت خود را به موفقیتی این چنینی تبدیل کند. 

موفقیتی که به گفته ایشان و دوستانشان با وجود موانع و مشکلات بسیار نباید تا امروز دوام می‌آورد اما به لطف خدا رشد کرده و بزرگ شده است. آن هم در شرایطی که نگاه سایر کشورها به ایران، نگاه خوبی نیست و حتی قانع کردن پزشکان ایرانی برای خرید تجهیزات پزشکی نیز کار بسیار سختی است. 

مهندس یعقوب زاده و همکارانشان، نمونه‌ای بسیار خوب و موفق در تایید موفقیت این صنعت هستند.

چامه؛ محلی‌ برای شنیدن داستان‌ موفقیت استارتاپ‌های ایرانی
اردا کیانی در رویداد دوم چامه

تجربه‌ی زندگی متفاوت

تجربه‌ی زندگی متفاوت

داستان کرونا از زبان پزشک متخصص بیمارستان مسیح دانشوری

دومین رویداد چامه میزبان اردا کیانی پزشک متخصص متعهد در زمینه ریه بود. کیانی در ایام کرونا دو مرتبه بیماری کرونا را تجربه کرد اما این بیماری باعث نشده که دست از کار بکشد. بلکه پر قدرت ایستاده‌ و خیلی راسخ و محکم به کار خودش ادامه می‌دهد.

تاثیر کرونا

کرونا خیلی کارهای عجیبی کرد. اسفند ماه که تازه کرونا شروع شده بود افرادی نزد ما می‌آمدند افرادی شجاع و بزرگ که شروع به گریه می‌کردند. عده زیادی در خانه‌ مانده بودند، عده زیادی هنوز هم از خانه‌ بیرون نیامده‌اند. شغل‌های بسیار زیاد از بین رفت و زندگی‌های زیادی از هم پاشید. ساده‌ترین چیزها از ما گرفته شد. ما آدم‌هایی بودیم که وقتی به هم می‌رسیدیم همدیگر را بغل کرده و دست می‌دادیم. ما ایرانی‌ها با هم تماس داشتیم ولی الان دور شدیم.

علاقه به پزشکی

من اردا کیانی پزشک و متخصص ریه، در مازندران به دنیا آمدم و تا کلاس هفتم اصلا درسخوان نبودم. همیشه با برادرم که نابغه ریاضی بود مقایسه می‌شدم و می‌گفتند که من چیزی نمی‌شوم. اما یک روز چیزی خواندم که اگر قرار باشد توانمندی ماهی را براساس بالا رفتن از درخت بسنجیم ماهی هیچ توانمندی ندارد. اگر توانمندی انسان را نیز به صورت اشتباه بسنجیم همیشه به یک آدم با توانمندی کم به حساب برمی‌خوریم. آن روز راه خودم را پیدا کردم.

من همیشه اطرافم پزشک بودند و یک الگوی نقشی(Role model) داشتم. الگوی نقشی داشتن در زندگی خیلی مهم است. الگوهایی که من داشتم از پزشک‌های موفق بود. به طور مثال یکی از الگوهای من پزشکی بود که دیالیز را 45-50 سال پیش وارد ایران کرده بود. خیلی جالب بود که وقتی به خانه‌اش در تهران می‌آمدم همیشه یک آدم زرد و بی‌حال آنجا می‌دیدم. این آدم‌ها فرق می‌کردند و من می‌گفتم که این فرد کیست؟ می‌گفت مثلا این فرد از فلان جا آمده و جایی ندارد بخوابد و من او را به خانه خودم می‌آوردم. حقیقتا ارزش‌ها در 50 سال پیش فرق می‌کرد، مثل ارزش‌های امروز نبود که ما دنبال ماشین یا پول باشیم.

من تحصیل را جدی شروع کرده و پزشک شدم. طرحی بود که به جای دو سال سربازی، برای درمان به روستا می‌رفتیم. یک خانم پیری در روستا بود که هر هفته 4-5 تخم‌مرغ برای من می‌آورد. روزی این خانم مریض شد و من به خانه‌اش رفتم، خانه که چه عرض کنم؛ کلبه‌اش. اتاقی بود و یک مرغ که روزی یک تخم‌مرغ می‌گذاشت که برای من می‌آورد. من بعد از آن کشورهای مختلفی رفتم، مراسم‌های زیادی برای من گرفتند که بهترین غذاها سرو می‌شد اما هیچ غذایی به خوشمزگی تخم‌مرغی که آن خانم برای من می‌آورد نشد. کارم در روستا تمام شده و به شهر رفتم و چون کاسب نبوده و به هدفم درآمدزایی نبود و مطب نگرفته و اجبارا ادامه تحصیل دادم. من متخصص شده و چون هنوز کاسب نبودم و مطب نگرفته و اجبارا ادامه تحصیل دادم. نهایتا فوق تخصص شده و در بیمارستان مسیح دانشوری ماندم.

گیج گیج بودیم!

اواسط بهمن امسال یک بیماری به بیمارستان آمد. این بیمار ریه‌اش سفید شده بود و ما فکر می‌کردیم که آنفولانزا است. بیمار را درمان کردیم اما سلامت نشد. مریض را به بیمارستان دیگری منتقل کردند که در نهایت فوت خودش و برادرش هم فوت کردند. ما این بیماری رو نمی‌شناختیم تا اول اسفند که اعلام شد بیماری به اسم کرونا آمده است. گیج گیج بودیم از شناخت این بیماری. ویروس را می‌شناختیم ولی نمی‌دانستیم چه رفتاری داشته و با بیمار چه می‌کند. ناگهان دیدیم که بیمارستان ما از 250 به 300 تخت رسید. تمام پرسنل دور خودمان می‌چرخیدیم و نمی‌دانستیم چه کنیم. مشاهده می‌کردیم که بیمار روز حالش مساعد است اما شب فوت می‌کند. بدتر این بود که مریض فوت می‌کرد و دو روز بعدش پرستار و پزشک ما مبتلا می‌شد. ما همینطور دور خودمان می‌چرخیدیم که چکار کنیم که بر این قضیه غلبه کنیم.

راهکار دولت برابر کرونا

دولت مدارس و دانشگاه‌ها را بست و حتی کارمندها را مازاد کرد. این افراد که تعطیل شده بودند به شهرهای مختلف رفته و ویروس را در تمام شهرهای ایران پخش کردند. اگر یادتان باشد ویروس ابتدا در شهرهای تهران، قم و ایلام بود که ناگهان آمار ابتلا و مرگ‌ و میر بالا رفت. البته تعطیلی تنها عامل افزایش آمار نبوده اما تشدید کننده بود. یک سوم از پرسنل درگیر کرونا شدند. یک روز بیماری از که به تازگی مبتلا شده بود سرفه‌ای روبروی صورت من کرد و من انگار ویروس را می‌دیدم که در بدن من می‌نشیند. دو روز بعد بو را حس نمی‌کردم، 4 روز بعد یکدفعه تب و لرز کردم. ما 250 تا تخت داشتیم و چون جوابگو نبود من دو بیمارستان دیگر را هم باز کردم. به آن دو تا بیمارستان هم مریض می‌بردیم و همچنین ICU بیمارستان طالقانی را هم باز کردیم.

من اصلا دیگر نمی‌توانستم ادامه دهم و یک لحظه افتادم. از من سوال می‌کردند که آن لحظه چه فکری می‌کردی؟ آن لحظه فکری می‌کردم که چه کسانی این تعداد تخت را پوشش خواهند داد. پزشکان و پرستاران مریض بودند یا دیگر بعد از یک ماه کار شبانه و روزی دیگر توانی ندارند. من روز 4 ابتلایم اجبارا به کار برگشتم. البته در آن 4 روز فهمیدم که مریض‌ها چه می‌کشند. وقتی به عنوان پزشک یا مهندس کار می‌کنید جای آن وسیله‌ یا بیمار نیستید و شرایط را به خوبی درک نمی‌کنید.

بیمار کرونایی هم انسان است

2 خرداد کمترین میزان مرگ و میر ناشی از کرونا را داشتیم. از دو خرداد به بعد مردم خسته شدند بعضی‌ از مردم که چند ماهی از خانه بیرون نیامده بودند از نیمه خرداد به مسافرت رفتند. از ابتدای تیر تعداد مریض‌ها بسیار بالا رفته و به دو هزار رسید و تعداد مرگ و میر نیز به بالای 200 نفر رسید.  از طرف دیگر نیز سیستم درمان که کاملا خسته شده بود و در حال شکستن بود. پرسنل شروع به درمان‌های مختلف جهت کنترل کرونا کردند.

کرونا به ما یاد داد!

این بیماری یکسری چیزها را به ما نشان داد. اولا اینکه ما چقدر ضعیفیم. زمانی می‌گفتند نمرود با یک حشره مرد و می‌گفتیم که این مسخره بازی‌ها چیست که با یک حشره کسی بمیرد. با اینکه 100 سال قبل آنفولانزا کشف شده و میکروسکوپ الکترونی و انواع آزمایش‌ها داریم، یک ویروس کوچک کل اقتصاد جهان را خواباند. الان گفته می‌شود که حتی ذوب شدن یخ‌های قطبی باعث به وجود آمدن ویروس‌ و بیماری‌های جدید می‌شود. از موارد دیگری که به ما نشان داد این بود که احتیاج نیست حتما همه چیز به روشی که از 200 سال قبل یاد گرفته‌ایم ادامه پیدا کند. مدارس و دانشگاه‌ها به صورت آنلاین برگزار شدند. برای اولین بار در دانشگاه با رعایت فاصله اجتماعی نشستیم.

از ایران نمی‌روم!

دوستان به من می‌گفتند، تو امکان رفتن را داری، چرا مانده‌ای؟ جایی که هر چیزی حتی درمان به هم ریخته است. به علت بیماری فریدون مشیری من افتخار صحبت با ایشان را داشتم. روزی همین داستان را برایم تعریف کرد و یک قطعه شعر نوشته و به من داد و من در مطب متن شعر را آویزان کردم. به فریدون مشیری یکی از دوستان گفته بود که چرا نمی‌روی؟ فریدون مشیری در جواب گفته بود که:

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می‌مانم

من از اینجا چه می‌خواهم نمی‌دانم

امید روشنایی گرچه در این تیرگی‌ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می‌مانم

من اینجا روزی خر از دل این خاک با دست تهی گلبرگ می‌افشانم

من اینجا روزی آخر از سپید کوه چون خورشید سرود فتح می‌خوانم

و می‌دانم که روزی باز خواهم گشت.

چامه؛ محلی‌ برای شنیدن داستان‌ موفقیت استارتاپ‌های ایرانی
رویداد چامه، چامه

تغییر مسیرهای کسب و کاری

ششمین رویداد چامه با حضور 4 نفر از چهره‌های شاخص اکوسیستم استارتاپی کشور با محوریت موضوع پیوت استارتاپی پنجم خرداد 1400 برگزار خواهد شد. در این رویداد محسن حاجی‌زاده هم‌بنیان‌گذار و مدیرعامل ویترین‌نت، امیراحمد برکتین بنیان‌گذار میاره، مهدی برخورداری بنیان‌گذار فون پی و محمد ملکشاهی بنیان‌گذار نومدتورز از تجربه پیوت کسب‌وکار خود روایت خواهند کرد. پیوت (Pivot) در واقع تغییر در استراتژی کسب‌وکار برای آزمایش رویکرد جدید در مورد مدل تجاری یا محصول است. پیوت یک تغییر ناگهانی نبوده و به عنوان یک فرآیند شناخته می‌شود. این فرآیند لزوما بعد از شکست اتفاق نمی‌افتد؛ شاید این باور وجود داشته باشد که بعد از شکست در یک روند باید به فکر چرخش کسب‌وکار بود اما پیوت برای رشد بیشتر و جلوگیری از شکست انجام می‌شود و به همین علت است که از اهمیت زیادی برخودار است. چامه رویدادی است که با دعوت از کارآفرینان و افراد خودساخته تلاش، تلاش دارد روایتی جذاب از چالش‌ها، راهکارها و مسائل این افراد ارائه دهد و الگوهای ایرانی برجسته‌ای را معرفی نماید.

نسیم توکل رییس هیئت مدیره عرش گستر

برای کارآفرین شدن داشتن تجربه کار ضروری است

دانشگاه افراد را برای فضای کار حرفه‌ای آماده نمی‌کند و اگر فردی قصد راه‌اندازی کسب‌وکار داشته باشد، باید تجربه کسب کند. البته هر فردی می‌تواند از ابتدا بدون داشتن تجربه کسب‌وکار خود را راه بیاندازد اما باید هزینه‌ی زیادی بپردازد تا به وضعیت مطلوب دست پیدا کند. 

نسیم توکل

خانوم توکل رِییس هیات مدیره عرش گستر، متولد سال 62 در میمه اصفهان بدنیا آمد، برخلاف علاقه‌اش در رشته‌زمین‌شناسی دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد، بعد از آن در شرکت همسرش در واحد بازرگانی مشغول به کار شد، سپس تصمیم به فعالیت در واحد فروش گرفت و طی سه ماه میزان فروش را از 50 میلیون به 150میلیون رساند.

ایشان در حوزه بازاریابی، 7 کتاب تالیف کرده است، همچنین عضویت در انجمن  asis آمریکا، کمیته ict اتاق ایران، مجمع عالی کارافرینان ایران و رییس کمیته زنان حفاظت الکترونیک، از سوابق کاری ایشان می‌باشد.

چامه ، رویداد چامه ، درس ، کلاس ، تدریس ، مصطفی کلامی هریس ، رویداد سوم

فراتر از کلاس درس

سید مصطفی کلامی هریس : دکتر مصطفی کلامی دانش آموخته برق کنترل و هم‌بنیان‌گذار فرادرس است. کلامی سال 87 ایده راه‌اندازی یک سایت آموزشی را با دوست خود در میان گذاشت و کمی بعد با انتشار محتوای متنی در قالب pdf کار خود را شروع کردند. سال 89 اولین مجموعه ویدئوهای آموزشی را منتشر کردند و سال 91 فرادرس رسما به عنوان یک شرکت ثبت شد.

دکتر سید مصطفی کلامی هریس 

یکی از بنیان‌گذاران و مدیران کنونی و از اعضای هیات علمی “فرادرس” هستند. ایشان فارغ التحصیل رشته مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه تبریز و کارشناسی ارشد این رشته از دانشگاه فردوسی مشهد و هم‌چنین دارای مدرک دکترای تخصصی در رشته مهندسی برق – کنترل، از دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی هستند.

“شروع ماجرا”

داستان فرادرس برمی‌گردد به 12 سال پیش یعنی سال 1387 که در یک صحبتی با دوست عزیزم؛ دکتر اسماعیل آتش‌پز تصمیم به راه‌اندازی یک مجموعه آموزشی گرفتیم. در ابتدا اسمی که برای مجموعه انتخاب کردیم اسم خاصی بود و چندان برای ادامه مناسب نبود اما شاید بتوان گفت برای شروع اسم خوب و ایده‌آلی بود. سال 87 و 88 تمرکز ما روی محتوای متنی بود و با چیزی که امروزه به عنوان فرادرس شناخته شده تفاوت زیادی داشت. آموش‌ها همه در قالب PDF  ارائه می‌شدند که بخشی از آن‌ها به‌صورت رایگان در اختیار افراد قرار می‌گرفت. تقریبا یک سال و چندماه را به این شکل پیش بردیم تا این‌که در سال 89 اولین مجموعه از آموزش‌های ویدئویی را آماده و منتشر کردیم که حاصل دوره‌های آموزش حضوری بودند. زیرا سرمایه‌ی کافی نداشتیم و حتی با مفهوم استارت‌آپ هم آشنا نبودیم و نمی‌دانستیم که با داشتن یک ایده می‌توانیم جذب سرمایه کنیم. به همین دلیل کلاس‌هایی را برگزار می‌کردیم و محتوای این کلاس‌ها ضبط می‌شد و نهایتا به شکل ویدئو  ی آموزشی منتشر می‌شد. این محتواها به‌دلیل پایین بودن امکانات آموزشی خصوصا در برخی مناطق، با استقبال خوبی رو‌به‌رو ‌شدند. 

سال 90 تصمیم گرفتیم در قالب آموزش‌مان تغییراتی ایجاد کنیم، به‌ویژه این‌که نوعا محتوایی که ارائه می‌شد محتوای لبه علم بود و بیشتر مخاطبان ما دانش‌جویان تحصیلات تکمیلی بودند و در برخی رشته‌ها مانند هوش مصنوعی، شبکه‎‌های عصبی، محاسبات تکاملی و … نمی‌توانستیم به روش عادی و صرفا با فیلم‌برداری از صفحه، همه مفهوم را منتقل کنیم و یکی دیگر از مشکلات محتوای متنی این بود که نمی‌توانستیم تدریج در آموزش داشته باشیم. به همین دلیل چند ماهی طول کشید تا به جمع‌بندی مناسبی برسیم و قالبی طراحی کنیم که امروز هم دست‌کم در 80 درصد آموزش‌های فرادرس استفاده می‌شود.

” مسیر پیش‌رو”

در آن دوران در حقیقت یک کسب‌و‌کار غیررسمی بودیم. آقای آتش‌پز سال 88 مهاجرت کردند و دورادور و البته شبانه‌روز هم‌پای من بودند. سال 91 بود که شرکت را ثبت کردیم و اولین همکار به ما اضافه شد.

در سال 92، اولین مجموعه از مدرسین خارج از مجموعه را دعوت کردیم و با کمک آن‌ها توانستیم وارد بازار فیزیکی شویم. 

سال 93، دفتر دوم‌مان را اجاره کردیم و استودیویی را تجهیز کردیم که در طبقه منفی دو  همین ساختمانی است که الان در آن حضور داریم. اگرچه دیگر استفاده‌ای از آن استودیو نمی‌کنیم اما عرض بنده این است که ما یک انبار را به عنوان استودیو تجهیز کردیم و به دنبال آن نبودیم که همان ابتدا یک استودیوی ایده‌آل داشته باشیم. 

سال 94، با تغییر پلن‌ و البته بهبود پلن‌های مالی پیشنهادی به مدرسین توانستیم مشارکت تعداد زیادی از مدرسین را جلب کنیم و وارد آموزش‌های رسمی دانشگاهی شویم. آموزشی که در ابتدا فکر می‌کردیم کشش چندانی ندارد اما با استقبال خوبی رو‌به‌رو شد. 

سال 95 و 96، با هدف توسعه فنی، یک هسته اولیه‌ تیم فنی تشکیل دادیم و بر توسعه‌ی فرایندهایی که آمار تولید محتوا را بالا می‌برد، متمرکز شدیم و در سال 95 برای اولین‌بار توانستیم در یک ماه بالای صد ساعت محتوای آموزشی تولید کنیم که برای آن زمان عدد قابل توجهی بود.

در سال 96 اتفاق مهم دیگری هم افتاد و این‌که ما بعد از 9 سال توانستیم در فرادرس جذب سرمایه کنیم. تا قبل از آن و در تمام این 9 سال بودجه فرادرس از خود آن تامین می‌شد اما نیاز بود که سرمایه‌ای جذب شود تا فرادرس مسیر سریع‌تری را طی کند.

سال 97 برای فرادرس شروع خوبی بود. زیرا هم سرمایه‌گذار جذب شد و هم برخی از نیازهای مجموعه رفع شد و ما به سمت استفاده از هوش مصنوعی در نمایش تبلیغات رفتیم. این پیشرفت‌ها در سال 98 هم با توسعه فنی پیش رفت و در سال 99 نسخه جدید وب‌سایت فرادرس در اختیار افراد قرار گرفت و هم‌چنین سیستم آنلاین استریمینگ‌مان ( تکنیکی است که به وسیله آن می توان یک فایل چندرسانه‌ای مانند صدا یا تصویر ویدئویی را بدون احتیاج به دانلود همه فایل، بر روی اینترنت به صورت لحظه ای از نقطه زمان مورد درخواست مشاهده کرد.) کامل شد و توانستیم آموزش‌های قبل از دانشگاه را تجربه کنیم و مدرسه فرادرس افتتاح شد و البته موارد دیگر که همه سبب موفقیت فرادرس در سال 99 شد.

“چالش‌ها”

در همه این سال‌ها ما تجارب مختلفی به‌دست آوردیم و حتی در میانه راه ناامید شدیم اما خوبی کوفاندر( هم‌بنیان‌گذار) داشتن این است که هرجای مسیر  یکی از  ما کم بیاورد با حضور و همراهی آن یک نفر دیگر بازهم به مسیر قبلی برمی‌گردد.

یکی از این تجارب تلخ برای ما در سال 94 اتفاق افتاد. سال 94 در شهریورماه، ما حقوق همکارانمان را واریز کردیم و در حساب شرکت چیزی حدود 100 هزارتومان برایمان مانده بود. برای ما خیلی سخت بود که بعد از آن همه سال کار کردن و زحمت کشیدن به آن‌جا برسیم. اما الان می‌گویم که اگر باز هم به آن نقطه برسیم، می‌توانیم و از نو می‌سازیم و  هیچ ترسی نیست.

یکی از مسائل دیگری که ما در سال‌های 92 تا 94 با آن مواجه شدیم این بود که ما در کنار تولید محتوای آنلاین، شروع به توزیع فیزیکی محتواها بر روی DVD  کرده بودیم در حالی‌که می‌دیدیم سلیقه بازار به سمت بسته‌بندی‌های خاص و برجسته است. چیزی که در آن زمان از توان ما خارج بود و به جهت هزینه امکان تحققش را نداشتیم. برای همین با همان بسته‌بندی‌ها ادامه دادیم و در سال 98 توزیع فیزیکی آموزش‌های فرادرس را کنار گذاشتیم زیرا به این نتیجه رسیده بودیم که توزیع فیزیکی جزء اهداف فرادرس نیست.

یکی دیگر از مسائل این بود که ما هرگز کار را به‌خاطر نداشتن سرمایه متوقف نکردیم. یعنی برای مثال هیچ‌زمانی کار به‌خاطر نداشتن فلان کیفیت آموزشی متوقف نشد. البته کیفیت به جهت فنی را عرض می‌کنم. زیرا کیفیت به جهت محتوایی، همیشه خط قرمز ما بوده و هست. اما سخت‌گیری‌هایی مثل داشتن یک دفتر کار خیلی خوب و یا فلان تزیئنات خاص و … آن هم در ابتدای کار برای ما مطرح نبود. البته این بد نیست اما شرط لازم نیست. 

ما عمیقا به کاری که شروع کردیم و انجام می‌دهیم، معتقد بودیم. ما آموزش را ابزار مهمی برای پیشرفت و رشد جامعه می‌دانستیم و دردی که آحاد جامعه از عدم دسترسی به محتوای آموزشی داشتند را درک می‌کردیم و سعی می‌کردیم در کم‌ترین زمان و با حداقلی‌ترین امکانات در دسترس‌مان، به این نیاز پاسخ دهیم. 

ما در این چند سال تلاش کردیم تا فرادرس را جوری اداره کنیم که قائم به فرد و متکی به حضور یک نفر نباشد. و این نکته را بگویم که اگر نیاز باشد روزی از مسیر فرادرس کنار بروم تا بتواند راهش را به خوبی ادامه بدهد، این‌کار را خواهم کرد. 

” پیشنهاد “

و یک توصیه و موضوع مهم این‌که اگر قرار است آموزش را متحول کنید، حمل‌و‌نقل و صنعت را متحول کنید، و بدانید که قبل از همه، شما خودتان هم باید متحول بشوید. من خودم هم این فضا را تجربه کرده‌ام و قطعا من با آن‌چه 12 سال پیش بودم، فرق کرده‌ام و این مسیری است که باید تجربه می‌کردم تا بتوانم موثر باشم. و فکر می‌کنم این‌ها تجاربی‌ست که می‌تواند به افراد کمک کند تا به سرمایه‌ای که درون خودشان هست، بیش از هرچیز متکی باشند. سرمایه بیرونی خیلی وقت‌ها لازم هم نیست چه رسد به این‌که لازم و کافی باشد. البته سرمایه بیرونی خوب است و می‌تواند کمک‌کننده باشد اما نباید متوقف ماند تا سرمایه بیرونی برسد. خیلی از ایده‌آل‌گرایی‌ها را باید کنار گذاشت و محصولی روی میز گذاشت که فارغ از بسته‌بندی شکیل و ویژگی‌های جانبی دیگر، تا حدی نیاز مشتری را حل کند که خود این موضوع، تا اندازه‌ای به ازخودگذشتگی و قربانی کردن آرمان‌ها نیاز دارد. و امیدوارم که این تجربیات بتواند به دوستان و کارآفرینان جوان و علاقه‌مندان به کارآفرینی کمک کند.

برای آینده کودکان کار

محمد حسن داودی: محمد حسن داودی، متولد 1367 و فارغ التحصیل مهندسی صنایع و ارشد مدیریت آموزشی دانشگاه تهران است و هم‌چنین مدیر مجموعه مدارس صبح رویش ویژه کودکان کار است. صبح رویش در حال حاضر 5 مرکز در دروازه غار و منطقه 15 تهران دارد. هدف این مجموعه، ارائه خدمات علمی، آموزشی و حمایت از بچه‌های کار است.

سخنرانی محمد حسن داودی در رویداد سوم چامه 

“مواجهه”

سال 93 بود که یکی از دوستانم نذری داشت و می‌خواست تعدادی غذا را بین همسایگان‌شان پخش کند، از او خواهش کردم که توزیع‌شان را به من بسپارد و با اجازه‌اش غذاها را برای پخش به جنوب تهران بردم. در یکی از پارک‌های آن‌جا بود که چند تا از بچه‌های کار را دیدم. صدایشان کردم. بچه‌ها که به سمت ماشین ‌آمدند در عرض چند دقیقه دور ماشین پر شد و هر چه غذا بود برداشتند. ساعت گوشی‌ را نگاه کردم و دیدم که محله دروازه غار با گران‌قیمت‌ترین جاهای تهران کم‌تر از نیم ساعت، چهل دقیقه فاصله دارد. برایم عجیب شد،  من سال‌های سال، تقریبا از حدود 10-12 سال قبل از آن با گروه‌های جهادی برای ساختن مدرسه به روستاها می‌رفتیم. همین باعث شده بود فکر کنم که محرومیت‌های کشور را تاحد زیادی می‌شناسم. ولی اتفاقاتی که در دروازه غار دیدم را تا به آن روز ندیده بودم.

 

“پارتی”

از آن‌جا که موضوع صحبتم درباره‌ی موفقیت یک نوآوری اجتماعی است ابتدا سوالی مطرح می‌کنم؛ شما فکر می‌کنید فقط تخصص و کمی سرمایه برای موفقیت لازم است؟ یا پارتی هم نیاز است؟

شاید باورتان نشود ولی من معتقدم که یک پارتی خیلی خیلی گنده نیاز است. معمولا پارتی‌های بزرگ را به صورت مخفف معرفی می‌کنند، مخفف اسم پارتی ما هم  “خ  ب ” بود.

 

“مدرسه‌ای که شبیه مدرسه‌ نیست”

گروهی که در ابتدا صبح رویش را راه انداختند، کم‌تر از انگشتان یک دست بودند، من فقط یکی از اعضا بودم، و باقی اعضا به صورت داوطلبانه، سال‌ها در مراکز و شیرخوارگاه‌ها فعالیت کرده بودند. همان پارتی بزرگ که “خ ب ” بود باعث شد تا ما هم‌دیگر را پیدا کنیم. یک اتفاق دیگر هم افتاد و آن این‌که  “خ ب ” باعث شد تا ما با ارائه‌ی طرح و برنامه، یک ساختمان مخروبه‌ در همان دروازه غار را برای راه‌اندازی مدرسه، تحویل بگیریم. ساختمان مخروبه، شروع کار ما بود.

ما توی این گروه کوچک 5 نفره می‌دانستیم که باید کارهای علمی و تخصصی کنیم، برای همین افراد متخصص را جمع کردیم و به کمک آن‌ها الگوی آموزشی ویژه‌ای‌ برای بچه‌های کار نوشتیم و چند کارگروه راه‌اندازی کردیم. اعتقاد ما این بود که فقط با آموزش است که می‌توان آینده این بچه‌ها را تغییر داد. ما، سیر کردن شکم این بچه‌ها یا دادن لباس و هدیه به آن‌ها را نیازمندپروری می‌دانستیم و موافق آن نبودیم، بلکه اعتقاد ما این بود که باید کاری کنیم تا بچه‌های کار ، علی‌رغم آن‌که در محیط‌های پرخطر و آسیب‌زا  بزرگ می‌شوند، آینده‌ای متفاوت را برای خودشان رقم بزنند.

بچه‌های کار از مدرسه فراری بودند و ذهنیتی که از مدرسه داشتند، آن‌ها را از آمدن به مدرسه باز می‌داشت و ما باید کاری می‌کردیم که محیط برای بچه‌ها جذاب باشد تا مدرسه را دوست داشته باشند و به میل خودشان به مدرسه بیایند. فرصت هم کم بود، تقریبا عید 94 را سپری کرده بودیم و تابستان سال 94 تمام کار ی که انجام
داده بودیم، جذب بچه‌ها بود.

کار اساسی ما این بود که فضا را از قالب مدرسه بیرون بیاوریم و با گذاشتن اردوها و جشن‌های مختلف، ذهنیت بچه‌ها را نسبت به مدرسه عوض کنیم. یکی از اردوهایی که خاطره‌اش توی ذهنم مانده، اولین اردوی ما یعنی اردوی برج میلاد بود. 

جایی که خیلی از این بچه‌ها همیشه پای آن دست‌فروشی می‌کردند، و حالا قراربود به عنوان مهمان‌های ویژه به برج بروند و از آن‌ها پذیرایی شود. در اولین اردو،خود ما هم ذهنیت درستی نسبت به بچه‌ها نداشتیم، تازه وارد بودیم و به غلط فکر می‌کردیمکه این بچه‌ها همه‌شان درگیر مافیا هستند و لابد همراه هرکدامشان هم چاقویی است
برای همین، آماده‌ هر اتفاقی حتی شکستن شیشه‌های اتوبوس بودیم و از قبل هم با راننده طی کرده بودیم. وقتی اردو تمام شد و از برج برگشتیم، فهمیدیم که کاملا اشتباه فکر می‌کردیم. حتی الان می‌توانم بگویم چیزی حدود 80 درصد بچه‌های کار اهل هیچ باند و مافیایی نیستند و برای معیشت خانواده‌هایشان تلاش می‌کنند.

 اردوها یکی یکی برگزار شد و کار به جایی رسید که مهرماه سال 94 توانستیم حدود 140-150 تا از بچه‌های کار را
که بیشترشان پسر بودند، وارد مدرسه کنیم و همان سال تحصیلی در اواسط سال تعداد بچه‌ها به 367 نفر رسید. این مسئله برای ما جالب بود که بچه‌ها خودشان چهره به چهره، در محل کار، مترو، چهارراه‌ها و … هم‌دیگر را دعوت به درس خواندن در یک مدرسه کاملا متفاوت می‌کردند. مدرسه‌ای که در آن نیاز بچه‌ها جدی گرفته می‌شود و به جای ریاضی و فارسی و علوم، عددکده و ادبکده و عجبکده و کلاس‌های دیگری مثل وطنکده، دهکده،
مطبخکده و … دارد. مدرسه‌ای که بچه‌ها را دعوا نمی‌کند، بچه‌ها از ناظمش نمی‌ترسند و حتی ناظم، نقش آن برادر یا خواهر بزرگی را دارد که بچه‌ها دست به گردنش می‌اندازند و مشکلاتشان را به او می‌گویند و با او درددل می‌کنند.

سال بعد، موفقیت ما بیش‌تر شد و با حمایت‌های مردمی، یک مرکز در منطقه 17 راه‌اندازی کردیم و هم‌چنین توانستیم برای پسرهایمان یک مدرسه راهنمایی راه‌اندازی کنیم. مدرسه‌ای که بچه‌ها در آن مهارت‌هایی مثل تولید قارچ، بلدرچین، نجاری و خیلی مهارت‌های دیگر را یاد می‌گرفتند تا برای آینده‌ای بهتر آماده شوند. در این فاصله، ما آن پارتی بزرگ را فراموش کرده بودیم؛ “خ ب”  .

 

“ورق برگشت”

کم‌کم مشکلات اقتصادی جامعه دامن NGO صبح رویش را هم گرفت و در سال دوم فعالیت، به جایی رسیدیم که دیگر نمی‌توانستیم قبض آب و برق و گازمان را بدهیم و با چالش‌های اقتصادی زیادی روبه‌رو شده بودیم. تصمیم گرفتیم با همان تیمی که دیگر تعدادشان از انگشتان دست فراتر رفته بود و حالا  به 50-60 نفر رسیده بود، دور هم جمع شویم و چیزهایی را درست کنیم و به نفع مدرسه بفروشیم تا باز بتوانیم چرخ مدرسه را بگردانیم.

 تقریبا حوالی آذر ماه بود که برای شب عید شروع کردیم به درست کردن ظرف‌های سفالی هفت سین و گلدان‌های تراریوم و … و امید داشتیم پول خوبی از درآمد آن‌ها برای ادامه‌ی فعالیت صبح رویش به‌دست آوریم. ولی هرچه جلوتر رفتیم با شکست مواجه شدیم و تنها توانستیم یک میلیون و هفتصد و بیست هزار تومان سود کنیم.

یعنی تقریبا کم‌تر از یک روز صبحانه بچه‌های مدرسه. عید را سپری کردیم و مشکلات اقتصادی روز به روز بیشتر می‌شد. آن‌ها به ما پناه آورده بودند و تعدادشان تا آن سال نزدیک پانصد نفر شده بود آن هم در شرایطی که ما دیگر نمی‌توانستیم ادامه بدهیم.

 کار به جایی رسید که مجبور شدیم پا روی چیزهایی که برایمان مهم بود، بگذاریم. با آدم‌های متخصص، که مدیر و معاون مدرسه بودند، تصمیم گرفتیم کاری را بکنیم که همیشه به بچه‌هایمان می‌گفتیم سراغش نروند؛ دست‌فروشی! در کارگاه چوب مدرسه یک گاری چوبی درست کردیم و عصر، بعد از تعطیلی مدرسه، دست‌فروشی می‌کردیم.
خیلی جاها می‌رفتیم و فقط فرفره‌هایی را که در کارگاه چوب خودمان درست کرده بودیم و بچه‌ها رنگش کرده بودند، می‌فروختیم. شده بودیم دست‌فروش و حتی خانواده‌هایمان هم نمی‌دانستند. یادم هست یکی از شب‌ها کنار خیابان یک نفر برای خرید یکی از آن فرفره‌هایی‌ که 15 هزار تومان می‌فروختیم و برای خودمان 12 هزار تومان تمام شده بود، شروع به چانه زدن کرد و گفت که آخرش 10 برمی‌دارم. به او گفتم که برای خودمان 12 تمام شده و در جواب  به من گفت که تو کاسب نیستی. نمی‌دانم چه شد، یک کمی عصبانی شدم و به او گفتم: “اره من کاسب
نیستم، من مدیر یک مدرسه هستم و این خانم هم معاون مدرسه و ما برای اینکه چراغ مدرسه‌مان روشن بماند داریم فرفره‌هایی را می‌فروشیم که واقعا برای خودمان 12 هزار تومان تمام شده”. و همان آقا که آن‌روز به من گفت کاسب نیستی، امروز یکی از خیرین ثابت مدرسه صبح رویش است. روزها می‌گذشت و روابط ما هم صمیمانه‌تر می‌شد اما حتی دست‌فروشی‌ هم مشکل ما را حل نکرد. تا جایی‌که مجبور شدیم دوباره برگردیم به آن پارتی گنده که البته فراموشش کرده بودیم.

 

“یادآوری”

 “خ ب” خیلی وقت بود که از ذهن ما رفته بود و یکی از بچه‌ها یادمان آورد. گفت چرا به “خ  ب” نمی‌گویید؟ و ما دوباره با “خ ب” ارتباط گرفتیم. همین باعث شد تا کمپینی راه‌اندازی کنیم و به کمک “خ ب” ، خیلی از آدم‌ها به این کمپین وصل شدند و صبح رویش جان تازه‌ گرفت و 150 بچه‌ای که مجبور شده بودیم با آنها خداحافظی کنیم و در مدارس دولتی ثبت‌نامشان کرده بودیم را برگرداندیم. به تعداد خیرین ما هم اضافه شد و تا امروز کار ما جلو رفت و هر جایی که کار ما گیر کرد توانستیم با همدلی‌ و  تخصصی که پیدا کردیم و هم‌چنین با روش‌های نوین، صبح رویش را جلو ببریم.

تا امروز مسیر خیلی از بچه‌های صبح رویش عوض شده. بچه‌هایی که شاید افق دیدشان نهایتا کاسبی به معنای فروش مواد مخدر بود، الان مشغول کار در کارگاه‌های مختلف هستند که می‌توانند از طریق آن درآمد خوبی کسب کنند و سالم زندگی کنند و این نشان دهنده‌ی این است که آن تیم 5 نفره و البته امروز کادر بالغ بر 300 نفر صبح رویش، مسیر درستی را طی کرده‌اند.

صبح رویش، وابستگی‌ای به هیچ نهاد و بودجه‌ای ندارد، تک‌تک این 1050 دانش‌آموز، پر از استعداد هستند و اطمینان دارم که در آینده می‌توانند اتفاقات بسیار خوبی را در کشور رقم بزنند. اگر صبح رویش نبود خیلی از این بچه‌ها شاید آن کسی می‌شدند که با چاقو می‌آید جلوی من و شما را می‌گیرد تا گوشی یا کیف پولمان را از ما بگیرد، اما حالا هدف و مسیر متفاوتی دارند.

خیلی از کارهایی که یاران صبح رویش کردند، بدون پارتی بزرگ یعنی “خ ب” ممکن نبود و من دلم نمی‌آید “خ
ب” را به شما معرفی نکنم. 
یک روز نزدیک روز پدر بود، ابوالفضل که یکی از دانش‌آموزان مدرسه بود، کادویی برایم گرفته بود و آمده بود این روز را به من تبریک بگوید.

 درست همان ایامی بود که مدرسه دچار بحران شده بود. شروع به بازی با او کردم که میان بازی ابوالفضل به من گفت:” آقا داودی چرا این‌قدر ناراحتی؟” گفتم:” ابوالفضل خیلی دعا کن، یک گره‌ای تو کار مدرسه افتاده که فقط با دعا حل می‌شه”.

ابوالفضل به من گفت:” آقا داوودی، غمت نباشه، خدای بچه‌ها بزرگ‌تر از این حرفاست، حتما درستش می‌کنه”.

“خ  ب”؛ خدای بچه‌هاست که همیشه مشکلات را حل می‌کند.

خدای بچه‌ها پشت و پناه شما

چامه، رویداد چامه

کرونا با ما چگونه رفتار کرد

سخنرانی دکتر اردا کیانی در رویداد دوم چامه

کرونا با ما چگونه رفتار کرد؟

دیروز یکی از دوستان من از کرونا فوت کرد، یک پزشک خیلی زحمتکش و این چهاردهمین پزشکی بود که از استانی که من در آن زندگی می‌کردم فوت کرد. کرونا خیلی کارهای عجیبی کرد، اوایل اسفندماه که به تازگی کرونا شروع شده بود وضعیت کشور خیلی در شرایط بدی بود بسیاری از افراد درون خانه‌هایشان مانده بودند ، کسب و کارها بهم ریخته بود و شرایط زندگی بسیار سخت شده بود ساده‌ترین چیزها از ما گرفته شد، ما آدم‌هایی بودیم که وقتی به هم می‌رسیدیم همدیگر را بغل می‌کردیم، دست می‌دادیم، با هم تماس داشتیم ولی الان دور شدیم. می‌خواهیم ببینیم که کرونا با ما چه کرد، اگر که کرونا ادامه پیدا کند چه می‌شود و اگر جامعه پزشکی و سیستم درمان دچار فروپاشی شود چه اتفاقی می‌افتد.

قسمتی از زندگی دکتر اردا کیانی 

من اردا کیانی ، پزشک و متخصص ریه هستم. در شهری از مازندران به دنیا آمدم و تا کلاس هفتم اصلا درسخوان نبودم، با برادرم که نابغه ریاضی بود مقایسه می‌شدم و برادرم نسبت به من خیلی بهتر بود و می‌گفتند که این هیچی نمی‌شود ولی یک روزی یک چیزی خواندم که اگر قرار باشد ماهی را براساس بالا رفتن از درخت توانمندی‌اش را بسنجیم همیشه یک موجود با توانمندی کم به حساب می‌آید و آن روز راه خودم را پیدا کردم.

 همیشه اطراف من پزشکان زیادی بودند اما من یک الگو داشتم، داشتن رول‌مدل در زندگی خیلی مهم است، یک رول‌مدلی داشتم که از پزشک‌های موفق بود، بسیار پزشک موفقی بود، این آدم کسی بود که دیالیز را وارد این مملکت کرد، نزدیک 45-50 سال پیش. خیلی جالب بود که وقتی به خانه‌اش در تهران می‌آمدم می‌دیدم همیشه یک آدم زرد و ضعیف آنجا هست، این آدم‌ها فرق می‌کردند و من می‌گفتم که این کیست؟ می‌گفت مثلا این از فلان جا آمده و جایی ندارد بخوابد و من او را به خانه خودم می‌آورم و حقیقتا در 50 سال پیش ارزش‌ها یک مقدار فرق می‌کرد، مثل ارزش‌های امروز نبود که ما دنبال ماشین باشیم، دنبال پول باشیم.

 خلاصه من شروع به درس خواندن کردم و پزشک شدم و ما را به طرح روستا فرستادند. یک طرحی بود که به جایی که ما به سربازی برویم دو سال می‌رفتیم در روستا کار می‌کردیم. ، یک خانم پیری بود که هر هفته چند تا تخم مرغ برمی‌داشت برای من می‌آورد ، یک روزی مریض شد و من به خانه‌اش رفتم، خانه که چه عرض کنم؛ کلبه‌اش. اتاق بود و یک مرغ و این مرغ روزی یک دانه تخم می‌گذاشت و او برمی‌داشت برای من می‌آورد. من بعد از آن خیلی جاها رفتم، خیلی کشورها رفتم، خیلی برای من مراسم گرفتند که بهترین غذاها را دادند ولی هیچ وقت هیچ غذایی به خوشمزگی آن تخم‌مرغی که آن خانم برای من می‌آورد نشد.

 ما کارمان در روستا تمام شد و به شهر رفتیم ، کاسب نبودیم و مطبمان نگرفت ؛ مجبور شدیم درس بخوانیم، متخصص شدیم و باز هم کاسب نبودیم و مطبمان نگرفت و مجبور شدیم درس بخوانیم و نهایتا شدیم فوق تخصص و در بیمارستان مسیح دانشوری ماندم.

تولد یک ویروس ناشناخته و مسیر مبهم ما

اواسط بهمن امسال  یک بیمار به ما مراجعه کرد، این بیمار ریه‌اش سفید شده بود و ما فکر می‌کردیم که آنفولانزا است، او را درمان کردیم ولی خوب نشد، مریض را برای درمان به بیمارستان دیگری منتقل کردند اما فوت کرد ، برادرش هم فوت کرد و ما نمی‌دانستیم که چه هست تا اول اسفند گفتند که یک بیماری به اسم کرونا آمده است.

ما گیج گیج بودیم و نمی‌دانستیم که این بیماری چه هست، ویروسش را می‌شناختیم ولی اینکه با فرد چه کاری می‌کند نمی‌دانستیم. یکدفعه دیدیم بیمارستان ما که 250 تا تخت داشت، 50 تا تخت اضافی هم زدند و همه داریم دور خودمان می‌چرخیم و جالب بود و ناراحت‌کننده بود که می‌دیدیم که مریض روز دارد با ما صحبت می‌کند و شب فوت می‌کند. بدترش چه بود؟ بدترش این بود که مریض فوت می‌کرد و دو روز بعدش پرستار ما مبتلا می‌شد، دو روز بعدش پزشک ما مبتلا می‌شد و ما همینطور داشتیم می‌گشتیم که چکار کنیم که بتوانیم بر این قضیه غلبه کنیم.

 دولت آمد مدارس را بست، دانشگاه‌ها را بست و حتی کارمندها را مازاد کرد.مردم هم برای سفربه شهرهای مختلف رفتند و ویروس را در تمام شهرهای ایران پخش کردند، اولش اگر یادتان باشد فقط قم بود وتهران و ایلام. یکدفعه آمار بیمارها رفت بالا، آمار مرگ و میر رفت بالا البته همه اینها مربوط به آن قضیه نبود. در هر صورت اپیدمی پیش می‌رود ولیکن این قضیه آن را تشدید کرده بود. یک سوم از پرسنل ما درگیر بودند ، یک روز شد یک مریضی از آشناهایم بود و سی‌تی کردم و دیدم که کرونا دارد، آمد یک سرفه در صورت من کرد وانگار ویروس را دیدم که در بدن من نشست.

 دو روز بعد بو رو را حس نمی‌کردم، 4 روز بعدش یکدفعه تب و لرز کردم؛ بیمارستان ما 250 تخت داشت با توجه به زیاد شدن تعداد بیماران من دو بیمارستان دیگر را باز کردم که به آن دو هم مریض ببریم ، حتی بخش ICU بیمارستان طالقانی را هم برای بیماران باز کردیم . من اصلا دیگر نمی‌توانستم و یک لحظه افتادم. یکدفعه از من سوال کردند که آن لحظه چه فکری کردی؟ آن لحظه فکری که می‌کردم این بود که این تعداد تخت را چه کسی باید رسیدگی کند چون کماکان پزشکانمان یا مریض بودند یا دیگر بعد از یک ماه شبانه روز کار کرد توانی برایشان باقی نمانده بود. نشنیده بگیرید ولی من 4 روز مجبور شدم مداوم سر کار بروم البته در آن 4 روز اتفاقی که افتاد این بود که فهمیدم مریض‌ها چه می‌کشند.

شروع بهترِ درمان بیماران


شما وقتی به عنوان یک پزشک یا یک مهندس دارید کار می‌کنید جای آن وسیله‌ای که دارید با آن کار می‌کنید یا جای آن بیماری که با او کار می‌کنید نیستید، یک روزی ما یک آقای دکتری را بستری کرده بودیم که یک فیلم داد بیرون و گفت اقا مریض‌ها هم آب می‌خواهند، مریض‌ها هم بدنشان احتیاج به غذا دارد، وقتی نمی‌تواند بخورد باید به او غذا بدهید. شما وقتی در یک کلاسی گیر می‌کنید، وقتی در یک حالتی در زمین گیر می‌کنید که اصلا نمی‌دانید چه خبر است و دارید دور خودتان میچرخید ساده‌ترین اصول را یادتان می‌آید.

 من وقتی خودم بیمار شدم فهمیدم که بابا بیماران هم انسان هستند؛ یعنی احتیاج به غذا دارند، وقتی نمی‌توانند غذا بخورند و اشتها ندارد باید به او سرم بزنیم و یکسری حرکت که از آن به بعد من درمان‌ها را خیلی دقیق‌تر، بهتر و انسانی‌تر دنبال کردم و خوشبختانه بعد از یک ماه تستم منفی شد ، با انرژی بیشتری شروع به کار کردم. دو سه ماهی به خیال اینکه ایمن هستیم نه ماسکی زدیم و نه کار کردیم و رفتیم وسط مردم، بعد از چهار ماه دوباره تب و لرز کردم و تستم مثبت شد.

 ما بیماری را گرفتیم و دوستانمان هم گرفتند و الان در چه شرایطی هستیم؛ دو خرداد کمترین میزان مرگ و میر ناشی از کرونا را داشتیم، از دو خرداد به بعد مردم خسته شدند، بعضی‌ها دو و نیم ماه، سه ماه بود که از خانه‌شان بیرون نیامده بودند و 10-15 خرداد به مسافرت رفتند. اول تیر ماه ما تعداد مریض‌هایمان بسیار بالا رفت و بالای دو هزار شد و تعداد مرگ و میرمان به بالای 200 تا رسید. اتفاق دیگری که افتاد این بود که سیستم درمان که کاملا خسته شده و دارد می‌شکند، خوشبختانه با زدن ماسک و یک مقدار رعایت کردن الان دوباره رسیدیم به 140-150 تا مرگ و میر ولی 140-150 تا مرگ و میر هم بسیار بالاست. شروع کردیم به کار کردن و این قضیه را جمعش کردیم. بچه‌ها شروع کردن به درمان کردن و درمان‌های خیلی خوب رو آوردند .

راه جدیدی که کرونا به ما نشان داد

این بیماری یکسری چیزها را به ما نشان داد، یکی این بود که چقدر ضعیف هستیم، زمانی می‌گفتند نمرود با یک حشره مرد و می‌گفتیم که این مسخره بازی‌ها چیست که مثلا با یک حشره ولی با یک ویروس، آن هم ویروسی که بعد از 100 سال آنفولانزا آمده و ما میکروسکوپ الکترونی داریم ، انواع آزمایش‌ها داریم، همه چیز داریم ولی کل اقتصاد جهان را خواباند. چیزی که الان دارند می‌گویند این است که شاید حتی ذوب شدن یخ‌های قطبی باشد که باعث می‌شود ویروس‌های جدید و بیماری‌های جدید به وجود بیاید.

 کاری که ویروس با ما کرد این بود که خیلی چیزها را به ما نشان دارد. یکی از چیزهایی که به ما نشان داد این بود که احتیاج نیست حتما همه چیز به روشی که ما الان 200 سال یاد گرفتیم ادامه پیدا کند، مدارس و دانشگاه‌ها به صورت آنلاین درآمد، ما برای اولین بار در دانشگاهمان چیزی مثل همین فرمت یک عده با رعایت فاصله اجتماعی نشستیم و بعد از طریق اینترنت بچه‌ها از جاهای دیگر آمدند، این چیزهایی بود که اتفاق افتاد.


موفقیت تو همینجا هم شدنیه

 یکی از دوستان من آمد گفت ببین تو امکانش را داری که بروی، چرا در اینجا مانده‌ای؟ اینجایی که همه چیزش بهم ریخته است حتی روزی من با فریدون مشیری نشسته بودم، به علت بیماری‌اش من افتخار داشتم که با ایشان صحبت کنم و او را ببینم، روزی همین داستان را برای من تعریف کرد و یک قطعه شعر خواند ، نوشت و به من داد ، من آن را در مطبم زدم . 

 یکی از دوستان فریدون مشیری به او گفته بود که چرا نمی‌روی؟ در دوران قبل از انقلاب بود و ظاهرا در یک دوره‌ای خیلی تحت فشار بوده، مشیری در جواب این شعر را گفت که “من اینجا ریشه در خاکم، من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم، من اینجا تا نفس باقیست می‌مانم، من از اینجا چه می‌خواهم نمی‌دانم، امید روشنایی گرچه در این تیرگی‌ها نیست، من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می‌مانم، من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گلبرگ می‌افشانم، من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می‌خوانم و می‌دانم که روزی باز خواهی گشت”، به امید شمایی که اینجا هستید، جوان‌هایی که هستید، هم می‌توانید به کرونا غلبه کنید، هم می‌توانید چیزهایی بسازید که یک زمان باورمان نمی‌شد توانایی‌اش را داشته باشیم که انجامش بدهیم.



قسمتی از سخنرانی دکتر اردا کیانی در رویداد چامه را می‌توانید در ویدیو زیر مشاهده نمایید:

چامه رویدادی مستقل است که تلاش دارد با روایتی داستانی و دست اول تجربیات گروهی از کارآفرینان، سرمایه­ گذاران، دانشمندان و سیاست گذاران را به نسل آتی کارآفرینان و نخبگان منتقل نماید و در این میان الگوهای نمونه را به زیست بوم نوآوری کشور معرفی نماید.

کلیه حقوق این سایت متعلق به چامه می‌باشد.